پست های مشابه
madaran_sharif
. سال ۸۸ کنکور دادم و علوم کامپیوتر شریف قبول شدم. بعد ورود به دانشگاه با استفاده از سهمیه المپیاد، به فیزیک تغییر رشته دادم.😊 . . وقتی وارد دانشگاه شدم، اصلا قصد نداشتم ازدواج کنم🙄 بدون شوخی، واقعا دوست نداشتم😅 هر کی زنگ میزد، من اصلا نمیپرسیدم کیه؟!😑 مامانمم میدید من آماده نیستم، اصراری نمیکرد.😌 . ولی در عوض، کلی سوال و شبهه و دغدغهی دینی⁉️ داشتم. . تو خوابگاه، با بچههایی که از مدرسهی فرزانگان تبریز اومده بودیم، هماتاقی شدم. گاهی تو اتاق، بحثهایی پیش میاومد... . مثلا دوستم میگفت من وقتی ساز میزنم، بیشتر معنویت دارم، تا وقتی نماز میخونم.😧 . یا یکیشون دعاها رو زیر سوال میبرد و میگفت دعا خیلی خودخواهیه.😨 تو همهی خوبیها رو میخوای، اگر هم خدا رو عبادت میکنی فقط به خاطر خودته👊🏻 و نقد میکرد که تهش هم خودخواهیه...😥 . و همهی اینها بحرانهای جدی برای من بودن؛🤯 برای حل اونها و سوالات بسیار دیگه، به کتابهای مختلف و صوتهای اساتید رو آوردم👌🏻 . از کتابهای شهید مطهری و صوتهای حاجآقا پناهیان بگیر، تا تفسیرالمیزان و کتابهای آیتالله جوادی آملی . دوستام بعدا نمیاومدن جوابهای منو بشنون، ولی خودم چون برام سوال شده بود، میخوندم؛📖 و این برام خیلی ثمره داشت.😍 . . گاهی پیش میاومد حال روحیم از این سوالات خیلی خراب میشد😣 و هیئت دانشگاه حالمو خیلی خوب میکرد.😌 بستری بود که خیلی چیزها رو به یادم میآورد...👌🏻 . بعضی وقتها فکر میکنم، انقدر که من از اون هیئتها دارم، شاید از جای دیگه ندارم. . . اونجا خیلی زود با دوستای جدیدی آشنا شدم.😃 با دوستی با اونها، وارد فعالیتهای فرهنگی دانشگاه شدم. . در مور مسائل مختلف، مطالعه و بحث میکردیم.📚 یکی از موضوعات بحثها، ازدواج بود💕 . با همدیگه، کتابهای آقای بانکی پور و مطلع عشق رو میخوندیم، و بحث میکردیم که رشد ما در ازدواجه...✨ وظیفهی ما اینه و...💡 . این مطالعات و بحثها کمکم نظرم رو در مورد ازدواج تغییر داد🤔 . مثلا یه حدیثی بود که یه خانم میاد پیش امام باقر(ع)، میگه من برای کسب فضیلت، نمیخوام ازدواج کنم.😇 ایشون میگن، اگه ترک ازدواج فضیلتی داشت، حضرت فاطمه(س) به اون سزاوارتر بود.😌 . همچین چیزایی زاویهی دیدمو خیلی عوض کرد😃 یا حدیثی که نصف دین آدم با ازدواج تکمیل میشه🤩 یا ثوابهایی که برای مادری گفته میشد...😍 . دیگه به جایی رسیدم که دیدم رشد من تو ازدواجه😌 . . #پ_ت #قسمت_دوم #تجربیات_تخصصی #تجربیات_مخاطبین #مادران_شریف_ایران_زمین
22 اردیبهشت 1399 14:55:38
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پنجم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . خدا رو شکر کارم منعطف بود و نقش مادری من رو هم به رسمیت میشناختن.😊 یه کار پژوهشی در حوزهی زن و خانواده بود که اکثرش رو توی خونه انجام میدادم و گاهی هم که جلسه داشتیم، میتونستم بچهها رو با خودم ببرم توی جلسه یا مهد همونجا بذارمشون.👶🏻👦🏻 . پسر دومم رو از شیر و پوشک گرفتم و دیگه به بچهی سوم فکر میکردم. دوست داشتم قبل از اینکه پسر اولم مدرسهای بشه، بچهی سوم هم به دنیا بیاد و از آب و گل در بیاد. چون فکر میکردم زایمان و نوزادداری در کنار بچه کلاس اولی، برام سخت باشه.😅 . اما همسرم میگفتن هنوز زوده. چون دانشجوی دکترا بودن و سرشون شلوغ بود و میگفتن شاید نتونم و وقت نشه خیلی کمکت کنم. اما بعد از یه مقدار گفتگو ، قانع شدن خدا رو شکر. پسر سومم فروردین ۹۷ به دنیا اومد، به فاصلهی ۳ سال از قبلی.😍 . برای زایمان رفتم شهرستانمون. زایمان سزارین سختی بود و بعدش هم تا مدتی به خاطر عفونت بخیهها، تب و لرز داشتم.🤒 زود برگشتیم تهران و چون حالم خوب نبود، مامانم هم باهام اومدن و چند وقتی پیشم موندن و کمک کردن. . هنوز یه ماه از زایمانم نگذشته بود که صاحبخونه گفت باید تخلیه کنید. روزهای خیلی سختی داشتیم. ماه رمضان هم بود و همسرم خیلی اذیت شدن. شبا باید میرفتن دنبال خونه میگشتن. محدودیت انتخابمون هم بیشتر شده بود با ۳ تا بچه.😕 . خلاصه به هر سختی که بود اسبابکشی کردیم. ناراحت بودم و نگران از اینکه دوباره سالهای بعد هم با همین مشکل مواجه بشیم. . چند وقت بعدش همسرم دکتراشون رو تموم کردن و کارشون رسمی شد و خدا رو شکر درآمدمون بیشتر شد. مدتی بعد هم به طرز باورنکردنی شرایط جور شد و تونستیم خونه بخریم.🤩 هیچکدوم اصلا فکرشم نمیکردیم. ولی میدونستیم همهش به برکت بچهها و لطف خدا بوده. . همسرم وقتشون آزادتر شده بود و بیشتر با بچهها بازی میکردن.☺️ بازیهای هیجانی و پرتحرکی که فقط از عهده پدر و پسرا برمیاد و من هیچوقت از این مدل بازیا باهاشون نمیکردم. گاهیم با هم میرفتن دوچرخهسواری و منم توی خونه یه استراحتی میکردم. . پسر سومم خیلی به همسرم وابسته بود و دوست داشت باباش بهش غذا بدن بخوره. تا الآنم همینطوره. قصههای شب، قبل خواب، رو هم همسرم براشون تعریف میکردن. خلاصه با اینکه ساعت حضورشون توی خونه، بازم کم بود و ۸ شب میاومدن، ولی از نظر کیفی جبران میکردن.👌🏻 بچهها هم دیگه میدونستن که بابا صبح میرن سرکار و شب میان و اینو پذیرفته بودن. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
24 دی 1399 16:40:50
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_دوم . #ف_جباری (مامان زهرا ۲/۵ ساله و هدی ۳ ماهه) . . برای انتخاب رشته کارشناسی تقریباً تنها ملاکم علاقه شخصی بود. اما حالا علاوه بر علاقه، نیاز جامعه برام خیلی پررنگ شده بود و از طرفی داشتن خانواده خوب و چند تا بچه با اختلاف سنی کم و تربیت اونها هم از اولویتهام بود. . با در نظر داشتن پارامترهای مهم زندگی شخصی و اجتماعیم و مشورت با دوستانی که توی این مسیر از من جلوتر بودن و شرکت تو نشست #جهت_گیری_تخصصی به یه محدوده کلی برای ادامه مسیرم رسیدم. البته بعضی وقتا گره کار جز با #توسل و خواستن از خدا باز نمیشه. . در ادامه چیزی که بیشتر از هر چیزی به من کمک کرد پروژههای مربوط به محدوده شناسایی شده بود که برای محل کارم انجام میدادم. به این شیوه میگن #ناخونک_زدن! یعنی با ورود جزئی به کارهای مختلف #تدریجا آینده واضحتر میشه. لازم نیست این پروژه رو برای جایی انجام بدیم. میتونیم خومون کارهای کوچیکی تعریف کنیم. اما باید جدی بگیریمش، براش مطالعه هدفمند داشته باشیم، توی ذهنمون بپرورونیمش و.... اینطوری به مرور دایره موضوعات کوچیکتر و مأموریت و چشمانداز روشنتر میشه. . و اما #برنامه_ریزی کجای این داستانه؟ من برنامهریزی رو با خوندن نحوه برنامهریزی آدمهای دیگه شروع کردم. اما این شروع با شکست مواجه شد. با دیدن نحوه برنامه ریزی دیگران گیج میشدم و نمیفهمیدم باید چی کار کنم. تصمیم گرفتم برنامه متناسب با خودم رو بسازم، یعنی چی؟ یعنی برنامهریزی رو از نقطهای که توش قرار دارم شروع کنم، نه نقطهای که برنامهریزی برای من تعیین میکنه! این یعنی چی؟ . برنامهریزی ابزاریه که دو گام داره. گام اول تعیین مأموریت و چشماندازه و گام دوم تلاش برای محقق کردن اونها. #ماموریت در واقع فلسفه وجودی ما هست؛ مثلا من برای اثرگذاری در عرصه اقتصاد به این دنیا آمدهام! و #چشم_انداز شخصیتیه که امروز برای چند ده سال آیندهمون تصور میکنیم؛ مثلا من میخوام ۱۰ سال دیگه مادر ۴ فرزند و هیئت علمی دانشکده اقتصاد باشم. . برنامهریزی در نقطه شروع خودش میگه بیا مأموریت و چشماندازت رو روی کاغذ بنویس و برای رسیدن به اونها برنامههایی رو تعریف کن و اونها رو در قالبهای سالانه و ماهانه و بعد هفتگی و روزانه ریز کن و با روشهایی این برنامههای ریز شده رو به سرانجام برسون. . ❗ادامه مطلب رو در اولین کامنت دنبال کنید❗ #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین
09 فروردین 1400 16:58:05
2 بازدید
madaran_sharif
#ع_ف (مامان #زهرا 3/5ساله و #احمد 1/5ساله) . از دست زهرا عصبانی بودم.😤 دختر ۳سال و نیمه همهش شیر میخورد.😳 شاید بگم روزی بیشتر از ۴ لیوان! به جای صبحانه و ناهار و شام. هی فکر میکردم چی بپزم که دوست داشته باشه. بعد از کلی زحمت و لفت و لعاب دادن به غذا، میگفت: نمیخورم! شیر میخوام!🤦🏻♀ و اونقدر میگفت که کلافه میشدم.. . اون روز کلی کار داشتم، داداشش هم مریض بود. بیحوصله و خسته بودم.😩 وقتی دید دارم غذا میکشم گفت: شیر! شیر میخوام! اشتباه کردم و محکم گفتم: نه! گفت: میخوام، شییییییییر! شییییییییر!... گفتم هر وقت شامتو خوردی شیر میدم. شروع کرد به گریه.😭 . باباشم عصبانیتر از من(!) گفت: "خانوم شیرها رو بذار تو کیسه بده طبقه بالا ( مامانم اینا)! ما شیر نمیخوایم" همین کارو کردم! . گریه شدیدتر شد. ما هم محلش نمیذاشتیم. هر دومون! انگار صدای گریههاشو نمیشنیدیم... . یک لحظه یاد چیزی افتادم که منو هشیار کرد! یاد اینکه من در اوج ناراحتیها و تنهاییهام، وقتایی که هیچ کس حتی مادر و همسر و دوستم هم درکم نمیکنن، یه خدایی دارم که میرم پیشش. سر نماز، یا حتی موقع کارهای خونه باهاش حرف میزنم و درددل میکنم و ازش کمک میخوام. میدونم اون صدامو میشنوه و براش مهمم. . اما وقتی ما هر دو از دست زهرا عصبانی شدیم، اون دیگه هیچ کس رو نداشت، هیچ پناهی نداشت. و هیچ کسی که واسطه قرارش بده برای عذرخواهی! . حتی نمیدونست میتونه با خدا حرف بزنه.😞 پدر و مادر یه جورایی حکم خدایی برای بچهها دارن... . رفتم بغلش کردم تا گریهش تموم شد و سعی کردم با صحبت براش توضیح بدم غدا نخوردن باعث ضعیف شدنش میشه.(البته فایده نداشت!🙄) . . پ.ن: راه بهتر اینه که همیشه یکی از والدین وساطت بچه رو بکنه. باهاش همدلی کنه وحرفاشو بشنوه. بهش بگه تو فلان کار رو بکن، من مامان و راضی میکنم. براش توضیح بده دلیل ناراحت شدن مادرش چی بوده. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
15 دی 1399 17:50:20
0 بازدید
madaran_sharif
. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و ۵ ماهه) . یه شب مونده به محرم بود. چراغها رو خاموش کردیم که بخوابیم. . - مامان... قصه... قصهی عمو...😍 . معمولا شبها ازم میخواست یه قصه براش بگم. گاهی هم عنوان قصه رو خودش مشخص میکرد و من باید براش یه قصه میساختم. . امشب میخواست از عمو براش قصه بگم... خواستم از عموی خیالی حسنی که اونو گردش میبره بگم... . ولی نه. بذار قصهی یه عموی واقعی رو بگم...😊 . . یکی بود، یکی نبود، یه عموی خیلی مهربون بود. عموی بچههای امام حسن و امام حسین. . اسمش عمو عباس بود، عمو عباس خیلی شجاع و قوی بود و بچهها رو خیلی دوست داشت. . توی کربلا، ظرف آب رو برمیداشت و میرفت که برای بچهها آب بیاره...💧 . سوار اسب میشد، پیتیکو پیتیکو... . میرفت و با دشمنا میجنگید، تق تق تق... میزدشون کنار . و برای بچهها آب میآورد... بچهها هم خیلی خوشحال میشدند.😍 . بچهها عمو عباس رو خیلی دوست داشتند...🌹 ... . یهو بغض کردم، نتونستم ادامه قصه رو بگم، نتونستم از آخرین باری بگم که عمو رفت آب بیاره و دیگه برنگشت...😭😭 . . آروم گفتم قصه تموم شد... . حالا محمد شروع کرده بود کلمات توی قصه رو تکرار میکرد، . عمو عباس... پیتیکو پیتیکو... تق تق تق... بچهها... . آب... عمو عباس... 😭😭 . . پ.ن: محرم امسال، ما هیئت محلهمون میریم. خوبیش اینه که نزدیکه و رفتوآمد با بچهها راحته. و البته نسبتا خلوتم هست و بچهها راحت میتونن تو محوطه بچرخن... . راستش محرم امسال، حتی بیشتر از سالهای قبل به دل میشینه... . شاید بهخاطر حالیه که خدا به غربت هیئتهای امسال، داده... . . #مادرانههای_محرم #مادران_شریف_ایران_زمین
07 شهریور 1399 15:18:05
0 بازدید
madaran_sharif
. #ز_سادات_شفیعی (مامان محمدعلی ۱۵ساله، ریحانه ۹ساله، حنانه و حانیه ۷ساله، محمدحسن ۵ماهه) ریحانه: « مامان میشه شیرینی مهمونی عید غدیرمون رو خودمون بپزیم؟» 🤔🙄 حنانه: «مامان آرررررررره، خیلی عالی میشه😍» حانیه:« وای میتونیم رنگشم بکنیم، مامااااان لطفا!!!!» من اگه مامان چند سال پیش بودم، همون قدر ایدهآلگرا، حتما میگفتم وای نه😩، این همه مهمون دارم؛ نکنه بد بشه، نکنه خوب در نیاد😬!!! از بیرون بخرم شیکتر و کاملتره، امااااااااا منِ امروز، رشد کردم... با تولد هر فرزند کاملتر شدم یاد گرفتم و خودم رو ارتقا دادم. حال امروزم این بود: 😍🤩 از اینکه انقدر خودشون رو توانمند حس کردن، انقدر به خودشون اعتماد داشتن که میتونن برای کلی مهمون شیرینی تهیه کنن و از همه مهمتر به عشق جشن عید غدیر دارن تلاش میکنن،💪🏻 خوشحال بودم و مشتاقانه و از خدا خواستانه 🤣 پذیرفتم.😅 خلاصه امروز دو سه ساعتی با ذکر یاعلی، گفتن از ثواب اطعام غدیر، مولودی و گپ و گفت مشغول بودیم، که نتیجه شد این کوکیهای سادهی خوشمزه.😍☺️ صادقانه بگم! خیلی بلد نیستم بچهها رو چطور باید تربیت کرد... راستش همیشه با خودم فکر میکنم همین که ضمیر پاکشون رو خراب نکنم باید خدا رو خیلی شکر کنم.🙈😬 تنها کاری که بلدم اینه که لحظههای شادشون رو یهجوری گره بزنم به یاد و نام اهل بیت😍 انشاالله خودشون هادی و تربیت کنندهی فرزندانمون باشند.🙏🏻🌺 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین #من_از_کودکی_عاشقت_بوده_ام
25 تیر 1401 17:56:33
12 بازدید
مادران شريف
0
0
. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵.۵ ساله،علی ۳.۵ ساله) ما هم راهی شدیم...😍 از اولین باری که من هم قاطی زائرای اربعین بُر خوردم و رفتم تو مسیرِ عشق، یعنی سال ۹۳، تا الان یا خودم تو مسیر بودم...یا هرچی تلاش کردم، نشد... جاموندم و منتظر موندم به امید سال بعد و اربعین بعد. لابد میگید خب از این دو حال که خارج نیست! آدما یا میرن، یا جا میمونن! منم همین فکرو میکردم! ولی امسال حسی رو دارم تجربه میکنم که باور کردم گزینهٔ سومی هم هست. اینکه نری ولی جامونده نباشی! نری ولی یه حس درونی بهت بگه خیالت راحت تو هم تو مسیری! اما چون قراره یه مسافر جدید سوار کنی، با یه کم تأخیر میرسی! مثلاً یکسال تأخیر! ولی میارزه! میارزه که تاخیر داشته باشی، ولی به جاش یه سرباز اضافهتر با خودت ببری تو مسیر. شیرینیِ این حس برام کمتر از حال و هوای پیادهروی تو بهشت نجف تا کربلا نیست... راستش سالهای قبل هم از قول آیتالله جوادی آملی شنیده بودم: «کسی که قلب و روحش رفته، جامانده نیست. جامانده کسی است که عشق و شور و طلب «زیارت اربعین» به ذهنش هم نرسیده و علاقه ندارد. اگر به هر دلیلی اشتیاق رفتن هست و شرایطش نیست، خیری بوده و ثواب نیت را بردهاید، شاکر باشید و نگویید جاماندهایم.» خلاصه که آقاجان ما هم راه افتادیما، یه وقت فکر نکنید خسته شدیم یا از گرما ترسیدیم! شما امضا کنید سال بعد پنج تایی عرض ارادت میکنیم، انشاءالله.😍 #الحمدلله #اربعین #کربلا #خانوادگی_قشنگتره...