پست های مشابه

madaran_sharif

. در مورد کارهای خونه هم بگم🧽🧹🧺 . تو خونه‌ی ما، از صبح که همسرم می‌رن، بچه‌ها تقریبا آزادن ریخت و پاشاشونو بکنن، و نزدیکای اومدن همسرم⁦🧔🏻⁩ با همدیگه، یا خودم به تنهایی⁦⁦👩🏻⁩ خونه رو جمع می‌کنیم. البته کلا هم خیلی شیک و پیک نیستیم😁 و تقریبا به جز ضروریات، چیز اضافی تو خونه نداریم. . معمولا خونه‌ی من، خیلی مرتب محسوب نمی‌شه🤨 یعنی ایده‌آل‌هام برای یه خونه تمیز، با بعضیا تفاوت داره.😬 مثلا دیوارامون نقاشی🎨⁦🖌️⁩ و لک داره، و فرشامو مجبورم سالی یه بار، دوبار بشورم. . . اما برای داشتن خونه‌ی نسبتا مرتب، متوجه شدم رعایت بعضی نکات، خیلی مفیده. یکی اینکه خود من نریزم😏 و وقتی یه چیزی رو برمی‌دارم، سر جاش بذارم⁦👉🏻⁩ این قاعده ی طلائیه✨ که مامانم خدابیامرز همش می‌گفت. . دیگه اینکه موقع انتخاب وسایل، فکر می‌کنیم واقعا یه چیزی رو بخریم یا نه🤔 و اگه داریم می‌خریم چه رنگ و جنسی بخریم که هم قشنگ باشه هم زود کثیف نشه🧐 . وسایلی انتخاب می‌کنم که تمیز کردنش راحت باشه⁦👌🏻⁩ و البته برای اینکه حرص نخورم، وسایل گرون و لوکس🏺 نمی‌خرم، که اگه بچه‌م یه خرابکاری کرد، انقدر عصبانی😡 نشم که به روح بچه لطمه بزنم.🥺 . موقع خرید جهیزیه، دوست نداشتم خونم تجملاتی باشه و چیزایی که لازم ندارمو بخرم، ولی اخیرا به این نتیجه رسیدم که اگه بچه‌ها رو میز غذا خوری غذا🍽 بخورن، تمیز کردنش برام راحت تره😏، و غذا رو تو کل خونه پخش نمی‌کنن. برای همین یه میز و چندتا صندلی، از جنس فایبرگلاس خریدیم که بتونم راحت تمیزشون کنم🧽 . یه سری ترفندایی هم که برای تمیز نگه داشتن خونه، توی اینترنت دیدم، نکات ساده و سریعی داشت که خیلی برام مفید بود⁦👌🏻⁩ . هرچند به نظر من مداومت در رعایت این نکته‌های ساده، اراده‌ی بالایی می‌خواد که بعد بچه‌دار شدن آدم اگه بخواد خونه‌ش مرتب بمونه، مجبور می‌شه این اراده رو در خودش ایجاد کنه😁 . من برای اینکه بتونم با چندتا بچه کارهای خونه‌مو بکنم🧹، درسمو بخونم📚 و به علایقم برسم، خیلی چیزا یاد گرفتم. مثل مدیریت زمان⏰ یا اینکه تو زمان واحد، چندتا کار بکنم😌 اینکه غفلت نکنم، وگرنه پشیمون می‌شم😥 (مثلا اگه یه لحظه تنبلی کنم و یادم بره  به بچه‌ها بگم اول زیرانداز بندازید، بعد کاردستی🎊🎨 درست کنید، فرش داغون می‌شه) . و اینکه اگه ول کنم و بگم حالا بعدا جمع می‌کنم😕، بعد یکی دو ساعت خونه‌م منفجر شده. نکته‌ی کلیدی همین استمرار در مراقبته⁦👌🏻⁩ . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهاردهم #مادران_شریف_ایران_زمین

05 خرداد 1399 15:47:54

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶سال و ۳ماهه، #طاها ۵سال و ۱ماهه، #محمد ۲سال و ۴ماهه) . واای چرا خرده‌تراشات رو میزه؟😠 آآآآآخ بازم `نی` و `بی` رو اشتباه گرفتی! مامان بیشتر دقت کن🙁 داره وقت ارسال تکالیف میشه! حواست به بچه‌ها نباشه😣 سرعتت رو کمی باید بیشتر کنی... چقدر اوایل رابطه و عاطفه‌م سر #مشق و درس بهتر بود😞 این مدت که گذشته روز به روز توقعم بالا رفته... البته دیدن نمونه کارهای همکلاسی‌هاش در ایجاد این توقع بی‌تأثیر نبوده🤭 . چند روزی به این صورت گذشت و هر روز موقع حساب کتابای شخصی، به خودم گفتم فردا #اغماض کن! مهربانانه اصلاحش کن... ولی تا ریشه‌ش رو نخشکونم تلاشم بی‌فایده‌س! . _خب بیا زیربنایی کار کن! همت کن برای یه اصل مهم‌تر تا بتونی از این مسائل، #مدبرانه و #مهربانانه عبور کنی. برای این چیزای پیش‌پا‌افتاده بهم نریز. همیشه شاد باش و شادی بخش! تا وقتی #دانشمند_هسته‌ای و دفاعی کشورت رو #ترور کردند و بهم ریختی، بچه‌هات بفهمن واقعا فاجعه رخ داده! همیشه شاد و مهربون باش و از کنار مسائل پیش‌پاافتاده، ساده بگذر. تا وقتی گیر دادی به مسئولین که «پس چی شد؟ می‌خواید چه کنید؟» بچه‌ها بفهمن حتما اتفاق سنگینی رخ داده! تا وقتی از غیبت بچه‌ت پشت سر معلم اخم کردی، همه بفهمن فاجعه رخ داده! . نه اینکه بعدها بگن: «انگاری این مامانه کلا معترضه!»😥 . _بله انگار درست میگی... آشغال تراش و چروکی گوشه دفتر و خیلی چیزهای دیگه رو واقعا میشه با صبر و حوصله و مهربونی اصلاح کرد. مگه من قراره فقط نظم و تمیزی یادش بدم؟ اون داره از من خیلی چیزا یاد می‌گیره... کجا باید صبر داشت و کجا باید بغض و فریاد داشت! کجا باید محبت داشت و کجا نباید داشت! کجا میشه گذشت و اغماض داشت و کجا نمیشه! . حواسم باشه! این امانت، با فطرت پاک الهی، دست من سپرده شده. تنها کاری که باید کنم اینه که فطرتش رو دستکاری نکنم! . پس بسم الله... . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 آذر 1399 17:21:02

0 بازدید

madaran_sharif

. داشتم غذا درست می‌کردم. رب رو برداشته بودم تو غذا بریزم که محمد سر رسید😊 . محمَه محمَه👶 یعنی محمد رب بریزه😇 بغلش کردم و با کمک هم، تو غذا رب ریختیم😌 . می‌خواستم در رب رو ببندم. محمه محمه... . باز کردن در یخچال و گذاشتن رب در طبقه‌ی بالا و بستن در رو هم محمد به دوش می‌کشه . ماشاالله سنگینم شده پسرم😅 . برگشتم سر غذا وای غذا رنگش کمه دوباره این مراحل رو با همکارم آقا محمد، طی می‌کنیم😃 . . درسته این‌طور غذا پختن یکم سخته😅 ولی عوضش محمد هم #به_همراه_مامانی، بازیشو می‌کنه👶 . تازه برای آینده هم کار یاد می‌گیره😄 منم #صبر_و_حوصله‌م زیاد می‌شه😅 . انصافا آخرشم هر دومون راضی و خوشحالیم👶👩 و چی‌ از این بهتر . . بچه‌ها تا بزرگ بشن #مراحل_رشد مختلفی رو پشت سر می‌گذارن . مرحله‌ای که ما این روزها با محمد می‌گذرونیم، همین #حس_کمک_کردن محمده😇 . دیگه حتی، قبل اینکه اون بگه (و من یه دفعه غافلگیر بشم😆)، خودم ابتکار عملو دست می‌گیرم و بهش کار می‌گم👌 - مامانی بیا این ظرفو ببر بذار سر سفره. - بیا نمکدون رو ببر بذار سر جاش. . بعضی کارها رو هم خودش #مستقل باید انجام بده. مثلا وقتی می‌خواد در خونه رو ببنده، اگه آخرش توی کیپ شدن در کمکش کرده باشیم😅، مجبورمون می‌کنه دوباره درو براش باز کنیم، تا کامل، خودش به عهده بگیره. . همینم احتمالا یه مرحله‌ی دیگه از رشده😉 حس استقلال! . البته بعضی از کارها رو هم، که هیچ جوره نمی‌خوام محمد انجام بده😬، به کمک فن #حواس_پرت_کردن یا #کار_جایگزین «معمولا» به سلامت از بحران نجات میدم😉 مثلا می‌خواد سفره رو پاک کنه (و اگه پاک کنه، خرده نونا می‌ریزه زمین) می‌گم مامان بیا این قاشقو ببر بنداز تو سینک ظرفشویی و تا برگرده خودم سریع پاک می‌کنم😜 و بعدشم دستمالو می‌دم و می‌گم بیا پاک کن😎 . گاهیم خرابکاری‌هایی می‌شه دیگه... مثلا آب رو خودش می‌خواد بخوره😍 اشتباهی می‌ریزه رو سفره😅 و بعد عمدی شالاپ شولوپ😜 و تا جم بخورم ریخته رو فرش . کلا هر روز، مراحل مختلفی رو با محمد #کشف می‌کنیم😂 با شروع هر مرحله‌ی جدید هم، دچار یه #بحران جدید می‌شم😆 ولی بعدش اونم می‌ره تو لیست کشف شده‌ها📝 و تبدیل می‌شه به #بازی و هیجان😁 خیلیاشم چقدر کیف می‌ده بعدش آدم کلی لذت می‌بره بچه یه کار جدید یاد گرفته😍 . ماشاالله حل هر بحران هم، اندازه‌ی یه معمای پیچیده ریاضی، هنر می‌خواد😅 . . پ.ن: فک کنم تا دو سه بچه، در حال اکتشافم. و البته تمرین صبر و حوصله. ان‌شاءالله بعد اون، به صورت حرفه‌ای مامانی می‌کنم😅 . . #ه_محمدی #برق۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

24 دی 1398 18:35:10

4 بازدید

madaran_sharif

. چند روز پیش، برای اولین بار بعد از تولد محمد، رفتیم #سینما! . تا اون روز، تفریحاتمون، باغ و بوستان رفتن بود🌲🌳؛ یا رستوران🍴 و آبمیوه بستنی فروشی🍦🍹؛ یا شاه‌عبدالعظیم و مهمونی‌های خانوادگی؛😃 گهگاهی هم تفریح شیرین بازارگردی😁 به همراه خرید نیازهای ضروری👌😄 . تا اون روز، هر وقت به گزینه‌های ممکن برای #تفریح، فکر می‌کردیم، با استدلال اینکه هم خود بچه، تو یک ساعت و نیم تاریکی اذیت میشه و هم بقیه از سر و ‌صدای ‌اون، خیلی سریع گزینه سینما رو از لیست خط میزدیم. 📋✏️ . مدتی بود که فیلم جالبی روی پرده سینما بود و خیلی دوست داشتیم بریم ببینیمش. دیگه اون شب، خیلی یهویی تصمیم گرفتیم دل رو به دریا بزنیم و بریم😼 . خودمونو آماده کرده بودیم هرجا محمد اذیت شد، یا بقیه رو اذیت کرد، پاشیم بریم بیرون و به صورت #شیفتی نگهش داریم تا اون یکی فیلمو ببینه و تعریف کنه. . ولی خداروشکر پسرمون باهامون خوب همکاری کرد💪؛ انصافا آروم بود‌ و فقط‌ گاهی با گفتن کلمه‌ی «عمممم!!» عموهای توی فیلمو به من نشون میداد😂 (بچم صداشم پایین بود و به زور به ردیف جلویی‌می‌رسید😳) . نگران بودم خودش اذیت بشه، که اون رو هم به لطف خدا، با خوراکی‌های خوشمزه🍪 و چرخیدن تو راهرو به بهانه ریختن آشغال تو سطل زباله 🚮و نشون دادن عکس‌های خودش تو گوشی👼 حل کردیم. . 😜 اون شب، تبدیل به یک شب به‌یادماندنی شد.😍 و ما تونستیم یک قدم، به سمت زندگی عادی، #به_همراه_بچه، نزدیک بشیم.😄 . پ.ن۱: همیشه یکی از چالش‌های ذهنم😕 اینه که چطور میشه آدم، #زندگی_عادی خودشو داشته باشه ولی به همراه بچه!👶 آخه خیلی از‌ماها تو پس ذهنمون اینه که #بچه_محدودیته و نمیشه خیلی از کارها رو با بچه کرد. البته این تا یه حدی درسته، ولی همیشه #دغدغه‌ م این بوده و هست که چطور میشه این #محدودیت ‌ها رو کم کرد و #بچه‌ها رو آورد تو #متن_زندگی. . یعنی مادر #کنار_داشتن_بچه‌، کارهایی رو که دوست داره، هم بتونه انجام بده. این شب سینمایی هم از این نظر برام خاطره‌انگیز شد که تونستم بعد ۲ سال، #به_همراه_فرزندم، به یکی از تفریحات مورد علاقم بپردازم (حالا البته خیلیم اهل سینما رفتن نیستم. شاید دفعه بعدی، یه سال دیگه باشه😆) 👪💖 . پ.ن۲: محمدمون حسابی عاشق #ددر رفتنه. مثل هر بچه‌ی دیگه. اون شب فک کنم به اون بیشتر از ما خوش گذشت😄 . . #ه_محمدی #برق۹۱ #روز_نوشت #مادران_شریف

14 آذر 1398 16:17:32

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_ششم خانواده به خاطر مشکلی که تو زایمان سوم برام پیش اومد، خیلی نگران شدن. اما خدا به من آرامش خاصی داده بود و در دلم رضایت و شادی خاصی داشتم. می‌گفتم آخ جوون... بازم بچه.😍😄 حتی مشکلی هم نمی‌دیدم درسم رو ادامه بدم. پدر و مادرم برام پرستار گرفتن تا بیاد خونه و به من تو کارها کمک کنه. (خودمون شرایطش رو نداشتیم.) اتفاق خوبی که با بارداری چهارم افتاد، این بود که آلرژی شدید آقا محمدحسین، به لطف خدا خوب شد.🤩❤️🤲🏻 (نمی‌دونم به خاطر از شیر گرفتن بود، یا حضور نوگل چهارمم یا...) بعد به دنیا اومدن محمدرضا، حال جسمی خودمم خیلی بهتر شد و با زایمان چهارم، ضعف‌های جسمی قبلیم خیلی کمتر شد.😃🤲🏻 توانایی‌م خیلی بیشتر شده بودم و به تنهایی می‌تونستم به بچه‌ها رسیدگی کنم.😍🤩 پرستار هم درواقع پنچرگیر من بودن و هرکاری که نمی‌تونستم یا نمی‌رسیدم، ایشون انجام می‌دادن. محمدرضا چند ماهه شده بود که من شروع کردم برای کنکور دکترا بخونم.😁👌🏻 سال اول قبول نشدم. اما ناامید نشدم و دوباره شروع کردم و الحمدلله، سال بعدش تونستم رتبه‌ی ۶ کنکور دکترا رو به دست بیارم و مهر سال ۹۸ وارد مقطع دکترا بشم. حدود ۹ ماه بود که پرستار قبلی دیگه نمی‌اومد. از آبان ماه مادرم یه پرستار خوب برامون گرفتن.👌🏻 رشته‌ام طوریه که باید از ترم ۳ وارد آزمایشگاه بشم. بنابراین دنبال پرستار مطمئنی بودیم که یه مدت بیاد و بره و بچه‌ها بهش عادت کنن تا بتونم موقعی که می‌خوام برم آزمایشگاه، با دل راحت بچه‌ها رو بهش بسپرم. البته بعدش کرونا اومد و قرار شد اول آزمون جامع دکترا رو بدیم و پروپوزال‌هامونو آماده کنیم، بعد وارد دانشگاه بشیم. به خاطر کرونا، من تونستم یه ترم هم مرخصی بدون سنوات بگیرم و الان ترم ۴ هستم و دارم برای آزمون جامع آماده می‌شم. پروپوزالم ر‌و هم دادم دست اساتید، تا ایراداتش گرفته بشه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

08 مهر 1400 15:27:56

0 بازدید

madaran_sharif

. چندوقت پیش با گل پسرا رفته بودم مسجد😇👶👦 . . قبل نماز به محمدآقا گفتم «مامان مواظب داداش علی باش» محمدم سرش رو خم کرد و گفت باشه😌 . وسط نماز یه ‌‌دختربچه به علی آقا چوب شور تعارف کرد،محمد گفت:«علی کوچیکه» دختربچه بی اعتنا به حرف محمد چوب شور رو به علی داد😒😕 محمد دوباره گفت:«علی کوچیکه،نمیتونه بخوره»!!! . . هر دو از من دور بودند و من مشغول نماز،نگران‌شدم😨 . . چون علی به سختی قورت میده،و چند بار تا حالا حالت خفگی براش پیش اومده😥 . من خواستم نمازم رو بشکنم و چوب شور رو از علی بگیرم که دیدم محمد سریع چوب شور رو از داداش علي گرفت و‌خورد😝😁 و عاقل اندر سفیه به دختربچه نگاه کرد😳😒😒 . دلم‌غنج رفت برای این‌همه احساس مسئولیت پسر کوچولوی تقریبا سه ساله ی خودم نسبت به داداش علی ۸ماهش 😅😅 . . . پ.ن: درباره هشتگ های پست قبلم میخواستم توضیح بدم 😁 . ما همزمان با انتخاب نام،برای بچه ها لقب هم انتخاب کرديم😆 و گاهی با القابشون صداشون میکنیم، . محمد آقا یا همون نصیرالدین،و علی آقا که عمادالدین صداش ميکنيم😇😇👶👦 . . و مثلا هشتگ #ریاضی91 یعنی من ورودی سال 91 رشته ریاضی دانشگاه شریف بودم 😆 یکی از رفقا گفتن که اینطوری که نوشتید اصلا واضح نیست یعنی چی 😯 گفتم شفاف سازی کنم. . . . #پ_بهروزي #ریاضی91 #مرد_کوچک #مسئولیت_پذیری #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی . #مادران_شریف #خاطره_نوشت

25 مهر 1398 16:51:13

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #مهدخ (مامان یه گل دختر ۳ ساله و یه توراهی) از روند زندگیم راضی بودم.👌🏻😌 ارشدم رو تموم کرده بودم و دو سالی سابقه‌ی کار تو یه شرکت دانش بنیان داشتم که دختر گلم سال ۹۷ به دنیا اومد. از همون اول به همه می‌گفتم بچه‌ی بعدی ۱۴۰۰. دوست داشتم فاصله‌ی سنی‌شون کم باشه تا هم‌بازی‌های خوبی باشن. بعد زایمان مدتی مرخصی گرفتم؛ اما تو فکر ادامه‌ی کارم بودم. چون از رشته و محیط کارم راضی بودم، همکارهای خوبی داشتم و از همه مهم‌تر تو کارم موفق بودم.👌🏻💛 بعد یک‌سالگی دخترم با کمک مادرم به صورت پاره وقت (۱۵ ساعت در هفته) به محل کارم برگشتم. چون حوزه‌ی کارم تخصصی بود و از کارم راضی بودن، با برگشتنم موافقت کردن. دو سه ماه بیشتر نگذشته بود، که متوجه شدم باردارم. راستش نه من و نه همسرم از این موضوع خوشحال نشدیم.😥 تازه به سرکارم برگشته بودم و برای خودم برنامه داشتم. و دوست داشتیم سرمایه‌ی بیشتری جمع کنیم و خونه‌ی دو خواب و ماشین داشته باشیم... فردای تشییع سردار بود، که حالم خیلی بد شد. بعد سونوگرافی متوجه شدیم خونریزی داخلی شدیدی کردم. دچار بارداری خارج رحمی شده بودم و به صورت اورژانسی عمل شدم.😟 ما برنامه ریخته بودیم... ولی زندگی همیشه با برنامه‌ی ما پیش نمی‌ره. هرچند تو زندگی باید تدبیر داشت، اما گاهی تدابیر سخت‌گیرانه اولویت‌های فرعی و اصلی رو جابه.جا می‌کنن. سال ۹۹ شروع کردم به چکاپ کامل و رفع کمبودها، تا برای نینی دوم آماده بشم. اما متوجه شدم فعلا امکان بارداری ندارم. مشکوک به وجود تومور شده بودم. دکتر آزمایشاتی نوشت و تا جواب آزمایش‌ها بیاد فکرم هزار راه رفت... فکر اینکه برای همیشه نازا بشم برام سخت بود و تصور اینکه دخترم تنها بمونه به شدت آزارم می‌داد.😞 خدایا! به اون تقدیر تو راضی نبودم و اون بچه هم سقط شد. الان بیش از یک‌سال از اون ماجرا می‌گذره! نه تو کارم پیشرفتی داشتم، نه خونه‌مون دو‌ خواب شد و نه ماشین خریدیم انگار هنوز هم تو‌ خونه اولیم... حداقل اگه اون بچه به دنیا می‌اومد الان دخترم تنها نبود. ولی آخر سر گفتم خدایا، با اینکه تحملش برام سخته، اما راضی‌ام به رضای تو... خداروشکر جواب آزمایش‌ها اومد و مشکلی نبود. و با عنایت خدا، محرم امسال حاجت روا شدیم.❤️🤲🏻 و با تمام وجود حس کردم بهترین اتفاق اینه که آدم‌ها هرچی رو که خدا براشون خواسته بخوان و قلباً بهش راضی باشن.💛🧡 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #مهدخ (مامان یه گل دختر ۳ ساله و یه توراهی) از روند زندگیم راضی بودم.👌🏻😌 ارشدم رو تموم کرده بودم و دو سالی سابقه‌ی کار تو یه شرکت دانش بنیان داشتم که دختر گلم سال ۹۷ به دنیا اومد. از همون اول به همه می‌گفتم بچه‌ی بعدی ۱۴۰۰. دوست داشتم فاصله‌ی سنی‌شون کم باشه تا هم‌بازی‌های خوبی باشن. بعد زایمان مدتی مرخصی گرفتم؛ اما تو فکر ادامه‌ی کارم بودم. چون از رشته و محیط کارم راضی بودم، همکارهای خوبی داشتم و از همه مهم‌تر تو کارم موفق بودم.👌🏻💛 بعد یک‌سالگی دخترم با کمک مادرم به صورت پاره وقت (۱۵ ساعت در هفته) به محل کارم برگشتم. چون حوزه‌ی کارم تخصصی بود و از کارم راضی بودن، با برگشتنم موافقت کردن. دو سه ماه بیشتر نگذشته بود، که متوجه شدم باردارم. راستش نه من و نه همسرم از این موضوع خوشحال نشدیم.😥 تازه به سرکارم برگشته بودم و برای خودم برنامه داشتم. و دوست داشتیم سرمایه‌ی بیشتری جمع کنیم و خونه‌ی دو خواب و ماشین داشته باشیم... فردای تشییع سردار بود، که حالم خیلی بد شد. بعد سونوگرافی متوجه شدیم خونریزی داخلی شدیدی کردم. دچار بارداری خارج رحمی شده بودم و به صورت اورژانسی عمل شدم.😟 ما برنامه ریخته بودیم... ولی زندگی همیشه با برنامه‌ی ما پیش نمی‌ره. هرچند تو زندگی باید تدبیر داشت، اما گاهی تدابیر سخت‌گیرانه اولویت‌های فرعی و اصلی رو جابه.جا می‌کنن. سال ۹۹ شروع کردم به چکاپ کامل و رفع کمبودها، تا برای نینی دوم آماده بشم. اما متوجه شدم فعلا امکان بارداری ندارم. مشکوک به وجود تومور شده بودم. دکتر آزمایشاتی نوشت و تا جواب آزمایش‌ها بیاد فکرم هزار راه رفت... فکر اینکه برای همیشه نازا بشم برام سخت بود و تصور اینکه دخترم تنها بمونه به شدت آزارم می‌داد.😞 خدایا! به اون تقدیر تو راضی نبودم و اون بچه هم سقط شد. الان بیش از یک‌سال از اون ماجرا می‌گذره! نه تو کارم پیشرفتی داشتم، نه خونه‌مون دو‌ خواب شد و نه ماشین خریدیم انگار هنوز هم تو‌ خونه اولیم... حداقل اگه اون بچه به دنیا می‌اومد الان دخترم تنها نبود. ولی آخر سر گفتم خدایا، با اینکه تحملش برام سخته، اما راضی‌ام به رضای تو... خداروشکر جواب آزمایش‌ها اومد و مشکلی نبود. و با عنایت خدا، محرم امسال حاجت روا شدیم.❤️🤲🏻 و با تمام وجود حس کردم بهترین اتفاق اینه که آدم‌ها هرچی رو که خدا براشون خواسته بخوان و قلباً بهش راضی باشن.💛🧡 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن