پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی #قسمت_هفتم . این دو برادر از همون ابتدا یه گردان تشکیل دادن و سنگر رو با قدرت💪🏻 حفظ می‌کردن.😁 یکی که می‌خوابید،‌ اون یکی بیدار می‌شد و نگهبانی می‌داد. وقتی هم هر دو بیدار بودن محمدآقا لحظه‌ای از داداش کوچولو غافل نمی‌شد، لذا در اون مواقع هم من باید نگهبانی می‌دادم که علی آقا آسیبی نبینه.😅 . خواب که یک رویا بود برای من. برنامه‌ی درسی آقای همسر هم حسابی تحت‌الشعاع حضور عضو جدید قرار گرفت. . چند ماهی شرایط خیلی سخت بود و ما سرخوشانه آرمان زندگی تو خونه‌ی مستقل حیاط‌دار رو در سر می‌پروراندیم.😅 . داشتن چند تا بچه و تلاش برای تربیت صحیح تو آپارتمان، اگر نگم ناممکن، باید بگم خیلیییییی دشواره. . نتیجه بررسی‌های انجام شده این بود که در فاصله‌ی ۱۳ کیلومتری مجتمعی که ساکن بودیم، می‌شد تو یه خونه‌ی مستقل حیاط‌دار زندگی کنیم.😮😀😜 . راضی کردن خانواده‌های به شدت مخالف،😒 جمع کردن اسباب و وسایل به کمک محمد و علی،😫 آماده کردن خونه نیمه کاره،🏡🔨 طبق ‌معمول مشکل مالی،💰 دو تا بچه فسقلی،👶🏻👦🏻 روزه ماه رمضان،😇 و گرمای طاقت فرسای قم،🌞💥 همه رو پشت سر گذاشتیم، و رفتیم تو خونه‌ی باصفای روستاییمون و زندگی رو از سر گرفتیم. . البته خونه هنوز نیمه کاره‌ست😁 ولی وقتی مقایسه می‌کنم با وقتی که هنوز آب، برق، گاز وصل نبود، آشپزخونه نداشتیم و کولر و آبگرمکن نبود😅 به وضع موجود امیدوار می‌شم.😍 یه روز تموم می‌شه بالاخره.😀 . بعد از هر سختی که پشت سر می‌ذاریم، احساس می‌کنم که بزرگتر می‌شم، هرچقدر هم تو‌ کتابا بخونم،‌‌ تا تو زندگی با این رنج‌ها دست و پنجه نرم نکنم، قوی نمی‌شم.💪🏻 البته ابلیس ملعون هم بیکار ننشسته، در قالب‌های مختلف جلومون سبز می‌شه.👿(سبز که نه، بهتره بگم جلومون قرمز می‌شه😆) در قالب حرف‌های مردم، یا با دردسرهای بچه‌ها، یا بزرگ جلوه دادن مشکلات موجود و کمرنگ کردن قشنگی‌های زندگی... گاهی متوقفم می‌کنه و گاهی حتی به عقب می‌بره.😣 . اما خدایی دارم که به خاطر حضور این فرشته‌ها نگاهم می‌کنه، با هر بوسه‌ای که به بچه‌ها می‌زنم، بوی بهشت رو بهم هدیه می‌ده.😍💞 خدایی که من رو مادر آفریده، فطرتم رو هم طوری قرار داده که با مادری کردن آرامش داشته باشم، و بعد برای همین مادری کردنم کلی پاداش قرار داده.😍😘 هر وقت شیطان میاد که غالب بشه و کارو خراب کنه، تلنگرهای کتاب «طعم شیرین خدا» رو برا خودم تجویز می‌کنم...هر روز یه درس از این کتابو با یه فنجون بادرنجبویه می‌نوشم.😍 و به زندگی ادامه می‌دم... . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #قسمت_هفتم #مهاجرت_معکوس

14 بهمن 1398 17:21:40

0 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_چهارم #ف_هاشمیان ( مادر ۶ فرزند) بچه‌ها بعد از تولد خواهر برادر جدیدشون مسئولیت پذیرتر می‌شدن.😎 فکر می‌کردن دیگه بزرگ شدن و اونی که کوچیکه نی نی تازه وارده👶! به‌خاطر همین خیلی به من کمک می‌کردند و انگار افتخار می‌کردند به این بزرگتر بودن و کمک کار بودن. همین موضوع ما رو از کمک گرفتن از دیگران بی‌نیاز می‌کرد. مادر و مادرشوهرم معمولا مخالف بچه دار شدن ما بودند،‌ البته از سر دل‌سوزی برای من بود. به همین خاطر من سعی می‌کردم کمتر ازشون کمک بگیرم و تا جایی‌که می‌تونم مستقل باشم. طبق تجربه ام به این نتیجه رسیدم که با برنامه ریزی می‌تونم به همه کارهام برسم. البته ناگفته نماند که سرعت عملم هم بالاست و اصطلاحا تند و فرز هستم ژنتیکی. من طاقت ندارم کار رو زمین بمونه.🤦 هر کاری به محض ایجاد باید به سرانجام برسه. مادرم هم همین‌طور بودن و ما هم مثل ایشون شدیم. "کار بمونه برای بعد" نداریم تو خونه! غذا می‌خوریم ظرفا همون موقع شسته می‌شه. اگه لازمه جارو دستی هم می‌کشیم و همه چی مثل اولش می‌شه. لباسا شسته می‌شه، خشک می‌شه و فوری می‌ره سرجاش! بی نظمی خونه منو خیلی اذیت می‌کنه. از وقتی بچه ها کوچیک بودن همین‌طور بودم، و بچه‌ها هم به مرور که بزرگ‌تر شدن با دیدن من همین‌جوری شدن. بعضی از این موارد روتین خونه‌مون شده. حتی وقتی من نیستم می‌بینم که بچه ها خودشون رعایت می‌کنن و اغلب خونه به هم ریخته نمی‌شه.😊 البته گاهی پیش میاد که به دلایل مختلف کار از دست در می‌ره و اوضاع بحرانی می‌شه.🤪 این‌جور مواقع عملیات نجات با فرماندهی من و همسرم به سرعت شروع می‌شه و بچه‌ها هم نیروهای کف میدان می‌شن و برمی‌گردیم به حالت ایمنی! تو بازه‌هایی بچه‌ها همراهی‌شون کمتر می‌شه. منم فشار نمیارم بهشون. این نظم رو بچه ها بیشتر از دیدن رفتار من یاد گرفتن، نه از تکرار مداوم گزاره‌های دستوری. همراهی همسرم بیشتر از نظر روانی بوده و هست. مشغله‌شون خیلی زیاده و کمتر تو خونه هستند. ولی واقعا هوامونو دارن. وقتی می‌بینن که من همه تلاشمو می‌کنم تا کاری زمین نمونه، قدردان هستن و البته آخر هفته ها و هر زمانی که خونه باشن از کمک دریغ نمی‌کنن. این همراهی روانی همسر خیلی مهمه!👌 شاید حتی مهمتر از کمک‌های فیزیکی!‌ وقتی ایشون تلاش و زحمت‌های من توی خونه داری و بچه داری رو می‌بینن و تشکر می‌کنن، انگیزه من هم بیشتر می‌شه، خستگی از تنم بیرون میره.😉 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

06 مرداد 1401 17:31:53

7 بازدید

madaran_sharif

. #پست_مهمان . چندسال پیش یه کارگاه مشاوره داشتیم برای #خانم_های_خانه_دار⁦🧕🏻⁩ . توی کارگاه اکثر خانم‌ها خصوصا مسن‌ترها⁦👵🏻⁩ از زندگیشون احساس نارضایتی داشتن😣 به قول خودشون عمر و جوونیشونو فدای بچه‌ها⁦👶🏻⁩ و کار خونه🏠 و شوهر⁦👴🏻⁩ کردند! . بعد چهل سالگی معمولا فرد برمی‌گرده به گذشته‌ش و پیش خودش حساب می‌کنه🤔 که تا الان زندگیش چجوری پیش رفته؟! پربار بوده و بارضایت⁦👍🏻⁩ یا کم‌بار و بدون رضایت👎🏻⁩ . خیلی از ما مادرها⁦🧕🏻⁩ فکر می‌کنیم اگر همه‌ی وقتمون رو به کارای شوهر و بچه‌ها و خونه اختصاص بدیم، خونمون برق بزنه،🏠 دائم توخونه باشیم، یا شش دونگ حواسمون به بچه باشه و... مادر خوب و نمونه ای هستیم. (منظورم زیاده‌روی و غفلت از بقیه چیزاست وگرنه قطعا همه‌ی این کارها با ارزشن) . . از همون موقع (۲۸ سالگی) تصمیم گرفتم جوری برم جلو که وقتی به چهل سالگی می‌رسم از همه نظر رضایت نسبی داشته باشم⁦👌🏻⁩ هم بچه‌ها و خونه زندگی،⁦👦🏻⁩⁦👧🏻⁩ هم خودم⁦🧕 . یک سری #اهداف_کوتاه_مدت و #بلند_مدت نوشتم و با اعتقاد قوی و یقین به این که خدا با ظن بنده‌ش پیش می‌ره، به خودم گفتم هر جور شده به این اهداف می‌رسم؛ شده با هر چهار تا بچه برم، شده از خوابم بزنم، شده از خریدهام و خرج‌هام کم کنم... انصافا خداوند هم لطف زیادی به من داشته تو این مسیر⁦❤️⁩😍 . تا حالا حدود سی چهل دوره گذروندم از مهدویت تا مشاوره، تربیت کودک،⁦⁦👶🏻⁩ تربیت جنسی و... ⁦👈🏻⁩بعضی‌ها رو با بچه‌ها رفتم. ⁦👈🏻⁩یه سری‌هاش که بعدازظهر بوده بچه‌ها رو گذاشتم پیش پدرشون. ⁦👈🏻⁩خیلی هاش مجازی بوده. خلاصه منظورم اینه که باید موانع رو کنار بزنیم و مسیر مخصوص خودمون رو بسازیم. . باید طوری جلو بریم که وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شن و می‌رن سی خودشون، ما خودمونو فدا شده و فنا شده نبینیم.😣 . واین دست کسی نیست جز خود ما...⁦👉🏻⁩ اگر حضوری نمیشه: مجازی آنلاین غیرحضوری مادر کودکی مسجد محل پایگاه خلاصه هر مدلی که می‌شه😉 بچه‌ها رو بهونه‌ی منفعل بودن نکنیم. . پ.ن مادران شریف: البته هرکس توی زندگی شرایط مخصوص به خودش رو داره (میزان همراهی همسر و خانواده ها، مدل بچه‌ها، شرایط مالی، شرایط جسمی، بیماری و ...) نباید خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم ولی می‌تونیم خود فعلیمون را با خود پرتلاش‌تر و بااراده‌ترمون مقایسه کنیم و سعی کنیم تو هر شرایطی که داریم ولو شده یک قدم، رو به جلو برداریم؛ برای رشد و کمال خودمون در کنار همسرداری⁦، بچه‌داری⁦ و خانه‌داری (که قطعا اولویت اول زندگی همه ماست) . @asheri110 . #مادر_چهار_فرزند #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

30 فروردین 1399 15:56:28

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . سال ۸۵ کنکور قبول شدم.😊 ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم و می‌خواستم رشته‌ی آینده‌م هم شبیه همینا باشه. انتخاب‌هام به ترتیب برق و کامپیوتر و صنایع بود. که نهایتا صنایع امیرکبیر قبول شدم و بعدها بهش علاقه پیدا کردم. . ترم اول دوری از خانواده برام سخت بود و من و مامانم هردو خیلی گریه می‌کردیم، اما دیگه کم‌کم خودمو مشغول درس‌خوندن کردم تا کم‌تر غصه بخورم. زیاد درس می‌خوندم و اولویت اولم درس بود. در کنارش کارهای فرهنگی توی گروه‌های دانشگاه هم انجام می‌دادم. . چندتا از هم‌اتاقی‌هام خیلی مقید نبودن و نماز نمی‌خوندن. برام خیلی عجیب بود، چون توی شهرمون همه دوستام مذهبی بودن. می‌ترسیدم که یه وقت ازشون تاثیرات منفی بگیرم. برای همین وارد گروه‌ها و اردوهای مذهبی دانشگاه شدم و دوستای جدید پیدا کردم.🥰 . کارشناسی‌م رو با رتبه‌ی ۲ تو گرایش خودمون تموم کردم و حالا می‌تونستم بدون کنکور، وارد ارشد بشم. . تابستون قبل ارشدم، همسرم ازم خواستگاری کردن. هم‌شهری خودمون بودن و ارشد علم‌و‌صنعت می‌خوندن. شغل پاره‌وقت داشتن و سربازیم نرفته‌بودن. شرایط فرهنگی و مالی خانواده‌شون هم مثل خودمون بود. . بعد از چند جلسه و تحقیقات و مشورت‌ها، نامزد شدیم و سه ماه بعدش هم، طبق رسم شهرمون، عقد و عروسی رو هم‌زمان گرفتیم. خیلی ساده و تو خونه‌ی پدرهامون. مهریه‌م هم ۱۴ سکه بود.⁦👌🏻⁩ . بعدش باهم اومدیم تهران واسه شروع سال جدید تحصیلی. سه چهار ماهی هرکدوم خوابگاه بودیم و بعد، یه خونه نزدیک دانشگاه همسرم اجاره کردیم و با یه جهیزیه‌ی معمولی رفتیم خونه‌ی بخت. . حدود ۷ ماه بعدش خدا خواست و باردار شدم.⁦👶🏻⁩ اولش خیلی شوکه بودم چون داشتم درس می‌خوندم و نگران شدم که نتونم درسم رو ادامه بدم، اما خانواده‌هامون خیلی از این خبر خوش‌حال شدن و بهمون روحیه دادن.🤗 . درسم رو توی بارداری ادامه دادم و دیگه چند واحد درس و دفاع پایان‌نامه‌م، موند برای بعد زایمان. . واسه زایمان، تجربه و اطلاعاتی نداشتم و از قبل هم برای تسهیل زایمان طبیعی، کاری نکرده‌بودم. این شد که رفتم یه بیمارستان، توی شهر خودمون و هم درد زایمان طبیعی رو کشیدم هم نهایتا سزارین شدم.😑 . بعد دو هفته برگشتیم تهران، چون دوست داشتم زودتر مستقل بشم. دو سه ماه اول، پسرم مدام دل‌درد و گریه‌زاری داشت و شبا بیدار بود. برای همین یه ترم مرخصی گرفتم. به مرور که شرایط پسرم بهتر شد، دوباره کارای پایان‌نامه‌م رو از سر گرفتم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 دی 1399 19:21:31

0 بازدید

madaran_sharif

. زهرا که نبود ماه رمضونا تا سحر بیدار بودیم، به کارامون می‌رسیدیم، می‌رفتیم #مناجات_دانشگاه_شریف، و منم از نماز صبح تا افطار می‌خوابیدم😆 . الان که دارم می‌نویسم و خاطرات مرور می‌شه، واقعا آن روزهایم آرزوست😅 (موافقم باهاتون❤ بی‌بچه هرگز😃) . . اما دو ساله که مسئله‌ی ماه رمضان ما اینه: زندگی عادی؟ یا زندگی جغدی؟🤔 . آقای همسر که سعی می‌کنن بچه کم‌ترین خللی توی برنامه‌هاشون ایجاد نکنه، خیلی خودشونو با ما هماهنگ نمی‌کنن😐 خوابشونم ماشاءالله سنگینه...😑😴 (البته اینکه نامرتبی خونه و بی‌حوصلگی من رو توی این ایام درک می‌کنن و سعی می‌کنن یک ساعت قبل افطار خونه باشن خوشحالم می‌کنه💑) . اما من... وقتی گرسنه باشم #عصبی و #بی‌حوصله می‌شم😤 در طول روز اصلا حوصله‌ی کاری رو ندارم، حالا فکرشو بکن با حضور بچه...😫 به زور خودم و زهرا رو به سلامت به افطار می‌رسونم😬 ‌. حالا به همه‌ی این‌ها اضافه کنید: 🔸درس📚 🔸کاری که همچنان بی‌وقفه ادامه داره، 🔸و #کلاس‌های_مجازی📝 . به نظرتون چطور می‌شه؛ هم #روزه گرفت، هم #مامان قابل قبولی بود، هم از #درس عقب نموند، هم تهش #زنده موند؟😅🤔 . . برنامه‌ی من این چند روز اینطوری بوده: ✅در طول روز با ریخت و پاش خونه هیچ‌کاری ندارم و فقط حداقل‌ها رو انجام می‌دم و نهایتا افطار آماده می‌کنم😁 (برنامه مرتب کردن خونه رو گذاشتم بعد افطار و حتی بعد خوابیدن زهرا⁦👩🏻⁩) . ✅برعکس همیشه که منتظرم زهرا عصر بخوابه و من بشینم پای درسام،📚 این روزا منتظرم زهرا بخوابه که بخوابم😴 . با این تدابیر همه انرژی موجودم رو توی روز می‌ذارم برای بچه⁦⁦👌🏻⁩⁦👩🏻⁩ البته خیلی هم انرژی دندون گیری نیست😅 . . و اما شب‌ها... شب هامون به دو دسته تقسیم میشه: . ⁦1️⃣⁩ شب‌هایی که افطار خونه نیستیم، (با رعایت نکات بهداشتی می‌ریم پیش مادر پدرها🙂) دیرتر می‌رسیم خونه و زهرا دیرتر می‌خوابه و صبح هم دیرتر بیدار می‌شه، منم تا سحر بیدار می‌مونم، بعد از نماز می‌خوابم و با زهرا بیدار می‌شم. . 2️⃣⁩ شب‌هایی هم که افطار خونه‌ایم، همه با هم زود می‌خوابیم و زهرا هم صبح زودتر بیدار می‌شه، منم که از سحر بیدارم، معمولا یک ساعت آخرِ خواب زهرا بهش می‌پیوندم😴 . یعنی خواب شبانه روزم می‌شه حدود ۸ ساعت به نظرم قابل قبوله⁦⁦👌🏻 . . برنامه شما تو ماه رمضون چیه؟ حالتون با بچه‌داری و روزه‌داری چه جوریه؟🤪 جون دارین کار دیگه‌ای هم انجام بدین؟😥 . عکس‌ها یه نما در دو زمانه! ⁦👈🏻⁩عکس اول نیمه شب و درحالیکه زهرا خوابه😇 👈🏻⁩عکس دوم ۲ ساعت مونده به افطار🥵 . . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

09 اردیبهشت 1399 17:19:16

1 بازدید

madaran_sharif

. #م_شیخ‌حسنی (مامان #یاسین ۲۰ ماهه) . دستم رو گرفت و گفت: آب براش آب ریختم و دادم دستش😊 گفت: شیر آب رو گذاشتم کنار و براش شیر ریختم🙂 دوباره گفت: آب لیوان رو دادم بهش😐 با اشاره گفت: بریز تو لیوان ديگه! ريختم🙄 یخچال رو باز کرد و گفت: بَربَت(شربت) 😤 شاید بیستمین باری بود ک تو این چند روز این سناريو رو اجرا می‌کرد و آخر سر هم هیچ‌کدوم رو نمی‌خورد و من، یا می‌کشوندمش به بازی یا حواسشو پرت می‌کردم. . اما ديگه کلافه شده بودم.😤 این ماجرا به کم‌خوابی شب گذشته، بهونه گوشی دست گرفتن و دَدَ رفتنش تو این اوضاع کرونایی، به هم ریختگی خونه و... اضافه شد.🤯 . محکم کشیدمش کنار و داد زدم😠 که بیا اينور ديگه، ديوونه شدم. خودشو انداخت رو زمین و زد زیر گریه.😭 رفتم تو اتاق. اومد و با تمام قوا موهامو کشید. از شدت درد سرش داد زدم.😤 بغض کرد و لیز خورد توی بغلم.💔😢 حواسم بود که اگه خطا کردم و زدم، جلوش گریه نکنم.🤫 از درون داغون بودم، گذاشتمش رو پام و تکونش دادم و به زور خوابوندمش تا زودتر دوتامونم از این فضا دور بشیم. همین که خوابید زدم زیر گریه.😭 دلم مي‌خواست مثل خیلی از دفعات پیش، صبوری کنم اما اينبار نشد.😓 وارد فاز مقصر بودن شده بودم که چرا من اينقدر مامان بدی‌ام، من چقدر بدبختم، تو این جوونی روانی شدم از دست بچه و.... تو همین حال و هوای غر زدن بودم که دوستم بهم پیام داد: فلان کتاب رو داری؟ رفتم بگردم.🧐 تو کتابام چشمم به جزوه تدبرم افتاد، بازش کردم و سوره انشراح رو خوندم و انگار خدا صاف داشت تو صورتم نگاه می‌کرد و باهام حرف می‌زد... ووضعنا عنک وزرک؛ مگه من بار سنگین روی دوش تو رو برنداشتم. ان مع العسر یسرا؛ هر سختی یه آسونی هم داره تو دلش. فاذا فرغت فانصب، تو یه حال نمون، پاشو یه کار ديگه رو شروع کن. . اشکام رو پاک کردم و شروع کردم به نوشتن و تخلیه خودم و درک اینکه ممکنه یه روز هم مامان خوبی نباشم😢 و تصمیم گرفتم برای اينجور مواقع یه تدبیری بيانديشم چون این سناریو زیاد تکرار میشه: . 1⃣ مثلا وقتی حال خودم بده غرور و خجالت رو بذارم کنار و ساعتایی از اقوام کمک بگیرم و استراحت کنم. . 2⃣رفتم سراغ یخچال و شیر و شربت رو از جلو دید خارج کردم که نبینه و بخواد. یه بطری مخصوص هم گذاشتم دم دستش که هر وقت مي‌خواد بره خودش برداره. . اشتباه کردن بده اما موندن تو اشتباه از اونم بدتره. باید زود از فاز پشیمونی و ناامیدی بیرون اومد و چاره‌ای کرد. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 مرداد 1399 15:38:16

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. یه مدت روزهایی از هفته رو بیکار بودم و حس می‌کردم بیکاری برام سمه.😥 به همین خاطر کلاس‌های هنری بیشتری رفتم.👩🏻‍🎨 . بیشتر کارهای هنری رو توی این مدت یاد گرفتم. قبل از تولد پسرم گل🌺 کریستال یاد گرفته بودم. بعد از دنیا اومدنش دوره‌ی کارهای نمدی رو پیش یکی از دوستام دیدم. گل🌸 های دکوراتیو رو مجازی یاد گرفتم. الآن هم کلاس خیاطی✂ و فتوشاپ می‌رم.⁦💪🏻⁩ . این کلاس‌ها یا مجازی و رایگانن😍 یا پیش خانوم‌های طلبه‌ای می‌رم که با یه مبلغ کم، هنری رو که بلد باشن به هرکسی بخواد یاد می‌دن.👩🏻‍🏫 . از طرفی به معلم شدن علاقه پیدا کرده بودم و برای همین آزمون📑 استخدامی آموزش و پرورش رو شرکت کردم و قبول شدم ولی قبل از مرحله‌ی مصاحبه، فقط به خاطر بیماریم ردم کردن.😒 . کم‌کم که به پایان ارشدم نزدیک می‌شدم، وارد عرصه‌ی تخصصی و علاقه‌ی خودم هم شدم و چند ماه پیش تو مهدکودکی👼🏻 که روش تربیتیش طبق مطالعاتی که داشتم بود، قبولش داشتم و شرایط خوبی هم داشت به عنوان هیئت اندیشه‌ورز و تولید محتوا جذب شدم.😍😇 . وقتی می‌رم سر کار محمدمهدی بخواد می‌تونه پیش من باشه یا بره قسمت مهد و بازی کنه. . از کار کردن توی این مهد خیلی لذت می‌برم.🤗 چون هم در راستای اهدافمه، هم پسرم⁦👦🏻⁩ بازی می‌کنه و خوشحاله😄. وگرنه حقوقش زیاد نیست.💸 البته الان مجازی شده کارهامون.👩🏻‍💻 . . این روزها محبتم به همسرم بیشتر شده😍 و قدرشونو بیشتر می‌دونم.💑 الحمدلله بیماریم کنترل شده و خیلی دردهام کمتر شده.💪🏻 بعد از بیماری اینو عمیقا فهمیدم که عمر خیلی کوتاه و باارزشه و من چه روزهایی از عمرم گذشت و خوب ازشون استفاده نکردم. حالا همه‌ی تلاشمو می‌کنم از لحظه به لحظه‌م استفاده کنم؛ از محبت کردن به اطرافیان و همسر⁦🧔🏻⁩ و فرزند⁦⁦👦🏻⁩ تااااا انجام کارهای مورد علاقه و وظایف اجتماعیم و مهم‌ترینش خوابیدن برای رضای خدا😴😅 . . به خاطر کرونا شرایط زندگی‌ها عوض شده،⁦🤷🏻‍♀️⁩ و دانشگاه این ترم درس ارائه نداد. ان‌شاء‌الله ترم پاییز آخرین ترم ارشدمه.☺️ و زندگی همچنان جریان داره.... . . #ز_م_پ #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. یه مدت روزهایی از هفته رو بیکار بودم و حس می‌کردم بیکاری برام سمه.😥 به همین خاطر کلاس‌های هنری بیشتری رفتم.👩🏻‍🎨 . بیشتر کارهای هنری رو توی این مدت یاد گرفتم. قبل از تولد پسرم گل🌺 کریستال یاد گرفته بودم. بعد از دنیا اومدنش دوره‌ی کارهای نمدی رو پیش یکی از دوستام دیدم. گل🌸 های دکوراتیو رو مجازی یاد گرفتم. الآن هم کلاس خیاطی✂ و فتوشاپ می‌رم.⁦💪🏻⁩ . این کلاس‌ها یا مجازی و رایگانن😍 یا پیش خانوم‌های طلبه‌ای می‌رم که با یه مبلغ کم، هنری رو که بلد باشن به هرکسی بخواد یاد می‌دن.👩🏻‍🏫 . از طرفی به معلم شدن علاقه پیدا کرده بودم و برای همین آزمون📑 استخدامی آموزش و پرورش رو شرکت کردم و قبول شدم ولی قبل از مرحله‌ی مصاحبه، فقط به خاطر بیماریم ردم کردن.😒 . کم‌کم که به پایان ارشدم نزدیک می‌شدم، وارد عرصه‌ی تخصصی و علاقه‌ی خودم هم شدم و چند ماه پیش تو مهدکودکی👼🏻 که روش تربیتیش طبق مطالعاتی که داشتم بود، قبولش داشتم و شرایط خوبی هم داشت به عنوان هیئت اندیشه‌ورز و تولید محتوا جذب شدم.😍😇 . وقتی می‌رم سر کار محمدمهدی بخواد می‌تونه پیش من باشه یا بره قسمت مهد و بازی کنه. . از کار کردن توی این مهد خیلی لذت می‌برم.🤗 چون هم در راستای اهدافمه، هم پسرم⁦👦🏻⁩ بازی می‌کنه و خوشحاله😄. وگرنه حقوقش زیاد نیست.💸 البته الان مجازی شده کارهامون.👩🏻‍💻 . . این روزها محبتم به همسرم بیشتر شده😍 و قدرشونو بیشتر می‌دونم.💑 الحمدلله بیماریم کنترل شده و خیلی دردهام کمتر شده.💪🏻 بعد از بیماری اینو عمیقا فهمیدم که عمر خیلی کوتاه و باارزشه و من چه روزهایی از عمرم گذشت و خوب ازشون استفاده نکردم. حالا همه‌ی تلاشمو می‌کنم از لحظه به لحظه‌م استفاده کنم؛ از محبت کردن به اطرافیان و همسر⁦🧔🏻⁩ و فرزند⁦⁦👦🏻⁩ تااااا انجام کارهای مورد علاقه و وظایف اجتماعیم و مهم‌ترینش خوابیدن برای رضای خدا😴😅 . . به خاطر کرونا شرایط زندگی‌ها عوض شده،⁦🤷🏻‍♀️⁩ و دانشگاه این ترم درس ارائه نداد. ان‌شاء‌الله ترم پاییز آخرین ترم ارشدمه.☺️ و زندگی همچنان جریان داره.... . . #ز_م_پ #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن