پست های مشابه

madaran_sharif

. امسال اربعین، به لطف خدا قسمت شد ما هم با محمد نوزده ماهه‌مون بریم پیاده روی. . تو این سفر، خانواده خواهر شوهرم و ۲ خانواده دیگه هم همراهمون بودن. . جمعا ۶ تا بچه. 👦👧 👦👦👧👶 پسرمم که میگی بچه دوووووست.👼 دیگه تو این سفر نونش تو روغن بود. . از تهران تا مهران، با ماشین خودمون رفتیم.🚗🚙 محمدحسین، پسر عمه محمدم، تو ماشین ما بود و شده بود قبله توجهات محمد.❤ هی محمدحسینو به من نشون میداد و میگفت محمَ ... 😍 . بین راه تو یه پارکی در همدان برا ناهار نگه داشتیم. هم ما دلی از عزا درآوردیم. هم بچه ها دلی از بازی! . بچم دیگه پارک و بچه ها رو دیده بود، نمی‌نشست دو لقمه غذا‌ بخوره. 😉 ترجیح می‌داد مامانش دنبالش بیفته و وسط بازی اون دو لقمه رو نوش جانش کنه!! . از هر تپه و چاله ای هم بچه های بزرگتر عبور میکردن، اینم باید دنبالشون میرفت. یعنی غرق شادی بودن بچه ها. 😄😄 . غروب، یه جایی برا نماز نگه داشتیم. همسرم و محمد و محمدحسین رفتن سمت سرویس بهداشتیا. همسرم گفت محمدحسین تو برو دستشویی بعد محمدو نگه دار من برم. . وقتی محمدحسین دستشویی بود، محمد نمیذاشت همسرم از جاش جم بخوره، که محمدحسین اینجاست. اونو جا نذاریم!!😲 . اما وقتی که اومد و همسرم خواست بره، دیگه انگاری آقامحمد بابا رو نمی‌شناسه... با محمدحسین راهشو کشید و رفت مسجد.😝😄 یعنی فقط باید محمدو بشناسی که از منو باباش دور نمیشه. اما وقتی محمدحسینو داره، دیگه مامان بابا میخواد چیکار؟ 😅😁 . پ.ن۱: همه آدم ها، تو هر جمعی که باشن، با هم سن و سالای خودشون، بیشتر اخت میگیرن. ❤ بچه ها هم با بچه ها. 👧👶👦 . چند وقت پیش، یه جایی تو نمازخونه، بودم.دوستمم اونجا بود. با بچه ۵ ماهش که به شکم رو زمین بود.👼 محمدم کنارم داشت بازی میکرد. وسط نماز بودم که یهو رفت سمت نی نی. دلم ریخت که الان بلایی سرش نیاره.😱 ولی آروم کنارش رو‌ زمین نشست.☺️ . نمازمو که تموم کردم؛ دیدم خم شده به صورتش نگاه میکنه و با زبون بی زبونی خودش باهاش حرف میزنه😇 دالی میکنه 😃 نازش میکنه 😌 بوسش میکنه 😙 یعنی اشک تو چشام حلقه زد. 😍 . ایشالاه که زودی آبجی داداشای خودش به دنیا بیان، خونمون پر بچه بشه، بچم هرچقدر خواست باهاشون بازی‌ کنه⚽️⚾️🎾 . پ.ن۲: توی این عکس، محمد دوباره به دوران نینی بودنش برگشته و با محمدحسین دارن رو چمنا چهاردست و پا راه میرن. . . ادامه در نظرات😁 . #ه_محمدی #برق91 #خاطره_نوشت #سبک_مادری #مادران_شریف

02 آبان 1398 14:48:57

0 بازدید

madaran_sharif

. بعضی وقتا حس می‌کنم نیاز دارم از بچه‌ها فاصله بگیرم.😖 کمی نبینمشون!😒 کمی (مامان، مامان، مامان یه دقه بیا ایجا) نشنوم.😤 کمی به ذهنم فرصت سکون و آرامش بدم.😬 . گاهی می‌بینم بعضیا می‌گن: مادر که نباید خسته بشه، مادر که نباید از کنار بچه زیر دو سال تکون بخوره و... . ولی من یه مدته یاد گرفتم اگر می‌خوام مادر بهتری باشم گاهی باید بچه ها رو نبینم.😏 این گاهی‌ها با شرایط فرق می‌کنه. گاهی یه روز تعطیله که می‌شه یه ساعت برم قدم بزنم یا تو پارک کتاب بخونم و بچه‌ها پیش باباشون باشن.🌲🌳 گاهی قبل از شام می‌شه نیم ساعت برم تو اتاق و کمتر جلوی چشم باشم.🏃🏻‍♀️ گاهی هم وقتی هیچ راه فراری نیست می‌تونم برای آرامش ذهنی چند دقیقه به حمام پناه ببرم.🚿🛁 . معمولا وقتی جلوی چشمشونم مدام صدام می‌زنن ولی وقتی نیستم خودشون مشغول بازی می‌شن. برای همین گاهی که خیلی خسته می‌شم چند دقیقه می‌رم توی حمام و در رو می‌بندم و تو چند دقیقه‌ای که با هم مشغولن منم یه نفسی می‌کشم.😤 . فکر کنم همه‌مون می‌تونیم لابه‌لای همه‌ی نقش‌ها و مسئولیت‌هامون دنبال یه فضای کوچیک بگردیم که گاهی توش یه تجدید قوای موقت 💪🏻 کنیم. فقط کافیه این حق رو به خودمون بدیم.😊 . . #ز_م #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

17 تیر 1399 15:22:10

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۷ساله، #طاها ۶ساله، #محمد ۳ساله، #زهرا ۴ماهه) نکنه بچه‌ها طوریشون بشه؟ مثل روزی که با هیچ روشی نتونستم خون دماغ طاها رو بند بیارم. یا وقتی که دست محمد گیر کرد تو سوراخ فرمون سه‌چرخه. نکنه حبس خونگی بهم فشار بیاره و حوصله‌ی بچه‌ها رو نداشته باشم؟😅 یا بچه‌ها دلتنگی کنن و بیوفتن به جونم و گیس و گیس کشی!🤪 کلاس ورزشم؟ یک روز گذشت. وای تازه یه روز گذشت؟ چطور ۲هفته غیبت همسر رو تحمل کنم؟ استغفرالله ربی و اتوب الیه پناه بر خدا، کار که از دست خدا در نرفته! خودش برای من طراحی کرده. حتما خیری توشه. خودش هم که داره می‌بینه. دیده هیشکی برام مرخصی رد نمی‌کنه، یه مدت وظیفه‌ی همسرداری رو برام سبک کرده! فرصت خلوت با خودمو برام جور کرده! اتفاقا یه مدت بود خیلی سردرگم بودم و برنامه‌ی خوبی نمی‌تونستم بریزم. دو تا کتاب نیمه رها شده هم داشتم که گذاشته بودم برای شاید وقتی دیگر.😜 به علاوه‌‌ی کلی فایل صوتی. برنامه ریختم تا همسر نیومده از هر فرصت کوچیک روز و شب براشون استفاده کنم و سعی کنم راه‌حل مسائلم رو پیدا کنم. می‌دونستم یک قاشق م‌خ ابراز خستگی و یک قرص ابراز دلتنگی باعث می‌شد کارشون رو نیمه‌کاره رها کنن و برگردن، اما از کجا معلوم صلاح در اون باشه؟! چند قسمت برنامه‌ی مورد علاقه‌م به علاوه‌ی چندتا انیمیشن مناسب بچه‌ها رو دانلود کردم و گه‌گاهی موقع بازی با زهرا یا شیردادن، کنار بچه‌ها می‌دیدم و راجع‌بهشون حرف می‌زدیم. بازی‌های توی #کتاب_کشتی_نجات هم که یکی از امدادهای الهی بود جهت تخلیه انرژی و هیجانات ماسیده تو وجودشون، که به موقع به دادم رسید. #روضه_خانگی هم که به لطف خدا همیشه طرفدار داره.🤩 الان که برخلاف انتظار، هفته‌ی چهارم! رو پشت سر می‌ذارم می‌بینم که شکر خدا زندگی جریان داشت. شاید چندباری غذاهای نیمه کاره روی سفره چشم انتظارم موندن‌. یا آخر شب‌هایی که بابا می‌اومدن پیشمون و تلویزیون با دودکش، مهمون ناخونده می‌شد و بچه‌ها هم که عاشق مهمون! و منم مشغول آشپزخونه، دیگه فرصت رقابت سنگین با تلویزیون رو نداشتم.😆 یا روزی که حالم بد بود و نتونستم غذا درست کنم و مرتاض‌وار خوابیدیم!🤪 خلاصه که گذشت. الحمدلله زندگی و بچه‌ها رو به رشدن. همسرم هم که در تماس تصویری بچه‌ها رو می‌بینه کلی بهم افتخار می‌کنه، و قدردان ثانیه‌های درکنار هم بودنه. این مدت بازم بهم ثابت شد این نگاه و رفتار منه که زندگی رو می‌سازه. اتفاقات چه موندگار و چه گذرا، فقط موانعی‌اند که باید ازشون عبور کرد و بهترین توشه‌ها رو گرفت. البته با علم به اینکه در محضر خدا هستم.

30 مرداد 1400 15:13:17

0 بازدید

madaran_sharif

. به خاطر این ویروس نامحترم مدتیه که همه‌ی زندگیمون به هم خورده. . پارک🌳 خانه‌ی بازی🎠 خرید🛒 و تفریحات خارج از خونه تقریبا تعطیله دورهمی های خانوادگی و مهمونی🎊🎈 هم تعطیله و حتی نمی‌شه دوستای پسری⁦🧑🏻⁩ رو دعوت کرد. خلاصه که اعصاب دختر و پسری به هم ریخته🤯 ولی حتی خودشونم نمی‌دونن چی شده و چه جوری باید دردشونو بگن...😖 . دختری که چند بار در روز می‌گرده کاپشنشو🧣 پیدا می‌کنه و التماس که تنم کن، بریم بیرون... آقای همسر⁦🧔🏻⁩ هم تعطیل شدن و باید تو خونه دورکاری کنن💻🤨 و این یعنی تلاش برای اینکه بچه‌ها کمتر برن کنار معشوق و محبوبشون😅 . صبحمون رو با ۱۰۰ بار: کتاب خوندن📚 توپ بازی⚽️ قایم موشک بازی (با چاشنی غرغر دختری که هنوز بازی رو بلد نیست) و... شروع می‌کنیم. . بازیایی که بلدیم رو پیشنهاد می‌دم، بعضی‌ها رو انجام می‌دیم، بعضی‌هارم پسری نمی‌پسندن😏 . لی لی حوضک کلاغ پر🦅 دنبال بازی⁦🏃🏻‍♂️⁩ فوتبال⚽️ نون ببر کباب بیار🥖🍖 دالی زیر پتو . و در نهایت کم میاریم... . دیدم اینجوری فایده نداره باید بیشتر براش #بازی جور کنم😎 یه دفعه یادم افتاد که یه روش بی‌ضرر درست کردن #رنگ_بازی🎨 برای بچه‌ها رو از یه پیج یاد گرفتم. (به خاطر وجود گل دخترمون باید بازی‌هایی انتخاب کنیم که براش خطر نداشته باشه) خلاصه که به پسری پیشنهاد دادیم بیا با هم رنگ درست کنیم که الحمدلله مقبول افتاد...🤪 . ترکیب ۲ قاشق آرد، یک قاشق نمک🧂 چند قطره رنگ خوراکی (زردچوبه یا آب لبو هم خوبه⁦👌🏻⁩) و به مقدار لازم آب💧 میشه #رنگ_خونگی_سالم...😃 خیالم از بابت خوردن دختری هم راحت بود. . اول توی خونه روی کاغذ رنگ بازی🎨 کردن⁦⁦🤸🏻‍♂️⁩ (که من و باباشون⁩ هم کمی باهاشون هنرنمایی کردیم😅) بعد منتقل شدن به تراس، آخرش هم تو حموم🚿 در نهایت هم تبدیل شد به #آب_بازی 💦 و سرانجام حموم کردن🛁🚿 و تمیز تشریف آوردن بیرون... . خوب حالا بازی بعد چی باشه؟🤔 ۴ تا پتو رو دولا می‌کنیم و می‌اندازیم جلوی مبل 🛋... حالا می‌شه رفت رو مبل و ازش پرید پایین...⁦🤸🏻‍♂️⁩ به قول دختری بِپَ بِپَ . دیگه کم‌کم به ساعت‌های پایانی🕡 روز نزدیک می‌شیم و بعد شام🍛 دیگه وقت خوابه😴 . پ.ن۱: قطعا تمام بازی‌هایی که اول لیست کردم توی یه روز انجام نمی‌شه. هم من نمی‌کشم😨 هم ممکنه بچه‌ها خیلی از بازی‌ها رو اون روز تمایل نداشته باشن یا شرایطش نباشه. . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

10 اردیبهشت 1399 17:34:45

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان #زهرا ۲ ساله) . صبح جمعه‌ای چشمامونو نمالیده، زهرا نشست پای دفتر نقاشی. پدر جان هم سریع به دختر و کاغذ و قلم پیوست تا من چایی دم می‌کنم، چند دقیقه پدر دختری داشته باشن.❤ . خدا می‌دونه بین این پدر و دختر چی گذشت که به دقیقه نکشیده جیغ زهرا رفت هوا که من بستنی واقعی می‌خوام!😅 (نه اونی که تو کاغذه!) از زهرا اصرار و از بابا توضیح و استیصال 🥴 که بابا جون الان مامان می‌خواد صبونه خوشمزه بیاره‌ها... . خواستم دخالت نکنم تو رابطه پدر دختری که حس کردم پدر به کمک احتیاج دارن.😁 اول اومدم بگم بابا جون بازم ما رو اول صبح گیر انداختیا😡 بعد بگم مامان جون بستنی نداریم (و جیغ زهرا رو تبدیل به بنفش کنم😈) یا بگم الان بابا میره برات میخره یا ... . که ناگهان زبانی از غیب برون آمد و کاری کرد: بیاین با هم بستنی درست کنیم. دیگه توصیف چهره زهرا و پدر گفتنی نیست.🤩 . پ.ن ۱ : چند وقت پیش یکی ازم پرسید چه روحیه‌ای رو سعی کردی توی دخترت ایجاد کنی که به درد آینده‌ش بخوره؟ منم این شکلی شدم.🤔 خدا که دید هیچی از سوال نفهمیدم عصرِ همون روز همین‌ جا برام با رسم شکل نشون داد.😄 دوست ساکن هلندمون یه متنی نوشت که گل پسرش تقاضای مهره‌های رنگی برا چرخ دوچرخه کرده بود و ... یادتونه؟ من از همون لحظه ذهنم فعال شد.🤓 این ماجرای بستنی فقط یه نمونه کوچیکه و هر روز موقعیت‌های مختلفی پیش میاد که این سوال رو به یاد من میاره... (بعضی وقتا هم مغزم میگه برو بابا حال ندارم!😒) . من و همسرم با روش زندگیمون و تعاملاتمون با هم و با بچه‌ها می‌خوایم چه روحیاتی رو درونشون نهادینه کنیم؟ . سازنده و آفریننده بودن؟ یا مصرف‌کننده بودن؟ پشت میز‌ نشینی؟ یا کارآفرینی؟ خلاق بودن در حل مسئله یا احساس ضعف و گوشه رینگ قرار گرفته شدن؟ . جواب شما به این سوالا چیه؟ این کارا لوس بازیه یا تداومش روی بچه‌ها اثر داره؟ از تعاملات این شکلی‌تون برای مامانا بگین.🤩 . پ.ن ۲ : چشیدن طعم ناکامی و محرومیت با رعایت یه سری قواعد برای بچه‌ها لازمه. شاید بعدا بهش پرداختیم... . پ.ن ۳ : بستنی خونگی‌های ما خیلی تنوع داره؛ شیر، شیر نشاسته، میوه‌ها، آبمیوه‌ها، شربت‌ها و... خلاصه هر چیزی که قابلیت یخ زدن داشته باشه. فقط یه قالب بستنی می‌خواد که پلاستیک‌ فروشی‌ها و لوازم‌ قنادی‌ها دارن. . پ.ن ۴: آقا یه سوال تخصصی 😃 من تا حالا هر بار حسن یوسف داشتم خراب شده؛ بعداز یه مدت یه چیزای سفیدی روی برگا و ساقه‌ش ظاهر میشه، کسی می‌دونه مشکل از کجاست و چاره چیه؟🤷🏻‍♀ . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 شهریور 1399 16:29:48

0 بازدید

madaran_sharif

. هیچ‌وقت #ورزش جزء اولویت‌های اصلی زندگیم نبوده!😐 . #پ_شکوری . قبل مدرسه چون داداشم کلاس کنگ‌فو می‌رفت، من مجبور بودم تو خونه باهاش ورزش و تمرین کنم.😆 . بعدش چندسال می‌رفتیم تو کوچه با داداشم دوچرخه و اسکیت سواری.😅 اون دوره ورزشکاری‌ترین دوره‌ی عمرم بود فکر کنم.😀 . توی راهنمایی و دبیرستان هم ورزش صبحگاه و هفته‌ای یک زنگ ورزش یک ساعته.😆 . سال پیش‌دانشگاهیم البته جمعه صبحا می‌رفتم کوه😇 ( #کوهسنگی مشهد که البته ارتفاعش بیشتر در حد تپه‌ست تا کوه😂) . . تو دانشگاه ورزش جدیم همون واحدهای تربیت بدنی ۱ و ۲ بود.😅 البته یادمه چندبار با دوستامون قرار می‌ذاشتیم بریم ورزش کنیم، ولی معمولا تداوم نداشت، چون همه حسابی درگیر درس و کارای فرهنگی و فوق‌برنامه بودیم! . توی خوابگاه گاهی می‌رفتیم #دوچرخه_سواری یا با #تردمیل خوابگاه می‌دویدم. ولی اونم شاید توی کل دوره‌ی تحصیلم به ۲۰ بار نرسید!😐😐 . البته باز حداقل روزی ۱ ساعت پیاده‌روی رو داشتم. بین خوابگاه، دانشگاه، دانشکده، مسجد، سلف و ...😉 . الان همون پیاده‌روی روزانه رو هم ندارم تقریبا.😯 توی این سه سال متاهلی هم ورزش خاصی نکردم. به جز یه مقدار پیاده‌روی و ورزش‌های محدود دوره‌ی بارداری.😇 . . خلاصه من آدمی هستم که تو هیچ دوره‌ای از زندگیم به انجام ورزش خاصی عادت نکردم!😑 . واقعا ناراحتم از این وضع،😑 از اینکه بعد دوتا بچه، نسبت به دوره‌ی مجردی چندین کیلو وزنم بیشتر شده! از اینکه بعد از چند دقیقه بغل کردن بچه‌ها دستم و کمرم درد می‌گیره. یا بعد از چند دقیقه #دویدن نفسم می‌بره! از اینکه با اضافه شدن هر بچه چند کیلو به وزنم اضافه بشه نگرانم!😕 . . فکر می‌کنم درستش اینه که آدم خودش به صورت خودجوش ورزش کنه، (نه به خاطر جبر محیط) و ورزش تبدیل بشه به عادت براش. مثل غذا خوردن!😆 حتی اگر برای آدمای عادی ورزش مستحب باشه، برای مامانا واجبه!😎 چون مادری به نظرم یه کار فیزیکی و یدی سنگین محسوب می‌شه. . از ورزشکارای جمع سوال دارم😅 چه راهکاری دارید برای اینکه من به ورزش عادت کنم و بشه جزء زندگیم؟ کلاس که نمی‌تونم برم با دوتا بچه و تو شهر غریب و هزینه‌های بالای کلاس‌ها! دنبال روش‌هایی هستم که بشه تو خونه انجامش داد. . پ.ن: برای نوشتن این پست و خالی نبودن عریضه یه هفته‌ست مثلا دارم روزی ۱۵ دقیقه ورزش می‌کنم. البته دو روزش رو یادم رفته ورزش کنم! و شاید توی این سالها بیشتر از ۳۰ بار هی تصمیم گرفتم ورزش کنم ولی بعد چند روز، توی شلوغ پلوغی کارهام گم شده و یادم رفته ادامه بدم...😕 . #پ_شکوری #روزنوشت #ورزش #مادران_شریف_ایران_زمین

17 فروردین 1399 16:36:17

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_اول . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷ سال و نیمه، ۵ ساله و ۳ ساله) . اصالتا خراسانی بودیم اما پدرم ساکن گنبد شدن و من و ۹ تا خواهر و برادر دیگه‌م اونجا به دنیا اومدیم. متولد سال ۶۲ هستم. . خونه‌مون همیشه شلوغ پلوغ بود، هم خودمون زیاد بودیم و هم مهمون داشتیم. شهر گنبد وسط مشهد و دریا و سر راه تهران بود و هر کس مقصدش هر جا بود، یه سری هم به ما میزد.😊 . پدر و مادرم خیلی روی مهمون حساس بودن که کم و کسری نباشه.🧐 مثلا ظروف یکدست و ملافه و پیژامه تمیز و به‌اندازه باشه! ساخت خونه هم به صورتی بود که فضای زیادی برای مهمون داشت. . از بچگیم خاطرات خوبی دارم.😍 خیلی با خواهر برادرها همبازی می‌شدیم، با هم توی حیاط و کوچه می‌رفتیم و خاله‌بازی می‌کردیم. . تو دوره‌ای که یه پژو استیشن داشتیم، عقبش خیلی جا داشت و کاملا مناسب یه خانواده پرجمعیت بود، همه سوارش می‌شدیم و می‌رفتیم مسافرت. یادش به خیر!🚘 البته برادرهامون خیلی بزرگتر از ما بودن و اونا معمولا نمی‌اومدن. . همیشه همه‌مون مدرسه دولتی بودیم و خصوصا دخترا شاگرد زرنگ محسوب می‌شدیم!💪🏻 پدرم هم مغازه داشتن و هم عضو شورای حل اختلاف شهر بودن و سرشون خیلی شلوغ بود. ولی معمولا رئیس انجمن اولیا و مربیان مدارسمون هم بودن. با وجود تعداد زیاد ما، ممکن بود یادشون بره هرکدوم کلاس چندمیم ولی همیشه با مدرسه در ارتباط بودن و پیگیر کارای ما.🧔🏻 اینطور نبود که تربیت ما به خاطر تعداد زیادمون فدا بشه. الحمدلله پدر و مادر مؤمن بودن و فضای خانواده‌مون هم گرم و سالم بود و همین برای تربیت بچه‌ها کافی بود.☺️ . با خواهرها خیلی هم‌صحبت و همدل هستیم. مخصوصا که اختلاف سنی کمی داریم. یه خواهرم یک سال و خواهرای بعدی هم سه سال و پنج سال از من بزرگترن. حالا هم که چند سالیه پدرمون از دنیا رفتن همه هوای مادر رو داریم. همه‌مون گنبد نیستیم اما هیچ‌وقت تنها نیستن و سر اینکه کی هواشونو داشته باشه رقابته. . ما خواهر و برادرها همیشه سعی کردیم هوای همدیگه و پدر و مادرمون رو داشته باشیم از بچگی تا همین حالا. مثلا بعد از فوت پدرم یکی از برادرها که می‌خواست ازدواج کنه، همه برای خرید خونه کمکش کردن.☺️ . . از نوجوونی خیلی سیاست رو دوست داشتم. توی دبیرستان ریاضی می‌خوندم و دوستش داشتم🤓، ولی می‌خواستم توی دانشگاه علوم سیاسی یا چیزی شبیه به این بخونم. . اما برای ورود به دانشگاه به مسیر دیگه‌ای هدایت شدم و البته از نتیجه‌ش ناراضی نیستم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_اول . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷ سال و نیمه، ۵ ساله و ۳ ساله) . اصالتا خراسانی بودیم اما پدرم ساکن گنبد شدن و من و ۹ تا خواهر و برادر دیگه‌م اونجا به دنیا اومدیم. متولد سال ۶۲ هستم. . خونه‌مون همیشه شلوغ پلوغ بود، هم خودمون زیاد بودیم و هم مهمون داشتیم. شهر گنبد وسط مشهد و دریا و سر راه تهران بود و هر کس مقصدش هر جا بود، یه سری هم به ما میزد.😊 . پدر و مادرم خیلی روی مهمون حساس بودن که کم و کسری نباشه.🧐 مثلا ظروف یکدست و ملافه و پیژامه تمیز و به‌اندازه باشه! ساخت خونه هم به صورتی بود که فضای زیادی برای مهمون داشت. . از بچگیم خاطرات خوبی دارم.😍 خیلی با خواهر برادرها همبازی می‌شدیم، با هم توی حیاط و کوچه می‌رفتیم و خاله‌بازی می‌کردیم. . تو دوره‌ای که یه پژو استیشن داشتیم، عقبش خیلی جا داشت و کاملا مناسب یه خانواده پرجمعیت بود، همه سوارش می‌شدیم و می‌رفتیم مسافرت. یادش به خیر!🚘 البته برادرهامون خیلی بزرگتر از ما بودن و اونا معمولا نمی‌اومدن. . همیشه همه‌مون مدرسه دولتی بودیم و خصوصا دخترا شاگرد زرنگ محسوب می‌شدیم!💪🏻 پدرم هم مغازه داشتن و هم عضو شورای حل اختلاف شهر بودن و سرشون خیلی شلوغ بود. ولی معمولا رئیس انجمن اولیا و مربیان مدارسمون هم بودن. با وجود تعداد زیاد ما، ممکن بود یادشون بره هرکدوم کلاس چندمیم ولی همیشه با مدرسه در ارتباط بودن و پیگیر کارای ما.🧔🏻 اینطور نبود که تربیت ما به خاطر تعداد زیادمون فدا بشه. الحمدلله پدر و مادر مؤمن بودن و فضای خانواده‌مون هم گرم و سالم بود و همین برای تربیت بچه‌ها کافی بود.☺️ . با خواهرها خیلی هم‌صحبت و همدل هستیم. مخصوصا که اختلاف سنی کمی داریم. یه خواهرم یک سال و خواهرای بعدی هم سه سال و پنج سال از من بزرگترن. حالا هم که چند سالیه پدرمون از دنیا رفتن همه هوای مادر رو داریم. همه‌مون گنبد نیستیم اما هیچ‌وقت تنها نیستن و سر اینکه کی هواشونو داشته باشه رقابته. . ما خواهر و برادرها همیشه سعی کردیم هوای همدیگه و پدر و مادرمون رو داشته باشیم از بچگی تا همین حالا. مثلا بعد از فوت پدرم یکی از برادرها که می‌خواست ازدواج کنه، همه برای خرید خونه کمکش کردن.☺️ . . از نوجوونی خیلی سیاست رو دوست داشتم. توی دبیرستان ریاضی می‌خوندم و دوستش داشتم🤓، ولی می‌خواستم توی دانشگاه علوم سیاسی یا چیزی شبیه به این بخونم. . اما برای ورود به دانشگاه به مسیر دیگه‌ای هدایت شدم و البته از نتیجه‌ش ناراضی نیستم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن