پست های مشابه

madaran_sharif

. سلام دوستان عزیز🌹 فیلم کامل گفتگویی که با خانم دکتر مادرشاهی داشتیم رو تقدیمتون می‌کنیم.❤️ ایشون فرزند ششم خانم دکتر لباف، پزشک معروف زنان و زایمان هستن و در کودکی حافظ قرآن شدن.😇 الان ۲۹ سال دارن و دوره پزشکی عمومی شون رو تموم کردن. دو تا دختر دوقلو ۵سال و نیمه دارن (فاطمه خانم و کوثر خانم) و یک دختر ۴ ساله (معصومه خانم) 🥰 توی این گفتگو از تجربیاتشون برامون گفتن: که چطور تونستن با سه بچه ، دوره دانشجویی‌شون رو با موفقیت کامل کنن. از راهکارهایی که توی بچه داری و همسرداری به کار میبرن. از اینکه وقتی خسته میشن چطور خودشون رو از نظر روحی و جسمی تقویت میکنن و ... این گفتگوی جذاب رو از دست ندید❤️ صفحه‌ی شخصی خانم دکتر زهرا مادرشاهی هم اینه : @zahra.3983 #لایو #گفتگو #مامان_دکتر #دکتر_زهرا_مادرشاهی #دکتر_طاهره_لباف #مادران_شریف_ایران_زمین

28 شهریور 1400 14:30:07

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی(مامان محمد چهار سال و نیمه و علی ۲سال و پنج ماهه) جلسه‌ی مجازی‌مون تموم شده‌بود. بچه‌ها بهونه می‌گرفتن و طولانی شدن جلسه خسته‌شون کرده‌بود. دوربین‌ها رو روشن کردیم تا هم‌دیگه رو ببینن.⁦🧕🏻⁩🙃 ارتباط که تصویری شد، بچه‌ها خوشحال شدن. محمد هم که مخاطب مفت پیدا کرده‌بود، نیم ساعتی قصه‌ی امام علی تعریف کرد براشون! بقیه با هیجان و دقت وافری گوش می‌کردن تا ببینن چی می‌شه تهش😆 و من دلم به حال اون طفل معصوم‌ها می‌سوخت که چقدر سعی می‌کردن بفهمن چی به چیه؟ و محمد با اعتماد به نفس بالا آسمون رو به ریسمون می‌بافت!😅 یه مهد مجازی رایگان با مدیریت محمدآقا😎 محمد هنوز أدَ بَدَ می‌کرد که قصه گفتن رو براش شروع کردیم. طبق توصیه‌ی کارشناس تربیتی، با قصه‌های امیرالمومنین شروع کردیم. اصرار نداشتیم که همه چی رو متوجه بشه، ولی تا جای ممکن کلمات و عبارات ساده استفاده می‌کردیم. هرچی تکلمش پیشرفت می‌کرد، تو قصه‌ها بیشتر همراهی می‌کرد،‌ سوال می‌پرسید و بعد تو بازی‌هاش قصه‌های امام علی رو اجرا می‌کرد.🤩 جالبه که علی هم خیلی زود با قصه‌های اهل بیت آشنا شد، ولی توسط داداشش، نه ما! و حالا پای ثابت بازیاشون اینه که یکی امام علی بشه و یکی عمربن‌عبدود و نمایش جنگ خندق رو بازی کنن.☺️ پ‌ن۱: مبحث شخصیتِ محوری از آقای عباسی ولدی نکات کاربردی زیادی درباره‌ی قصه‌گویی داره⁦👌🏻⁩هنوز کتابش چاپ نشده ولی صوت‌ها و پی‌دی‌اف‌هاش موجوده. قصه‌گویی برای قرار دادن اهل بیت در محور زندگی بچه‌ها، ریزه‌کاری‌هایی داره که بهتره طبق نظر کارشناس اجرا کنیم. پ‌ن۲: ناگفته نماند، از وقتی خاله فاطمه رو پیدا کردم و چند تا از قصه‌هاشون رو شنیدم، بخشی از بار قصه‌گویی از دوشم برداشته‌شد.🤗 محمد با سبک ایشون خیلی ارتباط می‌گیره و خودش هم با درست کردن کاردستی، قصه می‌گه برا خودش و داداشش. خدا به خاله فاطمه خیر بده انشاالله🌹 @fateme_sadattt پ‌ن‌۳: تجربه مهد مجازی هم خیلی خوب بود و بعدش چند باری تکرار شد این ماجرا 😊 تو این روزهای کرونایی، با سرگرم کردن بچه‌ها هرچند به شکل مجازی و فقط چند دقیقه، می‌تونیم کمک بزرگی به مامان‌ها بکنیم.⁦👌🏻⁩ #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری #مهدمجازی #مهدخانگی #قصه #اهل_بیت #شخصیت_محوری

10 خرداد 1400 16:23:39

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ساله، #محمدعلی ۷ساله، #محمدحسین ۵ساله، #محمدرضا ۳ساله) #قسمت_اول متولد سال ۶۷ در تهرانم؛ با دو خواهر و یک برادر. فرزند سوم خانواده بودم و چون فاصله‌ی سنی کمی باهم داشتیم، هم‌بازی‌های خیلی خوبی بودیم.😍 مادر و پدرم اهل سختگیری نبودن. یادم نمیاد برای انجام کاری با سختگیری شدیدشون مواجه شده باشم. شایدم یه جوری هنرمندانه مخالفت می‌کردن که ما اذیت نشیم.😉 مادرم با ما، خیلی هم‌دل و همراه بودن. خیلی خوب حرفامونو گوش می‌دادن؛ انگار که داشتیم با یه دوست هم‌سن خودمون صحبت می‌کردیم.☺️ مادرو پدرم با اینکه هیچ‌کدوم تحصیلات دانشگاهی نداشتن ولی برای تحصیل ما خیلی زحمت کشیدن. دوران دبستان رو تو یه مدرسه دولتی، نزدیک خونه‌مون درس خوندم. از راهنمایی، وارد مدارس غیرانتفاعی شدم و اول دبیرستان رو در مدرسه انرژی اتمی تحصیل کردم. از بچگی درس خوندن رو دوست داشتم؛ اما اول دبیرستانم با عنایت خدا فوق‌العاده بود و مثل ساعت کار می‌کردم. ساعت ۳ از دبیرستان می‌رسیدم خونه. تا ۳:۳۰ ناهار می خوردم. ۳:۳۰ تا ۴:۳۰ می‌خوابیدم و وقتی ۴:۳۰ ساعت زنگ می‌خورد، من مثل آدم تیر خورده، سیخ می‌نشستم و هیچ وقفه‌ای بین تصمیمم و اجرایی شدنش نمی‌افتاد. جزء نفرات برتر کلاس بودم. اما از سال‌های بعد، چون مدرسه‌م رو عوض کردم و وارد مدرسه‌ای شدم که من بهترین دانش‌آموزش بودم، توهم بی‌جا بهم دست داد و تلاشم کم شد! تو مدارس قبلی من جز خوب‌ها بودم ولی بهترین نبودم و همیشه جای تلاشی برام بود. این شد که سال اول دانشگاه قبول نشدم و پشت کنکور موندم. سال بعدش، یعنی سال ۸۶، وارد رشته زیست شناسی گیاهی دانشگاه شهید بهشتی شدم. گذرم تا به در خانه‌ات افتاد، حسین خانه آباد شدم...؛ خانه‌ات آباد حسین❤️ من تا زمان دبیرستان، تو رعایت حجاب چندان سفت و سخت نبودم. یه بار، تو شام غریبان امام حسین، هیئتی رفتم، که حال و هوای عجیبی داشت و تو تغییر مسیر زندگیم خیلی موثر بود. به علاوه یه سفر حج، و یه دوست خیلی خوب تو دبیرستان، که خیلی تو انتخاب مسیر زندگی، کمکم کرد.👌🏻 چند ماه پس از ورود به دانشگاه، برادر همون دوستم به خواستگاری من اومدن. ایشون، کارشناسی حقوق داشتن و آخرای دوران سربازیشون بود ولی هنوز کار نداشتن. اما پدرم که شناخت کافی از خانواده‌شون داشتن، پذیرفتن و حدود یه ماه بعد عقد کردیم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

03 مهر 1400 16:45:55

1 بازدید

madaran_sharif

. #پوشک #قسمت_دوم . ❇️ ۷. در کنار دعوا نکردن خوبه توضیح بدیم که الان خونه‌مون کثیف شد و باید بشوریمش. حتی خوبه که بلافاصله جلوی چشمش، جای کثیف و لباس کثیف رو بشوریم تا اولا متوجه لزوم تمیز کردن بشه و ثانیا حجم زیاد نجسی خونه، اعصاب خودمونو به هم نریزه😅 . ❇️ ۸. ممکنه بچه‌ها از شماره‌ی ۲ ترس داشته باشن. بهتره سعی کنیم مسئله رو به زبون بچگونه براش توضیح بدیم و مثلا با بای‌بای کردن، تا خونشون همراهی کنیم. شاید هم مسئله ناشی از اینه که دوست ندارن کسی اونا رو تو این حالت ببینه. اگه به این خاطر دچار یبوست شدن، استفاده از خوراکی‌های ملین رو فراموش نکنیم. . ❇️ ۹. کار اصلی، گرفتن بچه از پوشک روزه. خود کنترلی تو شب‌ها، معمولا بیشتر زمان می‌بره. برای همین می‌شه یه مدت، شب‌ها از پوشک استفاده کرد. به مرور می‌بینم دیگه شب‌ها هم پوشکش خیس نمی‌شه و اون موقع می‌شه از پوشک شبم گرفت. البته این موضوع، بچه به بچه فرق داره. بعضی بچه‌ها از مدت‌ها قبل، شب‌ها جاشون خشک می‌مونه. . ❇️ ۱۰. یه کار موثر هم اینه که از کوچیکی بچه (حتی قبل یک‌سالگی) وقتی می‌خوایم عوضش کنیم، یا گه‌گاه همین‌جوری ببریم تو دستشویی کارشو انجام بده‌. این‌جوری زودتر با مفهوم دستشویی آشنا می‌شه. بعضی دوستان توصیه کردن کتاب نوزاد رها شده از بند پوشک رو در این زمینه مطالعه کنید. . ❇️ ۱۱. استفاده از شورت آموزشی هم خوبه. پوشک شورتی برای مواقع بیرون رفتن هم می‌تونه خوب باشه. . 💠 چند تا از روش‌های دوستانی که پیام داده بودن: . - من از روش سه روز بدون پوشک استفاده کردم. همه جا آبکشی شد😅 ولی حل شد. . - تو دو سال و سه ماهگی، یه روز صبح شروع کردم هر نیم ساعت یه بار می‌بردمش دستشویی و بعد دوباره پوشکش می‌کردم. تا دو سه هفته. بعدش کم‌کم یاد گرفت😊 (بعضی دیگه از دوستان هم معتقد بودن بعد از شروع فرایند، دیگه پوشک نکردن تا ذهن بچه عادت کنه. این بستگی به خود مادر داره که کدوم راه رو انتخاب کنه👌🏻) . - در مورد شماره۲، پسر من اصلا همکاری نمی‌کرد، یه روز احساس کردم دستشویی داره، بردم حموم آب بازی کرد. بعد دیدم بعله درست حدس زدم. خودشم تعجب کرد بعدم کلی تشویقش کردم و این شد شروع گفتنش. تو مدت فرایند هم، سعی کردیم نه جایی بریم و نه کسی بیاد. چون پسر من تا کسی رو می‌دید، برمی‌گشت به تنظیمات کارخانه😅 . - و نظرات دوستان دیگه‌ای که در خلال نکات بالا، بهشون اشاره کردیم. با تشکر از همه‌شون❤ . ⚜ امیدواریم این مطلب، برای مادرهایی که این فرایند رو‌ در پیش دارن، مفید واقع بشه. ❤❤ . . #پوشک #از_پوشک_گرفتن #مهارت_های_مادرانه #مادران_شریف_ایران_زمین

10 آذر 1399 17:19:17

3 بازدید

madaran_sharif

. #ح_یزدان‌یار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_پنجم سال ۸۴ کنکور دادم و فیزیک دانشگاه رازی کرمانشاه قبول شدم. اما انتقالی گرفتم برای همدان. دو سال اول چیزی جز مسیر همدان ملایر یادم نیست. از سر و ته کلاس‌هام می‌زدم که زودتر به خونه برسم. با اینکه شخصیت مستقلی داشتم اما فکر تنهایی مادرم اذیتم می‌کرد.😔 تا اینکه تابستون سال ۸۶ خونه و مادرم رو آوردیم همدان و من و مامان دیگه با هم بودیم. تازه از اون سال من فهمیدم دانشگاه یعنی چی! از اون به بعد، همهٔ کلاسامو شرکت می‌کردم. با بچه‌های فعال و فرهنگی دانشگاه آشنا شدم و از اونجایی که استعداد و علاقهٔ زیادی به کارهای فرهنگی داشتم خیلی زود جذب شدم. تو مراسم‌ها شرکت‌ می‌کردم و خیلی از مراسمات و اردوها رو خودمون برگزار می‌کردیم. اولین سفر راهیان نور رو در دوران دانشجویی تجربه کردم. هم‌چنین اولین بار عمره مشرف شدم.🥺 همیشه حسم به سفرهای دانشجویی خوب بود ولی تا این حد خوب رو تجربه نکرده بودم. سفری که حس می‌کردم روی زمین نیستم. سفری که از همه‌کس و همه‌جا بریده بودم و تنها به یک ریسمان تکیه داشتم. به جرأت می‌تونم بگم بهترین سفر عمرم بود و همون تنهایی همون بی‌کسی و به هیچ‌کس و هیچ‌جای دنیا وابسته نبودن برای من بهترین موهبت بود. سال ۸۸ رو کنار خانهٔ کعبه با طواف، آغاز کردیم.😍 اردیبهشت همون سال یعنی سال ۸۸ من از طریق نهاد دانشگاه به پدر و مادر همسرم معرفی شدم. چند جلسه خواستگاری طول کشید و در تیر ماه عقد کردیم. تفاوت‌های فردی بین من و همسرم اونقدر زیاد بود که نمی‌دونستم چطور توی صحبت‌های قبل ازدواج متوجهش نشدیم.🤔 همسرم به شدت کم‌حرف و درونگرا و من به شدت پرحرف و شلوغ و برونگرا. مدت زیادی طول کشید که هم من و هم ایشون با تفاوت‌های شخصیتی همدیگه کنار بیاییم. حدود ۲۰ ماه دوران عقد ما طول کشید. من هم حدود ۶ ماه تو دانشگاه بخش فارغ‌التحصیلان کار می‌کردم. همون‌جا فهمیدم اصلاً کار کارمندی رو دوست ندارم. با توجه به رشته‌م‌ که فیزیک بود و نگاهی که به جامعه و شرایط خودم داشتم، شغل معلمی رو انتخاب کردم.👌🏻😍 نوروز ۹۰ مراسم ازدواج ما در ساده‌ترین حالت ممکن در نهاوند برگزار شد. جدا شدن من‌ از مادرم (با وجود اینکه دو کوچه باهاش فاصله داشتم) هم‌ برای من خیلی سخت بود هم برای مادرم.😅 مدتی از زندگی مشترکمون گذشت که فهمیدیم قرار نیست جمعمون خیلی دو نفره بمونه و نفر سوم به زودی سکوت خونهٔ ما رو بهم خواهد زد.😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 شهریور 1401 16:13:54

5 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و ۵ ماهه) . یه شب مونده به محرم بود. چراغ‌ها رو خاموش کردیم که بخوابیم. . - مامان... قصه... قصه‌ی عمو...😍 . معمولا شب‌ها ازم می‌خواست یه قصه براش بگم. گاهی هم عنوان قصه رو خودش مشخص می‌کرد و من باید براش یه قصه می‌ساختم. . امشب می‌خواست از عمو براش قصه بگم... خواستم از عموی خیالی حسنی که اونو گردش می‌بره بگم... . ولی نه. بذار قصه‌ی یه عموی واقعی رو‌ بگم...😊 . . یکی بود، یکی نبود، یه عموی خیلی مهربون بود. عموی بچه‌های امام حسن و امام حسین. . اسمش عمو عباس بود، عمو عباس خیلی شجاع و قوی بود و بچه‌ها رو خیلی دوست داشت. . توی کربلا، ظرف آب رو برمی‌داشت و می‌رفت که برای بچه‌ها آب بیاره...💧 . سوار اسب می‌شد، پیتی‌کو پیتی‌کو... . می‌رفت و با دشمنا می‌جنگید، تق تق تق... می‌زدشون کنار . و برای بچه‌ها آب می‌آورد... بچه‌ها هم خیلی خوشحال می‌شدند.😍 . بچه‌ها عمو عباس رو خیلی دوست داشتند...🌹 ... . یهو بغض کردم، نتونستم ادامه قصه رو بگم، نتونستم از آخرین باری بگم که عمو رفت آب بیاره و دیگه برنگشت...😭😭 . . آروم گفتم قصه تموم شد... . حالا محمد شروع کرده بود کلمات توی قصه رو تکرار می‌کرد، . عمو عباس... پیتی‌کو پیتی‌کو... تق تق تق... بچه‌ها... . آب... عمو عباس... 😭😭 . . پ.ن: محرم امسال، ما هیئت محله‌مون می‌ریم. خوبیش اینه که نزدیکه و رفت‌‌وآمد با بچه‌ها راحته. و البته نسبتا خلوتم هست و بچه‌ها راحت می‌تونن تو محوطه بچرخن... . راستش محرم امسال، حتی بیشتر از سال‌های قبل به دل میشینه... . شاید به‌خاطر حالیه که خدا به غربت هیئت‌های امسال، داده... . . #مادرانه‌های_محرم #مادران_شریف_ایران_زمین

07 شهریور 1399 15:18:05

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ماهه) . زندگی‌مونو تو خوابگاه دانشجویی شریف شروع کردیم و حدود یک سال بعد، فرزند اولمون رو باردار شدم. ۵ ماهه باردار بودم که ارشد اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.👩🏻‍🏫 حدودا تا ۹ ماهگی نی‌نی‌مون، توی همون خوابگاه بودیم و بعد باید از اونجا می‌رفتیم. (به خاطر فارغ‌التحصیلی، مهلتمون تموم می‌شد) . . یکی دو ماه آخری بود که تو خوابگاه قبلی بودیم... یه شب برقا رفت و من یه شمع🕯️ روشن کردم و گذاشتم جلوی آینه و اومدم تو اون یکی اتاق که نماز بخونم. یکی از نمازامو که خوندم، دیدم یه نور زردی از این اتاق داره میاد.😳 همین که درو باز کردم دیدم این شمعه افتاده، گرفته به پرده و خونه آتیش گرفته.🤯 هول کردم و فقط بچه رو بغل کردم، اومدم تو راهرو و داد زدم کمک. . اول شب بود و اکثر مردا خونه نبودن. زن‌های همسایه اومدن بیرون و بچه رو سپردم دست یکی و دویدم که آب بریزم. دیدم عطرای جلوی آینه دارن آتیش می‌گیرن و دونه دونه می‌ترکن و بوووم صدا می‌کنن و می‌خوردن تو در و دیوار🤦🏻‍♀️ برگشتم آب پیدا کردم و با کمک چندتا از خانمای همسایه بالاخره آتش رو خاموش کردیم. . الان اگه اون اتفاق می‌افتاد، بچه رو برنمی‌داشتم، یه پتو می‌نداختم رو آتیش و در همون لحظات اول خاموش می‌کردم. ولی اون موقع، اولین بارم بود آتیش می‌دیدم و خیلی ترسیده بودم و این به فکرم نرسید.🤷🏻‍♀️ . حادثه‌ای بود که خیلی تلخ شد. از این جهت که خونه‌ی عروس بود، همون وسایل ساده‌مون هم نو بود. یه مقدار از وسایلمونو از بین برد و یا آسیب زد و همه چی دودی و سیاه شد و کلی بشور بساب داشتیم. البته اول زندگی، وسیله زیادی نداشتیم، نه مبل داشتیم نه سرویس چوب و تخت و فلان و اینا، خیلی از این چیزا رو به خاطر ساده شدن جهیزیه گفتیم نخریم. البته که اگه می‌خریدیم هم تو خوابگاه جا نمی‌شدن.😅 . اون موقعا دردسر گرفتن خوابگاه دانشگاه تهرانو هم داشتیم. چون من دانشجوش بودم (و همسرم نبود) بهمون نمی‌دادن. ما هم واقعا پول کافی نداشتیم که خونه اجاره کنیم و نمی‌خواستیم از خانواده‌ها هم کمک بگیریم. واقعا برامون نقطه‌ی بحران بود که ما الان می‌خوایم چی کار کنیم...🤷🏻‍♀️ . همسرم اون زمان کار پاره وقت داشتن و بیشتر وقتشون صرف درس و کارای جهادی می‌شد. بالاخره به لطف خدا، خوابگاه دانشگاه تهران رو با کلی دوندگی و تو نوبت رفتن تونستیم بگیریم. . . فرزندم که ۹ ماهه شد، کلاس‌های ارشدم شروع شد. . خداروشکر خوابگاه با دانشگاه ده دقیقه فاصله داشت و این برای من بچه‌دار حسن بزرگی بود.🌹 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ماهه) . زندگی‌مونو تو خوابگاه دانشجویی شریف شروع کردیم و حدود یک سال بعد، فرزند اولمون رو باردار شدم. ۵ ماهه باردار بودم که ارشد اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.👩🏻‍🏫 حدودا تا ۹ ماهگی نی‌نی‌مون، توی همون خوابگاه بودیم و بعد باید از اونجا می‌رفتیم. (به خاطر فارغ‌التحصیلی، مهلتمون تموم می‌شد) . . یکی دو ماه آخری بود که تو خوابگاه قبلی بودیم... یه شب برقا رفت و من یه شمع🕯️ روشن کردم و گذاشتم جلوی آینه و اومدم تو اون یکی اتاق که نماز بخونم. یکی از نمازامو که خوندم، دیدم یه نور زردی از این اتاق داره میاد.😳 همین که درو باز کردم دیدم این شمعه افتاده، گرفته به پرده و خونه آتیش گرفته.🤯 هول کردم و فقط بچه رو بغل کردم، اومدم تو راهرو و داد زدم کمک. . اول شب بود و اکثر مردا خونه نبودن. زن‌های همسایه اومدن بیرون و بچه رو سپردم دست یکی و دویدم که آب بریزم. دیدم عطرای جلوی آینه دارن آتیش می‌گیرن و دونه دونه می‌ترکن و بوووم صدا می‌کنن و می‌خوردن تو در و دیوار🤦🏻‍♀️ برگشتم آب پیدا کردم و با کمک چندتا از خانمای همسایه بالاخره آتش رو خاموش کردیم. . الان اگه اون اتفاق می‌افتاد، بچه رو برنمی‌داشتم، یه پتو می‌نداختم رو آتیش و در همون لحظات اول خاموش می‌کردم. ولی اون موقع، اولین بارم بود آتیش می‌دیدم و خیلی ترسیده بودم و این به فکرم نرسید.🤷🏻‍♀️ . حادثه‌ای بود که خیلی تلخ شد. از این جهت که خونه‌ی عروس بود، همون وسایل ساده‌مون هم نو بود. یه مقدار از وسایلمونو از بین برد و یا آسیب زد و همه چی دودی و سیاه شد و کلی بشور بساب داشتیم. البته اول زندگی، وسیله زیادی نداشتیم، نه مبل داشتیم نه سرویس چوب و تخت و فلان و اینا، خیلی از این چیزا رو به خاطر ساده شدن جهیزیه گفتیم نخریم. البته که اگه می‌خریدیم هم تو خوابگاه جا نمی‌شدن.😅 . اون موقعا دردسر گرفتن خوابگاه دانشگاه تهرانو هم داشتیم. چون من دانشجوش بودم (و همسرم نبود) بهمون نمی‌دادن. ما هم واقعا پول کافی نداشتیم که خونه اجاره کنیم و نمی‌خواستیم از خانواده‌ها هم کمک بگیریم. واقعا برامون نقطه‌ی بحران بود که ما الان می‌خوایم چی کار کنیم...🤷🏻‍♀️ . همسرم اون زمان کار پاره وقت داشتن و بیشتر وقتشون صرف درس و کارای جهادی می‌شد. بالاخره به لطف خدا، خوابگاه دانشگاه تهران رو با کلی دوندگی و تو نوبت رفتن تونستیم بگیریم. . . فرزندم که ۹ ماهه شد، کلاس‌های ارشدم شروع شد. . خداروشکر خوابگاه با دانشگاه ده دقیقه فاصله داشت و این برای من بچه‌دار حسن بزرگی بود.🌹 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن