پست های مشابه
madaran_sharif
#قسمت_دوم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷.۵ سال، ۵ ساله و ۳ ساله) . سال ۸۰ کنکور دادم ولی دولتی قبول نشدم. داشتم برای سال آینده میخوندم که اتفاقی توی آزمون بهمن ماه دانشگاه علمی کاربردی شرکت کردم و عمران کرمانشاه قبول شدم و رفتم!😊 . تمایل زیادی به دانشگاه رفتن داشتم و به سرعت به رشتهم علاقهمند شدم. دانشگاه کرمانشاه کاردانی و دو ساله بود و این مدت رو با دوستم منزل یکی از اقوام خیلی دور بودیم و نذاشتن ما بریم خوابگاه. . خیلی به خانواده وابسته بودم و روحیهی حساسی داشتم که دوری از خانواده رو برام سخت میکرد و این من رو به شدت ترسو کرد.🥺 البته قبلا هم ترس داشتم ولی غربت ترسهام رو بیشتر و عمیقتر کرد. تقریبا تمام ترم اول رو گریه کردم و تا فرصت پیدا میشد میرفتم شهرستان پیش خانواده. . پدرم نگرانی نداشتن یا بروز نمیدادن و این خیلی قوت قلب بود برام. ۲ تا از برادرام مخالف راه دور رفتنم بودن، اما پدرم در جوابشون میگفتن آدم اگر آدم باشه آمریکا هم بره آدمه! ولی اگر نباشه خونهی پدر و مادرش هم هر کاری بخواد میکنه. این حرف بهم اعتماد به نفس داد و همیشه سعی میکردم بهتر از توی اونی که توی خونهم باشم.😉 . رشتهی عمران رو اتفاقی رفتم ولی بعدا که علاقه پیدا کردم خیلی توی درسها جدی بودم و همیشه شاگرد برتر. حتی به بقیه درس میدادم. اون زمان دوست داشتم سرکار برم و فکر میکردم چون استعداد دارم باید استفاده کنم یا وقتی میدیدم که اعضای فامیل سرکار میرن دوست داشتم منم برم و خلاصه حسابی با پروژههای عمرانی دوست شده بودم. . برای لیسانس هم همون دانشگاه به خاطر معدل بالا من رو بدون آزمون خواستن، ولی به خاطر دوری راه برای کارشناسی راهی دانشگاه غیر انتفاعی آمل شدم.👌🏻 . توی دانشگاه بیشتر تو زمینهی درسی فعالیت میکردم و عمدهی وقتم رو پروژههای عمرانی پر میکرد. برای همین هم تنها موردی که خارج از برنامهی درسی انجام میدادم کلاسهای شعر و شرکت توی جشنوارههای شعر برای علاقهی شخصیم بود. بیشتر شعرام هم تو فضاهای عاشقانه بود!😅 البته علاقهم به سیاست رو هم همچنان با دنبال کردن جدی اخبار سیاسی پیگیری میکردم. . . یادمه ۱۰ سالم بود که برادرم ازدواج کردن، زنداداشم یه برادر ۱۳ ساله داشتن. با اینکه اون موقع معنای ازدواج رو خیلی نمیفهمیدم ولی ایشون رو بین بقیه پسرها متفاوت میدیدم و علقهای بهشون داشتم.🙈 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
23 آذر 1399 17:28:41
0 بازدید
madaran_sharif
. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_هفتم بله مادرم که دو داماد و یک عروس داشتن، خداخواسته باردار شده بودن. من بر عکس خواهرم خوشحال شدم و دلداریش دادم که حتماً خیر و صلاحشون بوده و گفتم هر چیزی که از نظر عرف ناپسنده، لزوماً ناپسند نیست. همیشه عرف جامعه ملاک و معیار نیست مگر در مواردی! هم از بارداری مامانم خوشحال بودم هم یه نموره دل فاطمهی منفی درونم خنک شده بود😅😈 (خدایا منو ببخش🤲🏻) البته عمر داداشی به دنیا نبود و چند ماه بعد از تولد زهرا، توی شکم مامانم مرحوم شد. (اون موقع مامانم ۴۶ سال داشتن و علت فوت جنین شش ماهه مشخص نشد) با تولد زهرا برای نگهداریش، به چالش جدی برخوردیم. (گرچه حدودا یک ماه زودتر به دنیا اومد ولی مشکل خاصی غیر از وزن کم (۲کیلو) نداشت) دو تا پسر و یه دختر کوچولو که پسرا فکر میکردن عروسکه و...😩 واقعاً هم مثل عروسک کوچولو بود. یه تخت فلزی سبک پیدا کردیم و با زنجیر از سقف آویزون کردیم. اونم وسط پذیرایی.🤦🏻♀️ حالا فکر میکنید نینی جدید راحت توش میخوابید؟ خیر! اون دوتا جقله اسباببازی پرت میکردن توش یا با یه چیز بلند میزدن بهش و بیدارش میکردن. گذاشتنش تو یه اتاق و قفل کردن در هم چارهساز نشد.😒 یادمه ۲هفته جایی بودیم که اتاق جدا نداشت، ناچار برای سر زدن به سرویس😉 زهرا رو میذاشتم تو کمد دیواری درشو قفل میکردم.🤦🏻♀️ چند ماه بعد از تولد زهرا خونهدار شدیم.(اینم برکتش) یک خونهی کوچیک ۱۰۰ متری که خونهی رویاهای من بود. در واقع خونهی قبلی پدر و مادرم رو با تخفیفات ویژه خریدیم و تعمیرش کردیم. و من برگشتم به همون محلهی قدیمیای که توش بزرگ شده بودم و با تمام همسایههاش آشنا بودم. همسایههای قدیمی که کاملاً قابل اعتماد و مذهبی بودن. اونایی هم که از محله رفته بودن جاشون رو به بچههاشون داده بودن.👌🏻 همسایهها واقعا یاری میکردن تا من بچهداری کنم.😊 مخصوصاً وقتی کاری پیش میاومد و احتیاج به بیرون رفتن پیدا میکردم بچهها رو میسپردم دستشون. موقع زایمان کاچی میپختن و خلاصه از هیچ کاری در حقم دریغ نمیکردن.❤️ وقتی مشکلی پیش میاومد یا دلم میگرفت، همسایه بغلی بود. نبود، بغلیش! نبود، بغلیش! همینطوری برو تا ته کوچه! هیچکدوم نبودن، کوچه پشتی!😂 بالاخره یکی پیدا میشد به دادم برسه.😉 تا اینکه فرزند چهارممون به فاصلهی ۲.۵ سال از زهرا خانوم به دنیا اومد. (تیر۹۳) این دفعه مامانم با لحن ملایمتری ناسزا نثارمون کردن.😂 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
07 فروردین 1401 17:01:07
2 بازدید
madaran_sharif
#پ_بهروزی (مامان محمد ۴ساله و علی ۲ساله) . موقع تولد محمد خیلیا فکر میکردن برای زایمان میرم تهران پیش خانوادهی خودم و همسرم. اما نرفتم و زحمتش افتاد گردن مادرم که اومدن پیشمون.😍 مامانم هم نمیتونستن زیاد بمونن. پدر و برادرم تهران تنها بودن.😐 . خیلی زود سعی کردم کارهایی مثل شستن بچه رو در حضور مامانم تمرین کنم تا یاد بگیرم. . محمد ۱۱ روزه بود که برای اولین بار من و گل پسر صبح تا شب رو با هم گذروندیم و زندگی سه نفره آغاز شد.👪 اگر تهران میرفتم قطعا به این زودی برنمیگشتم! . . برای دختری که کلا استعداد خانهداری نداشته (و نداره😅) و تعاملش با بچه در حد نگهداری چند ساعته از بچههای فامیل بوده، تجربه ترسناکی می نمود!!😟 . سر علی که اعتماد به نفسم بیشتر هم شده بود، فقط یک هفته مادرم پیشمون بودن.👧 . . همیشه شنیدیم که آخی! فلانی تو غربت دست تنها بچههاشو بزرگ کرده! اما من یکی از امکاناتی که برای بزرگ کردن بچهها داشتم رو «دور بودن از خانوادهها» میدونم!🙃😮 حتی تو اوج بحرانها هم پیش نیومده که بگم کاش نزدیک هم بودیم! . البته اشتباه نشه ها! محمد و علی شکرخدا #پدربزرگها و #مادربزرگهای خیلی خوبی دارن و وقتی با اونها هستیم خیلی بهمون خوش میگذره.😍 انشاءالله خدا عمر باعزت بهشون بده.🌷 . ولی این تنهایی خیلی زود منو تبدیل به یه #مامان_توانمند کرد! نه به این معنی که همیشه خونه مرتبه یا غذا به موقع آمادهست! و نه حتی به این معنی که با بچهها دعوامون نمیشه! بلکه یاد گرفتم موقع #مشکلات به جای متلاطم شدن، دنبال #راه_حل بگردم! از دلدرد بچه، شب بیداریهای مادرپسری و زخم شدن دست و پا... تا بحرانهای جدیِ خانوادگی! . خیلی زود با #رنجهای طبیعی مسیر زندگی مأنوس شدم.🧡 . شاید اگر نزدیک خانوادهم بودم هیچوقت ضرورت #سحرخیزی رو درک نمیکردم!چون هر ساعتی میشد بچهها رو بسپرم و به کارهام برسم.😅 . احتمالا اگر نزدیک بودم ترجیح میدادم به جای روشهایی که از کتب تربیت دینی بهش رسیدم، شبیه اطرافیانم بشم تا کمتر دچار تعارض بشم باهاشون و این یعنی گاهی از ایدهآلهام باید صرف نظر میکردم. . اگر نزدیک بودیم همسرم کمتر درگیر نگهداری از بچهها میشدن! ولی الان مجبوریم دوتایی بچههامونو بزرگ کنیم و این برای همهمون یه مزیت خیلی بزرگه!❤️ . پ.ن:برای من دوری لازم بوده و هست چون با استقلال، آرامش بیشتری دارم☺️هرچند هیچ وقت منکر سختی هاش نمیشم. شما هم اگر دورید یا امکان کمک گرفتن ندارید، از معایب و محاسنش بگید برامون.🌷 #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری
06 دی 1399 16:21:30
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_شیخحسنی (مامان #یاسین ۲۰ ماهه) . دستم رو گرفت و گفت: آب براش آب ریختم و دادم دستش😊 گفت: شیر آب رو گذاشتم کنار و براش شیر ریختم🙂 دوباره گفت: آب لیوان رو دادم بهش😐 با اشاره گفت: بریز تو لیوان ديگه! ريختم🙄 یخچال رو باز کرد و گفت: بَربَت(شربت) 😤 شاید بیستمین باری بود ک تو این چند روز این سناريو رو اجرا میکرد و آخر سر هم هیچکدوم رو نمیخورد و من، یا میکشوندمش به بازی یا حواسشو پرت میکردم. . اما ديگه کلافه شده بودم.😤 این ماجرا به کمخوابی شب گذشته، بهونه گوشی دست گرفتن و دَدَ رفتنش تو این اوضاع کرونایی، به هم ریختگی خونه و... اضافه شد.🤯 . محکم کشیدمش کنار و داد زدم😠 که بیا اينور ديگه، ديوونه شدم. خودشو انداخت رو زمین و زد زیر گریه.😭 رفتم تو اتاق. اومد و با تمام قوا موهامو کشید. از شدت درد سرش داد زدم.😤 بغض کرد و لیز خورد توی بغلم.💔😢 حواسم بود که اگه خطا کردم و زدم، جلوش گریه نکنم.🤫 از درون داغون بودم، گذاشتمش رو پام و تکونش دادم و به زور خوابوندمش تا زودتر دوتامونم از این فضا دور بشیم. همین که خوابید زدم زیر گریه.😭 دلم ميخواست مثل خیلی از دفعات پیش، صبوری کنم اما اينبار نشد.😓 وارد فاز مقصر بودن شده بودم که چرا من اينقدر مامان بدیام، من چقدر بدبختم، تو این جوونی روانی شدم از دست بچه و.... تو همین حال و هوای غر زدن بودم که دوستم بهم پیام داد: فلان کتاب رو داری؟ رفتم بگردم.🧐 تو کتابام چشمم به جزوه تدبرم افتاد، بازش کردم و سوره انشراح رو خوندم و انگار خدا صاف داشت تو صورتم نگاه میکرد و باهام حرف میزد... ووضعنا عنک وزرک؛ مگه من بار سنگین روی دوش تو رو برنداشتم. ان مع العسر یسرا؛ هر سختی یه آسونی هم داره تو دلش. فاذا فرغت فانصب، تو یه حال نمون، پاشو یه کار ديگه رو شروع کن. . اشکام رو پاک کردم و شروع کردم به نوشتن و تخلیه خودم و درک اینکه ممکنه یه روز هم مامان خوبی نباشم😢 و تصمیم گرفتم برای اينجور مواقع یه تدبیری بيانديشم چون این سناریو زیاد تکرار میشه: . 1⃣ مثلا وقتی حال خودم بده غرور و خجالت رو بذارم کنار و ساعتایی از اقوام کمک بگیرم و استراحت کنم. . 2⃣رفتم سراغ یخچال و شیر و شربت رو از جلو دید خارج کردم که نبینه و بخواد. یه بطری مخصوص هم گذاشتم دم دستش که هر وقت ميخواد بره خودش برداره. . اشتباه کردن بده اما موندن تو اشتباه از اونم بدتره. باید زود از فاز پشیمونی و ناامیدی بیرون اومد و چارهای کرد. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
14 مرداد 1399 15:38:16
0 بازدید
madaran_sharif
. گاهیم پیش میاد که چند روز بیشتر تا امتحان پایان ترم وقت نمونده ولی حس درس خوندن ندارم😂😆 . توی دانشگاه خیلیی کم پیش میاومد که امتحان داشته باشم و براش مفصل و کامل درس نخونم😅 مخصوصا از وقتی تغییر رشته دادم به شیمی❤، همیشه سعی میکردم تمام تلاشمو بکنم برای امتحانا😁 . . الانم همینطوره📚 چون درسای حوزه رو حتی بیشتر از شیمی دوست دارم😍 . ولی خب گاهی پیش میاد که حوصله یا توان خووب درس خوندن ندارم😅 من اینو پذیرفتم که الان مامان دو تا بچهی قد و نیم قد😍😍 هستم و شرایطم خیلی فرق داره با زمانی که یه دختر مجرد خوابگاهی بودم😇 . اما این دفعه نه اینکه بچهها نذارن درس بخونما، خودم حسشو نداشتم😅 از یه هفته مونده به امتحان دست و دلم به درس خوندن نمیرفت (بیشتر دست و دلم به چرخیدن توی فضای مجازی میرفت🙈) دو روز مونده به امتحان بازم حسشو نداشتم حتی روز قبل امتحان😨 . صبح روز امتحان تصمیم گرفتم درس بخونم ولی چون شب قبلش تا پاسی از شب داشتم عصر جدید😎 میدیدم (تنها برنامهای که برای تفریح میبینم و بچهها هم دوتایی بازی میکنن و توجهی بهش ندارن😀)، خیلی خوابم میاومد😅 بازم نشد درس بخونم و خوابیدم پیش بچهها تا ظهر😯 . بیدار شدم و دیگه چون کمتر از ۲ ساعت وقت داشتم، با انگیزه خیلی زیاد شروع کردم😂 . بچهها هم با ننو و دو تا سطل اسباب بازی مشغول شدن🤸🏻♂️ گاهیم میاومدن با من یه حرفی میزدن و میرفتن دوباره سراغ بازی دونفره شون😍 . آخرش یک سوم جزوه موند (یعنی مرورش موند. قبلا در طول ترم یه دور خونده بودم😅) و یه ربع مونده به پایان زمان مجاز امتحان، وارد سایت شدم... کنار بچهها امتحان دادم (تستی بود) بد نبود! البته ۳ تا سوال آخرو ندیدم کلا چون وقت تموم شد و سایت بسته شد😦 تخمین خودم ۱۴ یا ۱۵ از بیسته😑😣 . . بلافاصله بعد امتحان، به یاد اهدافم افتادم و متنبه شدم که دیگه واسه امتحانای بعدی اینکارو نکنم و نذارم دقیقهی نود😒 . . پ.ن: البته من آدم درس نخونی نیستما. ترمای پیش نمراتم و معدلم خیلی خوب بود و خوب درس میخوندم. چون برام کامل یاد گرفتن درسام خیلی مهمه. منتها برای این امتحان حس درس خوندن نداشتم😢 سعی کردم با خودم راه بیام و سخت نگیرم به خودم😑 چیزی که مهمه استمراره👌🏻 فراز و فرودها برای همه هست.اما نباید کم بیاریم. باید خطاهامونو بپذیریم و ازش عبرت بگیریم. چه بسا یه خطا و ندامت بعدش، باعث بشه آدم مصممتر و راسختر بشه توی مسیرش😇 هیچکدوم از ما خالی از اشتباه نیستیم. مهم نحوهی برخورد ما با اشتباهامونه😎😎 . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
24 تیر 1399 15:29:16
0 بازدید
madaran_sharif
. ازون روزایی بود که مغزم فرمان نمیداد. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.😑😥 . یادم نیست چی شده بود ولی احتمالا مثل همیشهی این جور وقتها چند تا اتفاق با هم باعث این حالم شده بود. . یکیش این بود که باید تا غروب 🌄 متنی که میخواستم بذارم تو صفحه مادران شریف رو آماده میکردم، که همون #قسمت_آخر #تجربیات_تخصصی من بود. یه پیشنویس داشتم ولی به دلم نمیچسبید و حرف دلم نبود!😪 نمیتونستم روش فکر و تمرکز کنم و ساعت خواب زهرا هم نبود! . از اینکه فقط چند ساعت وقت مونده بود تا موعد انتشار مطلب، گروه منتظر بودن و روی متن من برای اون روز حساب کرده بودن، #استرس 😱 گرفتم و #مستاصل شدم.😟 . تو یه لحظه تصمیمم این شد که #تلوزیون روشن کنم📺 و طفلکم رو میخکوب کنم جلوش که زمان بخرم برای خودم ⏳ و بتونم روی متنم فکر کنم. اما یهو شیطون درون 😈 با فرشتهی درونم 😇 دعواشون شد: - میخوای بچهی یک سالهت رو رها کنی جلوی تلویزیون که بتونی برای #مادران_شریف مطلب مادرانه بنویسی؟!😔😒 -- به حرفش گوش نکن! تو قول دادی به دوستات، میخوای آبروی مادران شریف بره و امروز مطلب نداشته باشه؟!👿 - منم میدونم قول داده!😒 ولی خب الان کار و بچهت برای هم #مزاحمت ایجاد کردن! کدوم اولویته؟! اصلا با نیم ساعتِ بدون تمرکز میشه کار درست و درمونی کرد؟ خیر سرت میخوای بگی کار با بچه و اولویت با #خانواده! #زنبور_بی_عمل!🐝 (شیطون در حالی که داشت محو میشد و صداش کم و کمتر میشد: ) -- نه نه تلوزیون روشن کن به کارت برس.😜😈 . توکل به خدا، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از مامانها، گفتم اوضاع رو... و خدا از زبونِ اون دوست راهگشایی کرد برام.💡 گفت حالا که تصمیم خوبی گرفتی خودم برات مسیرو باز میکنم.😊 . تلفن رو که قطع کردم تصمیم جدیدم این شد که لباس بپوشیم بریم پیاده روی.🚶♀️ زهرا تازه راه افتاده بود و عاشق راه رفتن با کفشاش.👟❤ . از تصمیمم و لطف خدا و اینکه طفلکم هم به عشقش رسید حال خودمم خوب شد و ساعتی بعد یه مادر پر انرژی و یک دختر خسته به خونه برگشتن.💪👼💤 . پ ن: پیش میاد با هدف پخش صدای اذان توی خونه و یا پیگیری اخبار تلویزیون روشن بشه ولی بیهدف یا با هدفِ آسایش خودم، روشن بودنش رو خالی از اشکال نمیدونم. از نظر #پزشکی و #تربیتی دیدن این تصاویر نورانی متحرک برای همه به خصوص بچههای زیر دو سال مضر و حتی ممنوعه. ان شاءالله در مطالب آینده مادران شریف در این باره گفتوگو میشه و چون موضوع این پست تلویزیون نبود توضیح بیشتری نمیدم. . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #اولویت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
08 بهمن 1398 16:12:21
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳ساله، #محمد_حسین ۱۱/۵ساله، #زهرا ۱۰ساله، #زینب ۷سال، #محمد_سعید ۳/۵ساله) - دیگه کاری از دستمون برنمیاد. باید ازش دل بکنیم. + وای خدا، بدون اون چکار کنیم؟ خیلی بهش عادت کردیم. باورم نمیشه..😭 همه از این اتفاق توی بهت و حیرت بودیم. تلویزیون بینوا که گاهی مورد اصابت شوتهای سهمگین بازیکنان تیم خونهمون قرار میگرفت، با عملیات آقا سعید و پرتاب یک فروند کنترل به سمت صفحه دیگه تاب نیاورد و سوخت.🤦🏻♀️ بعد از این اتفاق، واکنشها جالب بودند: اول به مدت چند دقیقه همه ساکت و مبهوت بودن. بعد کمکم مخیلات شروع به کارکرد و اظهار نظرها و راه حلها هم شروع شد: 🔸زینب که یک «مگه دستم به سعید نرسه» خاصی توی چشماش موج میزد و تکهای از موهاشو لای انگشتش پیچ میداد گفت: بچه ها صدا که داره، صداشو گوش میدیم و تصویرش رو توی ذهنمون تصور میکنیم.😂 🔸زهرا که داشت توی ذهنش حساب کتاب میکرد و چشماشو به نشانهی تفکر عمیق بادومی کرده بود گفت: تا یکسالم پولامونو جمع کنیم نمیتونیم تلویزیون بخریم.🤨 🔸محمد حسین که همیشه فکرای خوبی توی مغزش میچرخه گفت: ایکس باکس بدون تلویزیون معنی داره؟ نه! ولی تلویزیون بدون ایکس باکس معنی داره. پس ایکس باکسو میفروشیم و تلویزیون میخریم.😃 بچهم از قیمت ایکس باکس داغون دست چندم و تلویزیون نو خبر نداشت.😂 🔸اما محمد احسان ، از یک طرف ناراحت بود و از یک سو برق خوشحالی توی چشماش میدرخشید. از صحبتهاش متوجه شدم که چون به خاطر کثرت درس و مشق مدتی نمیتونسته یک دل سیر تلویزیون ببینه الان یه کوچولو خوشحاله.😃 در واقع ندیدن تلویزیون براش از یک ضرورت! به یک اجبار! تبدیل شده بود و از این وضعیت راضیتر بود.🤦🏻♀️ 🔸سعید هم منتظر حملات اعتراضی بقیه بود.👻 🔸من هم نگران بودم. از اینکه قراره ساعتهایی که بچهها پای تلویزیون میگذروندن و الان دیگه خالی شده، چطور پر بشه؟!🤕 اصلا مگه میشه تو عصر رسانه، بدون تلویزیون زندگی کرد؟! کی یه دونه جدید جایگزین میشه؟! نکنه مدام حوصلهشون سر بره و بهانه بگیرن؟! نمیگم وسیلهی خوبی بود. ولی خودمونیم این صفحهی جادویی انگار یکی از اعضای خانوادهمون حساب میشد. سر سفره نفر هشتم بود یا اول! گاهی وقتها متکلم وحده بود! گاهی رفتارهای خشن داشت یا میزد زیر ساز و آواز ولی سمت خدا هم پخش میکرد برامون..! وای خودم چطوری سالی دو بار سریال دونگی نگاه کنم.😂 اما الان بعد از گذشت چند ماه بدون آقای ت.و نتایج جالبی به دست اومده که در قسمت بعدی عرض میکنم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین