پست های مشابه

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۸ ماهه و هدی ۴ ماهه) . - گفتم: فکر کردی همه مثل خودت #بولدوزرن؟😳 چشمم روی این جمله وایستاد و ذهنم درگیرش شد، بولدوزر باش...! . ‌. ۵ ماه بر ما گذشت... ۵ ماه جانکاه و دوست‌داشتنی...!💔⁦♥️⁩ ۵ ماهی که به اندازه‌ی ۵ سال روح و روانم به کار گرفته‌شد... . پنج‌شنبه ۲۷ آذر، طبق برنامه‌ای که رو در یخچال داریم، شاممون #نذر #حضرت_علی_اکبر(ع) بود، #آبگوشت_نذری رو بار گذاشتم و نون می‌خواستیم، همسرم رفته‌بود بیمارستان ببینه برای #محمدسعید چه اتفاقی افتاده و من برای کم‌کردن فکر و خیال‌ها تصمیم گرفتم دست زهرا رو بگیرم و با شکم هشت ماهه نون سنگک تازه رو خودمون بخریم و برگردیم.⁦⁦ .⁦ صدای اذان مغرب میومد... نزدیک خونه رسیده‌ بودیم که به همسرم زنگ زدم ببینم چه خبره 😞 همسرم قطع کرد و پیامک زد: انا لله و انا الیه راجعون. #امتحانات جدید برای ما و حیات جدید برای برادرم شروع شده بود. . اطرافیان ازش می‌نوشتن و منتشر می‌کردن ...🖋 بین متن‌ها یه عبارت مثل میخ توی مغزم فرو‌ رفت؛ خاطره‌ای بود از همکارش، محمدسعید کارهایی رو ازش پیگیری کرده‌بود و اون از حجم و سختی کار گله کرده‌بود و گفته‌بود: - فکر کردی همه مثل خودت بولدوزرن؟ . عجیب بهم چسبید این توصیف... ببین! هر لحظه دکمه‌ی بازی رو می‌زنن و از زمین بیرون می‌کشندها! فرصت کمه! بولدوزر زندگی خودت باش!🚜 . . پ ن : برداشت از بولدوزر بودن آزاده!🌺 اما دوست دارم در موردش با هم صحبت کنیم، می‌تونیم با این سوالا شروع کنیم؛ زندگی بولدوزری چه شکلیه؟🤔 مصادیقش تو زندگی همه یه چیزه؟ بولدوزر بودن به زن بودن یا مرد بودن ربطی داره؟ به مادر بودن یا نبودن چی؟👩‍⚕👩‍🏫👩‍🎓🤱 ‌. . #توقف_ممنوع #بولدوزر_باش #دلنوشت#روزنوشت_های_مادری #والعادیات_ضبحا #قسم_به_زندگی_بولدوزری_امیرالمومنین(ع) #قسم_به_اسبان_دونده #سوره_عادیات #مرگ #والسابقون_السابقون #مزرعه_آخرت #دنیا #رنج #لقد_خلقنا_الانسان_فی_کبد #یا_ایها_الانسان_انک_کادح_الی_ربک_کدحا_فملاقیه #زن #مادر #نفر_بعدی_کدوم_یکی_از_ماست؟ #آیه #نشانه #محمد_سعید_جباری #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اردیبهشت 1400 15:07:12

1 بازدید

madaran_sharif

گفتم: علی چند روز دیگه یه سالش می‌شه.😍😘 گفت: آخی پس تولدشه، مهموناتو دعوت کردی؟ - نه! هنوز نمی‌دونه تولد چیه، ما هم تا وقتی خودش نخواد برای چی خودمونو تو زحمت بندازیم؟!😆😅 - بچه است خب، دوست داره، خوشحال می‌شه. - خب می‌گم هنوز نمی‌دونه که می‌تونه با چنین چیزی خوشحال بشه. اصلا کی گفته پسر بچه‌ی یه ساله با چیزی شبیه اون‌چه که ما بهش می‌گیم #جشن_تولد خوشحال می‌شه؟! - پس چه‌جوری خوشحالش می‌کنید؟! . با ارسال عکس فوق، براش توضیح دادم.😆😅😂 . پ.ن۱: خیلی از کارهایی که ما به اصطلاح برای بچه‌هامون انجام می‌دیم، در واقع برای دل خودمون هست، مثل همین جشن تولد یک سالگی😉 و من چون خودم تمایلی به این کار نداشتم، سعی می‌کنم برای بچه‌ها هم تمایلش رو ایجاد نکنم.😆 . پ.ن۲: آزادی تو‌ غذا خوردن انقدر مفید و‌ لازمه که ظاهراً اگر منجر به اندکی هدررفت غذا بشه، اسراف به حساب نمیاد. ضمن اینکه ما زیر بچه پارچه می‌ندازیم و غذاهای روی پارچه رو حتی المقدور خودمون می‌خوریم. (اگر هم قابل خوردن نباشه می‌ریزیم تو باغچه) . پ.ن۳: دور هم جمع شدن و با هم بودن خانواده خیلی خوبه و تولد هم می‌تونه بهونه‌ای برای دورهمی خانوادگی باشه، ولی من و همسرم از اول ترجیح دادیم بهانه‌ی این دورهمی جشن‌های مذهبیمون باشه، مثلا روز میلاد پیامبر برای محمد و روز میلاد امیرالمومنین (یا عید غدیر) برای علی جشن بگیریم و اطعام کنیم. این‌جوری مهمان‌ها هم به زحمت نمی‌افتند برای تهیه‌ی هدیه. . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نیاز_اساسی #آزادی_کودک #غذا_بازی #نیاز_کاذب #جشن_تولد #عمادالدین_علی #مادران_شریف

22 دی 1398 16:32:42

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۴ساله و #فاطمه ۲.۵ ساله) چند روز پیش، به خاطر بی‌خوابی‌های زیاد شبانه و روزانه توی ایام امتحانات، بعد از نماز صبح تا حدود ۱۱ خوابیدم. عباس و فاطمه ۹:۳۰ بیدار شدن و خودشون رفتن توی هال و مشغول بازی شدن. منم اونقدر خسته بودم که بیخیال همه‌ی خرابکاری‌های احتمالی‌شون، به خوابم ادامه دادم.😅 وقتی ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم، با یه صحنه ی جذاب مواجه شدم. دوتایی نشسته بودن سر سفره و داشتن صبحانه می‌خودن.😍 خودشون سفره پهن کرده بودن و نون و خامه شکلاتی و قاشق برداشته بودن و دوتایی می‌خوردن. به منم هیچی نگفتن که مامان بیدار شو، گشنه ایم و صبحانه می‌خوایم! خودشون دست به کار شدن و از پس رفع نیازشون بر اومدن. خیلی حس خوبی داشتم بعد از دیدن این استقلالشون. بیشتر به این خاطر که تلاش خاص و زیادی نکرده بودم واسه مستقل شدن‌شون.😬 توی این چند سال زیاد پیش می‌اومد که خودم براشون لقمه می‌گرفتم و می‌ذاشتم دهنشون.😎 گاهی که عجله داشتیم و باید زود غذا می‌خوردن؛ یا تازه لباس تمیز تنشون کرده بودم؛ یا غذا کم بود و اگر می‌خواستن خودشون بخورن و نصفش رو بریزن روی زمین، می‌دونستم که سیر نمی‌شن و غذا تموم می‌شه. یا به دلایل متعدد دیگه، خودم ترجیح می‌دادم بهشون غذا بدم و نمی‌ذاشتم خودشون بخورن و اونا هم اکثرا وقتی توضیح می‌دادم براشون می‌پذیرفتن.😁 البته ۵۰ یا ۶۰ درصد اوقات (شایدم بیشتر) سعی می‌کردم به خودشون آزادی بدم تا غذا بخورن و یاد بگیرن و با غذا بازی کنن. ولی اینطور نبوده که همیییشه و تمام و کمال این قضیه رو رعایت کنم. اما اون روز دیدم بالاخره خودشون یادگرفتن و مستقل شدن. در حالیکه که من فکر می‌کردم چون اصل آزادی کودک برای غذا خوردن رو کامل رعایت نکردم، بچه‌ها به این زودیا مستقل نمی‌شن.🙈 حالا نمی‌خوام بگم پس توجه به اصول تربیتی لازم نیست و چه رعایت کنیم چه نکنیم، بالاخره بچه‌ها رشد می‌کنن. می‌خوام بگم مهم اینه که سعی کنیم هرچقدر می‌تونیم و حوصله‌ش رو داریم، اصول تربیتی رو رعایت کنیم. اگرم گاهی حوصله نداشتیم یا شرایط طوری بود که لازم بود اون اصل رو زیر پا بذاریم، حس نکنیم وای دیگه الان تربیت بچه‌مون مشکل پیدا می‌کنه و من چه مادر بدی هستم و ... اصول تربیتی قراره بهمون کمک کنه مادر بهتری بشیم و حال‌ خوبی داشته باشیم، نه اینکه برامون وسواس فکری و عملی و عذاب وجدان‌های مادرانه درست کنه! یا باعث بشه زندگی رو به خودمون و خانواده و اطرافیان سخت بگیریم و همه‌ش ناراضی و ناراحت باشیم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

02 بهمن 1400 16:44:28

1 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م (مامان #علی آقا ۲سال و۱۰ ماهه و #فاطمه خانم ۱ سال و ۸ ماهه) . من یه مشکل بزرگ دارم... بلد نیستم با پسری بازی کنم🙄 تو بازی به تفاهم نمی‌رسیم😒 بازی‌هایی که علی آقا دوست داره برای من خیلی بی‌مزه است. هر کاری می‌کنم نمی‌تونم با شوق و ذوق باهاش بازی کنم. بازی‌هایی هم که من دوست دارم گل پسر موافقت نمی‌کنه…⁦🤦🏻‍♀️⁩ . من دوست دارم باهاش قایم موشک بازی کنم، بدوبدو کنیم🏃🏻‍♀️ بپربپر کنیم، ولی آقا بیشتر وقتا می‌خواد بشینه ماشین بازی و حیوون بازی کنه.  منم بعد دو تا هل دادن به ماشین و چهار تا تکون دادن حیوون خوابم می‌گیره و چرت می‌زنم.😴 . حالا اگه باباش باشه صدای قهقهه و جیغ و دادشون هوا می‌ره...🧐 از اون طرف گاهی پیج مادرای موفقی رو می‌بینیم که در اوج شادی و خلاقیت، مشغول بازی کردن با بچه‌هاشونن… بیشتر اون بازی‌ها رو هم امتحان کردم و پسری ۵ دقیقه هم مشغول نشده... کم‌کم داشتم وارد فاز (من مادر بدی ام) می‌شدم، که یادم اومد از جایی شنیده بودم: مدل هر بچه‌ای فرق داره و بگردین مدل بچتونو پیدا کنید🤔 . خلاصه که رفتم دنبال مدلی که بهتر بتونیم باهم ارتباط بگیریم. پس از اندکی تفکر🧐 به ذهنم رسید که پسر من عاشق حرف زدن و داستان شنیدنه… از این راه وارد شدم، داستان بازی😎 گاهی یه کلمه من می‌گم و اون براش داستان می‌سازه و بالعکس، گاهی هم از روی دفتر برچسبش، عکس انتخاب می‌کنیم و درموردش داستان می‌گیم. فعلا که تو این بازی به تفاهم رسیدیم...😄 باید برم رو مدل پسری بیشتر کار کنم بلکه بازی‌های دیگه‌ای اختراع بشه🤪 تا بازی یابی‌هایی دیگر خدانگهدار⁦✋🏻⁩ . . پ.ن: دفتر برچسب چیست؟ دفتر برچسب دفتری‌ست که کودکان برچسب‌های خود را در آن می‌چسبانند تا درو دیوار اندکی در امان بماند🙄 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

19 شهریور 1399 15:47:20

0 بازدید

madaran_sharif

. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵ساله) #قسمت_پنجم همیشه به فکر ادامه تحصیل بودم. با وجود علاقه به سینما، احساس کردم این رشته پاسخگوی سوالات تربیتی یه مامان نیست. پس تصمیم گرفتم تو رشته‌ای مثل روانشناسی تحصیل کنم. چندان جدی که نه! اما به هر صورت واسه کنکور خودمو آماده می‌کردم. هیچ جوره راضی نمی‌شدم یه بچه‌ی دوساله رو بذارم مهد! توی همین فکرا بودم که خدا بهم گفت: پاشو دیگه درس بسه و وقت بچه‌داریه!😁 من زمان بچگی توی خانواده احساس تنهایی می‌کردم. به خاطر همین دلم خانواده‌ی پرجمعیت می‌خواست. خدا هم خواسته‌مو اجابت کرد و ما شدیم چهار نفر و نصفی.😍 درس و دانشگاه هم، پر!😅 بارداری سوم هم سخت بود. خصوصاً ماه‌های آخر از درد، نمی‌تونستم راه برم یا بشینم! با این‌حال قسمت شد و با یه قطار اتوبوسی به سختی رفتیم مشهد!🤪😍 به هتل که رسیدم، به امام رضا گفتم من تا اینجاش اومدم، دیگه باقی‌ش با خودتون. خلاصه! زیارت رفتن همان و برطرف شدن درد همان!🤩 همون ایام که علیرضا نوزاد بود، یکی از دوستان، مدرسه‌ای تأسیس کرده بود و منم فرصت رو برای گسترش ارتباطات غنیمت دونستم. اون‌جا مربی بچه‌های مهد شدم و باهاشون بازی می‌کردم. اون مدرسه زیاد برپا نبود. اما احساس نیاز من به هم‌بازی برای بچه‌هام، باعث شد از همسرم اجازه بگیرم تا همون فضا رو توی خونه‌مون ادامه بدم.😇 خیلی از دوستان شرایطشون مثل ما بود. طلابی که توی قم کسی رو نداشتن. ما هم در خونه رو باز کردیم تا بچه‌هامون کنار هم بازی کنن و کم‌کم خونه‌ی ما شد پناهگاه.😂 باهم یه مهد خونگی راه انداختیم. سه روز در هفته از ۹ صبح تا ظهر بچه‌ها خونه‌ی ما بودن. خاطرات شیرینی از اون دوران داریم. مثلاً ما یه آویز لوستر داشتیم که یه طناب بهش بسته بودیم و بچه‌ها روش تاب می‌خوردن. همین طناب انقدر براشون خاطره‌انگیز بود که هنوز من رو با تاب سقفی می‌شناسن!😄 هم‌زمان حوزه رو مجازی شروع کردم. علی و ریحانه با هم بازی می‌کردن و علیرضا رو هم روی پام تاب می‌دادم و درس می‌خوندم. بچه‌ها که می‌اومدن پیشم، کتاب می‌رفت زیر مبل و ماچ و قصه می‌اومد وسط.💛 بعد یه مدت احساس کردم جسمم کشش نداره. با سه تا بچه خیلی سخت بود. ترم سوم بودم که انصراف دادم. هیچ‌وقت هم احساس نکردم راه بسته‌ست و باور دارم اگر روزی اراده کنم ان‌شاءالله به هدفم می‌رسم.👌🏻 خلاصه تحصیل رو گذاشتم کنار تا بچه‌ها در سن رشد از حضور مادر لذت ببرن. همیشه مادری برام اولویت اول بوده و کنار بچه‌ها حس می‌کنم دارم برای خودم وقت می‌ذارم و در وجودشون تکثیر می‌شم.😌 #تجربیات_تخصصی

14 اردیبهشت 1401 17:28:12

3 بازدید

madaran_sharif

. امروز می‌خواستیم به خاطر یه جلسه‌ی کاری بریم تهران. . آخرین باری که تهران بودیم به خاطر آلودگیِ هوا خیلی اذیت شدیم، ولی اهمیتِ این جلسه انقدری بود که حاضر بودم بی‌خیالِ آلودگی بشم و مثل همه‌ی اون ۱۹ سالی که تو تهران بزرگ شدم، دو روز آخر هفته‌مون رو دودی کنم😁 از قضا بچه‌ها دیروز مریض شدن، دیشب تا صبح مشغول مریض‌داری بودیم. برنامه‌ی تهران که تعطیل شد، نوبتِ دکتر گرفتیم که این طفلانِ مریض رو ببریم، و چون همسرم هم باید به کلاسش می‌رسید، عجله داشتیم و بدون صبحانه راه افتادیم. همین که از در خونه اومدم بیرون، دیدم محمد آقای بیمار ما، بالا و پایین می‌پره، علی آقا هم دستشو به نشانه ی سلام تکون می‌ده و می‌خنده.😶😯 . بعله، با گله‌ی گوسفندها و بزها روبرو شدیم.😆🐑🐏 محمد اصرار کرد که بمونیم و با بزها بریم چِرا😒😀 ولی ما عجله داشتیم و به سختی سوارِ ماشینش کردیم که بریم. . چرخِ ماشین پنچر بود...! . من😅 (کارم از گریه گذشته است، به آن می‌خندم) همسر😭😣 محمد😀😛😏 خلاصه تا چرخ ماشین جابه جا بشه (شاید باورتون نشه، آچارِ چرخ هم شکست و تا همسر بره یه آچار گیر بیاره)، من با بچه‌ها رفتیم کلللی ببعی‌ها و بزها رو دیدیم و درحالی‌که خوشحال بودم که از هوای آلوده‌ی تهران نجات پیدا کردم، «خوش به حالت ای روستایی» رو خطاب به خودم و بچه‌هام می‌خوندم😅😅😂😆 . پ ن۱: علیکم بالفرار از تهران😏😷 پ ن۲: مامان بزیِ موجود در تصویر باردار می‌باشد😍 پ ن۳: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه گله بز و گوسفند، بتونه منو از بحرانِ شب بیداری و بیماری و شکمِ گرسنه و از دست رفتن جلسه‌ی خودم و کلاسِ همسرم، در بیاره و انقدر به خودمو بچه‌ها خوش بگذره. باید با آقای چوپان هماهنگ کنیم گاهی مارو هم ببره چِرا 😆😂🐑🐏 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی #هوای_پاک #خوش_به_حالت_ای_روستایی #مهاجرت_معکوس #مادران_شریف

05 دی 1398 17:25:06

0 بازدید

مادران شريف

0

1

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱.۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷.۵، #محمد_سعید ۳.۵ ساله) آاااااااااایییییی..دستم برید. عمیقم برید.😢 به کی بد و بیراه بگم؟!! آخه چاقو هم انقدر تیز؟ نه خالی نشدم! وایسا دیوارکوتاه‌یابم رو روشن کنم ببینم رو کی زوم می‌کنه!🧐 آها خودشه. - محمد حسییییییییییین... دستم برید، تقصیر توئه! + مااااااااااماااااان من چیکاره بیدم؟!!! - چاقو تیزکنی که تو واسه‌م ساختی چاقوهه رو انقدر تیز کرده که دستم عمیق برید. + واقعا؟!!😃😃 برق خوشحالی تو چشماش یورتمه رفت. شیطونه می‌گه یک فروند دمپایی بالستیک از نوع نقطه‌زن، شلیک کنم طرف کله‌ی پر از ایده و فکرش!! - خوشحالی دست مامان بریده!؟ ها؟ + نه مامان.😅 - حیف پول که بهت دادم همچین چیزی بسازی... آلت قتاله!😁 (اینم یک مدل تشویقه 😉) بله، بعد از کلی وسیله‌ی دلی ساختنِ آقا محمد حسین برای خودش و آباد و البته عاصی کردن فروشگاه‌های ابزار آلات نزدیک خونه‌مون، من و همسرم بهش پیشنهاد دادیم یه چیزی بسازه که قابل فروش باشه. و چون همیشه چاقوهام با گوشت و مرغ کشتی می‌گرفت😒، به فکرش رسید برام چاقو تیز کن بسازه.😃 بعد از ساخت و کلی پت و مت بازی که موتورش چقد قوی باشه، آداپتورش چند ولت باشه یا سمباده‌ش نرم یا سفت باشه، بالاخره چاقو تیزکن سفارشی حاضر شد و بعد از برآورد هزینه و اضافه شدن سود و حق‌الزحمه، به مبلغ صدو پنجاه تومن ازش خریدم.👌🏻 الان همه‌ی چاقوهای خونه‌مون تیزه الحمدلله. و از نزدیکان از جمله مامان جون‌ها و عمه‌ها و خاله‌ها کلی سفارش دریافت کرده.😊 خیلی خوشحاله که برای خودش درآمد داره. برای پسر خودم و همه‌ی فرزندان این سرزمین دعا می‌کنم که در آینده از جهاد گران عرصه‌ی تولید کشور باشن و آینده‌ی مملکت رو بسازن. 💚الهی آمین💛 #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

1

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱.۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷.۵، #محمد_سعید ۳.۵ ساله) آاااااااااایییییی..دستم برید. عمیقم برید.😢 به کی بد و بیراه بگم؟!! آخه چاقو هم انقدر تیز؟ نه خالی نشدم! وایسا دیوارکوتاه‌یابم رو روشن کنم ببینم رو کی زوم می‌کنه!🧐 آها خودشه. - محمد حسییییییییییین... دستم برید، تقصیر توئه! + مااااااااااماااااان من چیکاره بیدم؟!!! - چاقو تیزکنی که تو واسه‌م ساختی چاقوهه رو انقدر تیز کرده که دستم عمیق برید. + واقعا؟!!😃😃 برق خوشحالی تو چشماش یورتمه رفت. شیطونه می‌گه یک فروند دمپایی بالستیک از نوع نقطه‌زن، شلیک کنم طرف کله‌ی پر از ایده و فکرش!! - خوشحالی دست مامان بریده!؟ ها؟ + نه مامان.😅 - حیف پول که بهت دادم همچین چیزی بسازی... آلت قتاله!😁 (اینم یک مدل تشویقه 😉) بله، بعد از کلی وسیله‌ی دلی ساختنِ آقا محمد حسین برای خودش و آباد و البته عاصی کردن فروشگاه‌های ابزار آلات نزدیک خونه‌مون، من و همسرم بهش پیشنهاد دادیم یه چیزی بسازه که قابل فروش باشه. و چون همیشه چاقوهام با گوشت و مرغ کشتی می‌گرفت😒، به فکرش رسید برام چاقو تیز کن بسازه.😃 بعد از ساخت و کلی پت و مت بازی که موتورش چقد قوی باشه، آداپتورش چند ولت باشه یا سمباده‌ش نرم یا سفت باشه، بالاخره چاقو تیزکن سفارشی حاضر شد و بعد از برآورد هزینه و اضافه شدن سود و حق‌الزحمه، به مبلغ صدو پنجاه تومن ازش خریدم.👌🏻 الان همه‌ی چاقوهای خونه‌مون تیزه الحمدلله. و از نزدیکان از جمله مامان جون‌ها و عمه‌ها و خاله‌ها کلی سفارش دریافت کرده.😊 خیلی خوشحاله که برای خودش درآمد داره. برای پسر خودم و همه‌ی فرزندان این سرزمین دعا می‌کنم که در آینده از جهاد گران عرصه‌ی تولید کشور باشن و آینده‌ی مملکت رو بسازن. 💚الهی آمین💛 #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن