پست های مشابه

madaran_sharif

. محمد آقامون از وقتی هنوز به دنیا نیومده بود، کلی کتاب داشت😄📚. . هر روز براش کتاب می‌خوندم📖، شعر و قصه📃 تا گروه سنی ج! ⁦👶🏻⁩⁦👦🏻⁩⁦👨🏻⁩😅 تصاویر کتاب رو هم براش با جزئیات توضیح می‌دادم😃 . بعد تولدش هم اولین جغجغه‌اش، یه کتاب پارچه‌ای بود که یه لایه پلاستیک داشت، که حین بازی بچه، خش خش می‌کرد.📖 . از همون نوزادی روی پام می‌خوابوندمش، صفحات کتاب رو نشونش می‌دادم و صدای حیوونای تو کتاب رو براش در می‌آوردم.🐸🐮🐴🐱🐑 . وقتی چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت، قفسه‌ی کتاباشو آوردیم روی زمین، که خودش بتونه بره برداره و مطالعه کنه!😁😅 . حتی قفسه‌ی پایین کتابخونه‌ی خودمونو تغییر کاربری دادیم! کتابایی توش چیدیم که روشون حساس نبودیم😉 محمد هم روزی چند بار اونا رو می‌ریخت بیرون و گاها پاره می‌کرد. البته یه کتاب قطور نه چندان مهم هم از همون اول گذاشتیم برا پاره کردن. هروقت تمایل به پاره کردن داشت، اونو براش می‌آوردیم که بقیه کتابا در امان باشند.😎😆 (اون کتاب هنوزم همین کاربری رو داره و هنوز تموم نشده!) . بعدتر هم که دیگه می‌بردیمش کتابفروشی تا خودش کتاب بخره، البته خودمون از پشت صحنه هدایتش می‌کنیم به سمت کتابی که مورد تاییدمونه!😎😁 . . خلاصه که هرکاری از دستمون بر می‌اومد تا حالا انجام دادیم که این بچه با کتاب مأنوس بشه ان‌شاالله! . اما طفلک علی آقا😞 تقریبا هیچ‌کدوم از این اقدامات براش انجام نشد! جز اینکه از وقتی هنوز بالقوه بود تا همین حالا، ما برای محمد و به انتخاب محمد، کتاب می‌خونیم و علی کوچولو می‌شنوه! ولی نکته‌ی جالبش این‌جاست که علی اگر بیشتر از محمد کتاب دوست نباشه، کمتر نیست!😍 . طوری‌که می‌ره کتاب می‌آره و رو زمین می‌خوابه⁦😅 و با زبان بی زبانی به ما می‌گه بیاید برام بخونید! و تا آخر کتاب بی‌تحرک می‌مونه! در حالی‌که یک سال و سه ماهشه! . . پ.ن۱: این روزها خیلی یاد جمله‌ای که قبل تولد محمد از یه استاد شنیده بودم می‌افتم؛ که سخت‌ترین قسمت تربیت، تربیت بچه‌ی اوله! اون اگر درست بشه، تربیت بقیه‌ی بچه‌ها تا حد خوبی پیش رفته.😉 . پ.ن۲: نمی‌دونم تمایل بچه‌ها به کتاب دقیقا به چه چیزایی بستگی داره، این راهکارها هم ممکنه موثر باشه، ولی روحیه‌ی بچه هم احتمالا خیلی مهمه! شما تجربه‌تون در این مورد چیه؟! #پ_بهروزی #کتاب_کودک #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

23 فروردین 1399 16:13:38

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_ششم #م_ک (مادر چهار پسر ۱۰ساله، ۸ساله، ۶ساله و ۳ساله) خونه‌ی ما تو مجتمع طلابه و از نظر فرهنگی-مذهبی شبیه همیم تقریبا. همسایه‌ها تو خواهری برای هم کم نمی‌ذارن. تو محوطه‌ی مجتمع، پارک و تاب و سرسره داره و خیلی راحت بچه‌ها می‌تونن برن بازی. از نظر امنیتی و تربیتی هم خیالم راحته.👌🏻 تهران، پارک دم خونه هم می‌ری باید هزار تا سوال بچه رو جواب بدی! شاید از جهاتی خوب باشه، ولی مدیریتش خیلی سخته.😥 بعد از مهاجرت به قم، به جمع دوستانه‌ای ملحق شدیم که همدیگه رو از دانشگاه می‌شناختیم. هیئت و مهمونی‌های خانوادگی داشتیم. خیلیاشون فعالیت‌های اجتماعی موثری داشتن، حتی با بچه‌های کوچیک. معلم مدرسه بودن، یا کار می‌کردن، یکیشون دکترا می‌خوند. من با اینکه هم‌چنان غیرحضوری درس می‌خوندم، اما اینکار احساس مسئولیت اجتماعی‌م رو اغنا نمی‌کرد.🤷🏻‍♀️ تا قبل از دیدن اون دوستان حس می‌کردم نمی‌تونم. البته وقتی که تهران بودیم، با دوری از خانواده و نبودن مهد مناسب و سختی رفت و آمد، احساس می‌کردم که نمی‌شه. بچه‌ی سومم حدودا یک ساله بود، همین دوستان بهم گفتن بیا مدرسه‌ی دخترونه، هفته‌ای دو سه ساعت، مرتبط با رشته‌ت (مهندسی برق) بادانش‌آموزا رباتیک کار کن. بی‌تمایل نبودم که برم و می‌گفتم می‌تونم کوچیکه رو دو سه ساعت بذارم پیش خاله‌ش دیگه.😁 ولی همسرم می‌گفتن خوب نیست بچه‌ی زیر سه سال، از خودم دور بمونه. روزها می‌گذشت و این دغدغه‌م بیشتر می‌شد که چه فعالیت اجتماعی‌‌ای می‌تونم داشته باشم که با بچه‌داری هم منافاتی نداشته باشه و لازم نباشه بچه کوچیک رو مهد کودک بذارم؟! پسر بزرگم پیش دبستانی می‌رفت که به ذهنم رسید توی مجتمع‌مون، یه کاری برای بچه‌ها بکنیم. چون مقوله‌ی کتاب و کتاب‌خوانی برای خودم خیلی ارزشمند بود و تو تربیت بچه‌ها هم مهم می‌دونستم، یه کتابخونه‌ی خونگی راه انداختم.😍👌🏻 تو اتاق مطالعه‌ی آقای همسر! نزدیک در ورودی، که با پرده از اندرونی جدا می‌شد.😄 #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی

17 تیر 1400 16:14:38

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان #علی آقای ۳سال و۳ماهه و #فاطمه خانم ۲ساله) . اولین باری که برای علی کتاب خوندم یک سالش بود. کتاب مناسب سنش نداشتم اما همسایه‌ای که از پیشمون رفته بود، کتاب‌هایی که نمی‌خواست رو به من داده بود.  کتاب‌هایی که شاید مناسب بچه‌های بالای ۵ سال بود. عکس‌های ساده کتاب رو بهش نشون می‌دادم و اسم‌هاشون رو می‌گفتم گل، جوجه ،نی‌نی ،ابر ... . اولین چیزی که یاد گرفت جوجه بود و وقتی ازش می‌پرسیدم نشون‌شون می‌داد. بقیه‌ی کتاب‌های همسایه‌ی مهربون هم کم‌کم وارد میدون شدن. کتاب‌ها را خودم نخریده بودم😅 خیلی هم سالم نبودن🤦🏻‍ داستان‌های خیلی جالبی هم نداشتند🤪 همه‌ی این‌ها با هم باعث شد من سر پاره شدن و خط‌خطی شدنشون حساس نباشم و بعداً فهمیدم با این حساس نبودن چه لطف بزرگی درحق پسرم کردم. . همین که کتاب دوروبرش بود و اجازه داشت باهاشون راحت بازی کنه (بخونید خط‌خطی و پاره کنه😉) باعث علاقه‌مندیش به کتاب شده بود. . بعدها فهمیدم بعضی از هزینه‌ها اصلا به چشم ما نمیاد اما بعضیای زیادی به چشممون میاد.😜 مثل این‌که ممکنه بچمون رو ببریم شهربازی و اندازه‌ی پول چند تا کتاب خرج کنیم. اما وقت کتاب خریدن، پرداخت اون پول برامون سخته یا روی پاره نشدنش حساسیم و یادمون می‌ره همین بازی بچه با کتاب باعث اُنسش می‌شه. گاهی بعد از پاره شدن کتاب به خودم می‌گم فکر کن بچه رو بردی شهربازی نیم ساعت بازی کرده. تازه اون پولش برنمی‌گرده😏  ولی کتاب رو می‌تونم چسب بزنم😁 حالا چند تا راهکار برای علاقه‌مند شدن بچه‌ها به کتاب و البته کمتر آسیب دیدن کتاب‌ها: . ۱. هرچی بیشتر پدر و مادر کتاب دستشون باشه، بچه هم کتاب دوست‌تر می‌شه.😁 . ۲. هرچی بچه‌ها تجربه‌های لذت‌بخش‌تری با کتاب داشته باشن کتاب دوست‌تر می‌شن. مثلاً من یادمه بچه که بودم کتابام رو می‌چیدم رو هم‌دیگه و باهاشون نونوایی بازی می‌کردم.😆  . ۳. می‌شه کتابایی که لازم نداریم، سررسیدها و مجله‌های تاریخ گذشته و... بچینیم طبقه‌ی اول کتاب‌خونه که بچه دستش می‌رسه. هم دیگه نگران خراب شدنشون نیستیم، هم بچه هر وقت دلش بخواد می‌تونه باهاشون بازی کنه.🤗 . ۴. می‌شه کتابی که خودتون می‌خونید و یه کتاب به دردنخور رو با یه کاغذ کادو جلد کنید. احتمالا🤪 بچه گول می‌خوره و کتاب شما رو نمی‌گیره خط خطی کنه. . . راستی نمایشگاه مجازی کتاب تا ۸ بهمن تمدید شده. همه‌ی کتاب‌ها ۲۰ درصد تخفیف و ارسال رایگان دارن🤩 ازدستش ندید. https://book.icfi.ir/ . . پ.ن: کتاب‌های خوبی که می‌شناسید همراه گروه سنی بهمون معرفی کنید.👇 . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

06 بهمن 1399 18:49:48

0 بازدید

madaran_sharif

. زهرا که نبود ماه رمضونا تا سحر بیدار بودیم، به کارامون می‌رسیدیم، می‌رفتیم #مناجات_دانشگاه_شریف، و منم از نماز صبح تا افطار می‌خوابیدم😆 . الان که دارم می‌نویسم و خاطرات مرور می‌شه، واقعا آن روزهایم آرزوست😅 (موافقم باهاتون❤ بی‌بچه هرگز😃) . . اما دو ساله که مسئله‌ی ماه رمضان ما اینه: زندگی عادی؟ یا زندگی جغدی؟🤔 . آقای همسر که سعی می‌کنن بچه کم‌ترین خللی توی برنامه‌هاشون ایجاد نکنه، خیلی خودشونو با ما هماهنگ نمی‌کنن😐 خوابشونم ماشاءالله سنگینه...😑😴 (البته اینکه نامرتبی خونه و بی‌حوصلگی من رو توی این ایام درک می‌کنن و سعی می‌کنن یک ساعت قبل افطار خونه باشن خوشحالم می‌کنه💑) . اما من... وقتی گرسنه باشم #عصبی و #بی‌حوصله می‌شم😤 در طول روز اصلا حوصله‌ی کاری رو ندارم، حالا فکرشو بکن با حضور بچه...😫 به زور خودم و زهرا رو به سلامت به افطار می‌رسونم😬 ‌. حالا به همه‌ی این‌ها اضافه کنید: 🔸درس📚 🔸کاری که همچنان بی‌وقفه ادامه داره، 🔸و #کلاس‌های_مجازی📝 . به نظرتون چطور می‌شه؛ هم #روزه گرفت، هم #مامان قابل قبولی بود، هم از #درس عقب نموند، هم تهش #زنده موند؟😅🤔 . . برنامه‌ی من این چند روز اینطوری بوده: ✅در طول روز با ریخت و پاش خونه هیچ‌کاری ندارم و فقط حداقل‌ها رو انجام می‌دم و نهایتا افطار آماده می‌کنم😁 (برنامه مرتب کردن خونه رو گذاشتم بعد افطار و حتی بعد خوابیدن زهرا⁦👩🏻⁩) . ✅برعکس همیشه که منتظرم زهرا عصر بخوابه و من بشینم پای درسام،📚 این روزا منتظرم زهرا بخوابه که بخوابم😴 . با این تدابیر همه انرژی موجودم رو توی روز می‌ذارم برای بچه⁦⁦👌🏻⁩⁦👩🏻⁩ البته خیلی هم انرژی دندون گیری نیست😅 . . و اما شب‌ها... شب هامون به دو دسته تقسیم میشه: . ⁦1️⃣⁩ شب‌هایی که افطار خونه نیستیم، (با رعایت نکات بهداشتی می‌ریم پیش مادر پدرها🙂) دیرتر می‌رسیم خونه و زهرا دیرتر می‌خوابه و صبح هم دیرتر بیدار می‌شه، منم تا سحر بیدار می‌مونم، بعد از نماز می‌خوابم و با زهرا بیدار می‌شم. . 2️⃣⁩ شب‌هایی هم که افطار خونه‌ایم، همه با هم زود می‌خوابیم و زهرا هم صبح زودتر بیدار می‌شه، منم که از سحر بیدارم، معمولا یک ساعت آخرِ خواب زهرا بهش می‌پیوندم😴 . یعنی خواب شبانه روزم می‌شه حدود ۸ ساعت به نظرم قابل قبوله⁦⁦👌🏻 . . برنامه شما تو ماه رمضون چیه؟ حالتون با بچه‌داری و روزه‌داری چه جوریه؟🤪 جون دارین کار دیگه‌ای هم انجام بدین؟😥 . عکس‌ها یه نما در دو زمانه! ⁦👈🏻⁩عکس اول نیمه شب و درحالیکه زهرا خوابه😇 👈🏻⁩عکس دوم ۲ ساعت مونده به افطار🥵 . . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

09 اردیبهشت 1399 17:19:16

1 بازدید

madaran_sharif

. چند وقته نسبت به خودم حس تازه به دوران رسیدگی دارم! 🙄 یه مامان اولی جوگیر که فکر می‌کنه با مطالعات تربیتی که داشته می‌تونه علامه دهر رو تربیت کنه و تحویل اجتماع بده😒 یه مامان اولی کم ظرفیت که همه‌ش با لحن بدی ایراد می‌گیره از مادربزرگ پدربزرگا👵👴 و فکر می‌کنه الانه که مامان‌بزرگ بچه‌‌ش رو به جای علامه دهر علامه شهر بکنه!😬 . -اَه مامان چرا شکلات دادین بهش؟ الان ذائقه‌ش عوض میشه😐 -چرا بهش میوه دادین؟ الان سیر می‌شه دیگه غذا نمی‌خوره😶 -تا گریه می‌کنه به حرفش گوش می‌دین حالا دیگه فکر می‌کنه هر کاری رو می‌تونه با گریه پیش ببره😖 -چرا با بازی بهش غذا میدین؟ چرا انقدر هر لحظه در مورد غذا خوردنش حرف می‌زنین و حساسش می‌کنین؟ بچه باید بفهمه غذا خوردن یه امر طبیعیه و خودش باید بخوره غذاشو تا سیر بشه😑 -چرا بهش گفتین بالای چشمش ابروعه؟ شما مگه نمی‌دونین بچه‌م تا ۷ سال امیره؟😤 . خدایی خیلیاشم حقه...🤔 اما امون از وقتی که نتونی مثه یه دختر خوب بگی مامانِ عزیزم پدرِ گلم بیاین بشینین براتون چایی بریزم ☕ می‌خوام دو کلوم باهاتون حرف بزنم: -راستش می‌دونین که روایت داریم که بچه تا ۷ سال امیره...😊 برای همینم ما دوست داریم عزتش پامال نشه و محترم باشه -واقعیت اینه که هرچقدر در مورد غذا خوردن بچه بیشتر حساسیت نشون بدیم کار سخت تر می‌شه...🙂 . امان از اون وقت... که برای من شده هر وقتی که می‌ریم خونه خانواده‌ها😓 . عجیب تر اینجاست؛ که وسط این همه مطالعات گهربار و علامه تربیت کن این شعار رو هم داشته باشی که "بچه مگه چند ساعت در هفته در ارتباط با مادربزرگ پدربزرگه که بخوایم انقدر حساس باشیم؟ چی توی تربیت بچه مهم تر از رفتارهای پدر و مادر با هم دیگه، با بچه و با دیگرانه؟ ته تهش چند ساعت در هفته بچه خارج از چارچوب من رفتار می‌کنه و بعد از چند وقت می‌فهمه قانون خونه خودمون با خونه مامان‌بزرگا فرق داره." . اما فقط شعار!😪 . پس حالا که اهل عمل نیستم بهتره یکم دلمو قلقلک بدم! . من وقتی مادر شدم یه کوچولو مادر و پدر و جایگاهشون رو درک کردم؛😪 فهمیدم اول از همه تمام وجودم رو مدیونشونم... . حالا حس می‌کنم لازمه زودتر مادربزرگ بشم تا حس مامان‌بزرگ بابا‌بزرگارو هم یه کم درک کنم.😂 . خلاصه هر چی خواستم منطقی به خودم بفهمونم نشد، حالا فعلا دارم روزی چند بار تکرار می‌کنم "همه تزهای تربیتی رو بذار دم کوزه آبشو بخور اگه به خاطر تربیت بچه‌ت دل مامان و بابات رو می‌شکونی..."🏺💔 . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

17 خرداد 1399 16:45:15

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم #پ_بهروزی تابستون اون سال، ایام خواستگارخیزی بود😅و بالاخره اول مهرِ دومین سالِ دانشجویی، فرد مورد نظر رخ نمود. . گفته بودند که ایشون طلبه هستن، قم درس می‌خونن، و حالا حالاها هم درسشون ادامه داره. از اونجایی که بقیه شرایط با ملاک‌های من کاملا جور بود، و البته با زندگی تو شهر قم نه تنها مشکلی نداشتم، بلکه خیلی هم مشتاق بودم، موافقت کردیم، فقط درس من مسئله بود که همه بالاتفاق تاکید کردیم که من باید تا آخر درسم تهران باشم.😁 . غافل از اینکه ... که عشق آسان نمود اول💝💖..‌.ولی افتاد مشکل‌ها😖😩😥 . این‌ها خیال‌پردازی‌های قبل از عقد بود😅 ولی بعد از جاری شدن خطبه‌ی عقد و به دنبالش جاری شدن محبت خدادادی💞💘😆😛، دیگه تحمل یک روز دوری هم از توان من خارج بود. مدرک شریف که چیزی نیست، اون روزها اگر من بین بهشت برین و آشیانه‌ی عشقمون😆🏡 هم مخیر می‌شدم، شروع زندگی مشترک💑 رو ترجیح می‌دادم.😅😁 . سال دوم دانشجویی هم به کندی و به سختی گذشت...و بساط زندگی مشترک مهیا شد و من هم مهمان دانشگاه قم شدم. ولی... . کوچولوی ناقلایی بدجور حال منو به هم ریخت، ویار شدیدی که منو از خونه‌ی بخت برگردوند به خونه ی پدری، برای مراقبت‌های مادری😅 دانشگاه که رفت رو هوا، خود بچه هم متولد نشده، به ملکوت اعلی پیوست😔😰😱 خلاصه دو ماه و خورده‌ای تجربه‌ی سخخخت مادری داشتیم و دوباره برگشتیم خونه ی بخت.😍😅 . پ.ن۱: تاخیر در شروع زندگی مشترک، به معنی تاخیر تو‌ ادامه‌ی زندگیم بود، و من نتونستم خودمو توجیه کنم برای این‌کار.😊 ضمن اینکه من و همسرم عاشق بچه به تعداد زیاد بودیم، طوریکه تو اولین جلسه‌ی خواستگاری راجع به تعداد بچه‌های احتمالیمون به توافق رسیدیم😂👌👶👶👶👶👶👶✋😅که البته ضرورت‌های اجتماعی هم تو این تصمیم تاثیر جدی داشت. . پ.ن۲: از بچگی می‌خواستم معلم بشم، هنوزم همین آینده رو برای خودم متصورم. و برای این هدف مدرک دانشگاه شریف، یا جای دیگه تفاوتی برام ندارن.😊😉 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_دوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

02 بهمن 1398 18:05:30

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_ششم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) ۲، ۳ سال گذشت و تو این مدت سرگرم علی بودم. گاهی به صورت پروژه‌ای کار ترجمه انجام می‌دادم. درآمد چندانی نداشت بیشتر برای سرگرمی. . از همون اول ازدواج هم مرتب توی جلسات شعر شرکت می‌کردم و عضو حوزه‌ی هنری و بعدتر شهرستان ادب شدم. . همون ایام (حدود ۳ سال بعد ازدواجمون) همسرم دکترا قبول شدن و راهی خوابگاه دانشگاه امام صادق شدیم. با یکی از دوستانمون که از قبل هم با هم ارتباط داشتیم، توی خوابگاه همسایه شدیم. ایشون توی خونسردی نقطه‌ی مقابل من بود و خدا سر راهم قرارش داده بود.😇 . اونموقع دو تا پسر ۴.۵ و ۲ ساله داشت. بچه‌ها رو تو محوطه‌ی خوابگاه رها می‌کرد بازی کنن و کم‌ترین نگرانی‌ای از زمین خوردن و گریه‌شون نداشت و من بودم که دنبال بچه‌های اون هم می‌دویدم تا نجاتشون بدم!😅 اوایل اصلا روشش رو قبول نداشتم اما به مرور در ناخودآگاه من تاثیر زیادی گذاشته بود و بعدها متوجه تاثیرات این معاشرت توی روحیات خودم و علی هم شدم.👌🏻 . تو این مدت توی کلاس‌هایی که خوابگاه برگزار می‌کرد شرکت می‌کردم. مثلا تونستم ۵ جزء قرآن رو حفظ کنم. تا اینکه دخترم رو باردار شدم. فاطمه سال ۹۲ به دنیا اومد. چون اولی سزارین بود و فاصله‌شون کم بود، خودبه‌خود بعدی‌ها همشون سزارین شدن. با امکان وی‌بک هم سر زایمان چهارمم آشنا شدم و بهم گفتن چون چهارمیه دیگه خطرناکه😓 . اختلاف سنی‌شون با علی حدود ۴.۵ سال شد. این اختلاف سنی هم از بی‌تجربگیم بود که فکر می‌کردم هنوز کوچیکه و وقتش نیست تا با اومدن یه بچه‌ی دیگه مراقبت‌ها تقسیم بشه. . روزی که فاطمه به دنیا اومد، علی اومد بیمارستان و دیدم چقدر بزرگ شده و من چرا خیال می‌کردم بچه است و باهاش انقدر کودکانه رفتار می‌کردم و نمی‌ذاشتم کاری رو مستقل انجام بده؟!🤔 . با دنیا اومدن فاطمه اولویت من از علی برداشته شد. معاشرت با دوستان و اومدن بچه‌ی جدید کمک کرد تا به مرور تغییرات زیادی در من ایجاد بشه. نگرانی و حساسیت‌هام کمتر شد و کم‌کم داشتم می‌فهمیدم اون که نگه‌دار من و بچه‌هامه من نیستم و من باید حد و حدود خودم رو بدونم.😇 . با دوستایی آشنا شده بودم که هم‌زمان با بچه درس می‌خوندن. خیلی پرتلاش بودن و سرزنده به نظر می‌اومدن. من از دیدنشون حس خوبی داشتم. در اثر معاشرت با اون‌ها و دیدن پرتلاشی همسرم که همزمان درس، کار، تدریس و خانواده رو پیش می‌بردن، من هم کم‌کم به چیزهای تازه‌ای فکر کردم و تصمیم‌های جدیدی گرفتم!👌🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_ششم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) ۲، ۳ سال گذشت و تو این مدت سرگرم علی بودم. گاهی به صورت پروژه‌ای کار ترجمه انجام می‌دادم. درآمد چندانی نداشت بیشتر برای سرگرمی. . از همون اول ازدواج هم مرتب توی جلسات شعر شرکت می‌کردم و عضو حوزه‌ی هنری و بعدتر شهرستان ادب شدم. . همون ایام (حدود ۳ سال بعد ازدواجمون) همسرم دکترا قبول شدن و راهی خوابگاه دانشگاه امام صادق شدیم. با یکی از دوستانمون که از قبل هم با هم ارتباط داشتیم، توی خوابگاه همسایه شدیم. ایشون توی خونسردی نقطه‌ی مقابل من بود و خدا سر راهم قرارش داده بود.😇 . اونموقع دو تا پسر ۴.۵ و ۲ ساله داشت. بچه‌ها رو تو محوطه‌ی خوابگاه رها می‌کرد بازی کنن و کم‌ترین نگرانی‌ای از زمین خوردن و گریه‌شون نداشت و من بودم که دنبال بچه‌های اون هم می‌دویدم تا نجاتشون بدم!😅 اوایل اصلا روشش رو قبول نداشتم اما به مرور در ناخودآگاه من تاثیر زیادی گذاشته بود و بعدها متوجه تاثیرات این معاشرت توی روحیات خودم و علی هم شدم.👌🏻 . تو این مدت توی کلاس‌هایی که خوابگاه برگزار می‌کرد شرکت می‌کردم. مثلا تونستم ۵ جزء قرآن رو حفظ کنم. تا اینکه دخترم رو باردار شدم. فاطمه سال ۹۲ به دنیا اومد. چون اولی سزارین بود و فاصله‌شون کم بود، خودبه‌خود بعدی‌ها همشون سزارین شدن. با امکان وی‌بک هم سر زایمان چهارمم آشنا شدم و بهم گفتن چون چهارمیه دیگه خطرناکه😓 . اختلاف سنی‌شون با علی حدود ۴.۵ سال شد. این اختلاف سنی هم از بی‌تجربگیم بود که فکر می‌کردم هنوز کوچیکه و وقتش نیست تا با اومدن یه بچه‌ی دیگه مراقبت‌ها تقسیم بشه. . روزی که فاطمه به دنیا اومد، علی اومد بیمارستان و دیدم چقدر بزرگ شده و من چرا خیال می‌کردم بچه است و باهاش انقدر کودکانه رفتار می‌کردم و نمی‌ذاشتم کاری رو مستقل انجام بده؟!🤔 . با دنیا اومدن فاطمه اولویت من از علی برداشته شد. معاشرت با دوستان و اومدن بچه‌ی جدید کمک کرد تا به مرور تغییرات زیادی در من ایجاد بشه. نگرانی و حساسیت‌هام کمتر شد و کم‌کم داشتم می‌فهمیدم اون که نگه‌دار من و بچه‌هامه من نیستم و من باید حد و حدود خودم رو بدونم.😇 . با دوستایی آشنا شده بودم که هم‌زمان با بچه درس می‌خوندن. خیلی پرتلاش بودن و سرزنده به نظر می‌اومدن. من از دیدنشون حس خوبی داشتم. در اثر معاشرت با اون‌ها و دیدن پرتلاشی همسرم که همزمان درس، کار، تدریس و خانواده رو پیش می‌بردن، من هم کم‌کم به چیزهای تازه‌ای فکر کردم و تصمیم‌های جدیدی گرفتم!👌🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن