پست های مشابه

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . سال ۶۵ در تهران و در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. اون ایام، مادرم دانشجوی دندانپزشکی بودن. پدرم، هم #دانشجو بودن، هم #شاغل و هم تو #جبهه حضور داشتن. . به خاطر مشغله‌های پدر و مادرم، تقریبا تمام هفت سال قبل از دبستانم رو ‌پیش مادربزرگم می‌موندم. گاهی وقت‌ها شب‌ها هم اونجا می‌خوابیدم! . مادربزرگم #مادر_شهید بودن و خونشون همیشه شلوغ بود. فقط سواد قرآنی داشتن، ولی همیشه جلسه قرآن و وعظ تو خونه‌شون برپا بود. همیشه نمازهاشونو تو مسجد می‌خوندن و ما رو هم با خودشون می‌بردن.😊 کارهایی مثل خیاطی و چهل‌تکه دوزی و درست کردن رب و ترشی و مربا هم، انجام می‌دادن.😋 یادش بخیر که چقدر چیز ازشون یاد گرفتم. همبازی‌های من در اون ایام خاله‌ام و بچه‌های دایی‌ام بودند.😍 . با همه خوشی‌های اون ایام، یک مشکلی وجود داشت❗️ مادربزرگم وسواس شدید داشتند و متاسفانه این موضوع در زندگی مادرم و بعدها خود من تسری پیدا کرد. خدا رحمتشون کنه، این هم بالاخره دست خودشون نبوده. ولی برای یه بچه‌ی کوچیک زیر هفت سال یه همچین فشاری می‌تونه تبعات جبران‌ناپذیری داشته باشه. . من دختری بسیار حساس، #درونگرا، #زودرنج و عاطفی بودم و به خاطر دوری زیاد از مادرم و نداشتن یه خواهر احساس تنهایی زیادی می‌کردم. راستش به همین خاطر بعدها هم خیلی با مادرم احساس نزدیکی نکردیم.😔 . دو سال بعد از من، برادرم به دنیا اومد.😍 در کنار این موضوع، شرایط زندگی کمی پیچیده‌تر شد و پدرم #فوق_لیسانس #دانشگاه_شریف رو نیمه تمام رها کردند و کارشونو جدی‌تر دنبال کردند. هفت ساله بودم که خدا یه داداش دیگه بهم داد.😍 ‌. بالأخره بچه مدرسه‌ای شدم.🤓 مدرسه‌ای که می‌رفتم، با اینکه سطح علمی بالایی نداشت، ولی از نظر فرهنگی خیلی غنی بود. به مناسبت‌های ملی و مذهبی خیلی اهمیت می‌داد و ما تو هر مناسبتی، جشن داشتیم😍، و من هم تو گروه #تواشیح بودم. . مدرسه، هر سال، روی یه رشته‌ی ورزشی خاص تمرکز داشت تا حتما بچه‌ها اونو یاد بگیرن. یادمه تو مدرسه سبزی‌کاری داشتیم و زنگ نمازمون خیلی باشکوه بود. همه اینا باعث شد، خاطرات خوبی از دوران دبستانم در ذهنم بمونه. سال سوم رو به اصرار خانواده، #جهشی خوندم. چیزی که در اون زمان‌ها رایج بود! اما برای من خوشایند نبود و باعث شد از دوستام جدا بشم و سال چهارم، مثل یک کلاس اولی دوباره دنبال دوست صمیمی باشم! . دوران راهنمایی خیلی احساس تنهایی می‌کردم. بیشتر وقتم رو روی درس میذاشتم. کم کم درسم خوب شد و شاگرد اول مدرسه شدم.🤓 . #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین

14 آبان 1399 16:24:09

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_وصالی #قسمت_دوم . همسرم یه مرد فوق‌العاده جدی و اهل کار و مطالعه بود.👓📚💼 . با اینکه هر دو متولد ۷۴ بودیم، ولی هر‌کس که ما رو با هم می‌دید، چه از لحاظ ظاهری، چه از نظر فکری، ده سال تفاوت سنی احساس می‌کرد.😅 دنیاهای متفاوت ما دوتا، برای همه جالب بود. همسرم هم دانشجو بودن🎓 هر دو توی تهران و خوابگاهی. یه #ازدواج کاملا دانشجویی!🤓🤓 . دو هفته یه بار، دو نفری با اتوبوس، همدان می‌اومدیم، و دوباره برمی‌گشتیم و کار و درس... . همسرم غرق کار و مطالعه، و من غرق کلاس آشپزی و #شیطنت‌های_خوابگاهی، که بعد ازدواجم بیشتر شد و کمتر نشد.😂 . سال آخر دانشگاه بود که عروسی گرفتیم. تو #جهیزیه، ساده‌ترین چیزها رو خریدیم. تموم وسایل برقی ایرانی بود. تلوزیون نخریدم💪🏻، و تلویزیون قدیمی و دست دوم مادرشوهر جان رو آوردیم که اونم سالی یه بار روشن نمی‌شه.😆 حتی آینه و شمعدون نخریدم؛ چون خونه کوچیک بود و جا نداشتم براش.😏 . همسرم چون خیلی درسخون‌تر بود، و صد البته واحد‌های کمتری داشت، همدان موند، و من تنها راهی تهران شدم.😭 . سه شنبه‌ها ک می‌اومدم همدان، برام بهترین روزها بود، و جمعه‌ها با اشک و گریه سوار اتوبوس می‌شدم. . با اینکه از دانشجوهای متوسط کلاس بودم، اما عاشق کار #پژوهش و مقاله نوشتن بودم.📃 پروژه‌های دانشگاه ما، دونفری بود و به شدت سخت‌گیرانه. با این حال، همراه با یکی از دوستام که عاقل‌ترین عضو اکیپ اخراجی‌ها😆 بود، #پایان‌نامه_برتر شدیم.☺️ . درس‌ها که تموم شد، تا من اومدم، همسرم رفت سربازی،😭 البته به مدت دو ماه. من می‌رفتم خونه‌ی مادرم و باهاشون زندگی می‌کردم، تا چهارشنبه‌ها همسرم بیاد. . فقط دو روز توی هفته، خونه خودمون بودیم؛ همراه یه همسر که از شدت خستگی ناشی از سربازی فقط خواب بود.😅 . بعد سربازی هم یه دوره اجباری درسی شروع شد و دوتایی رفتیم قم؛ و زندگی در شهر قم شروع شد.😊 همراه با غربت و دوری از خانواده،😔 اما شیرین و دو نفره.😍 . بعد از کلاس‌های همسرم، هر دو سوار پراید خوش‌رکابمون، بستنی‌فروشی‌های قم رو کشف می‌کردیم😋🍦 . بهمن ماه بود که فهمیدم باردارم و زندگی قشنگ‌تر شد.😍 همسرم بیشتر از همیشه حواسش بهم بود.😇 هم‌زمان، برای #آزمون_ارشد هم درس می‌خوندم.😀 شش ماهه بودم که رفتم آزمون ارشد دادم و رشته‌ی روانشناسی تربیتی همدان قبول شدم.🤩 بعد از هفته ۳۴ بارداری اومدیم همدان؛ و من مجبور بودم شب‌ها تنها بمونم تا همسرم برن قم و تهران برای درس ارشد. . بالاخره امیرعلیمون، مهرماه به دنیا اومد.😃👶🏻 . #علوم_تربیتی۹۳_امام_صادق #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

21 بهمن 1398 16:20:40

0 بازدید

madaran_sharif

. #ح_یزدان‌یار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_هفتم علیرضا کم‌کم شیرینی‌هاشو نشنمون می‌داد.😍 عاشقانه دوسش داشتیم و از اونجا که دور و برمون بچه‌ای نداشتیم توجه و محبت همه‌مون معطوف به اون می‌شد. روزهای خیلی قشنگی رو با علیرضا گذروندیم. یه کم که بزرگتر شد متوجه شدم کمی خجالتیه و من نگران از اینکه شخصیتش خجالتی بشه تا جایی که ممکن بود بیرون می‌بردمش. روبه‌روی خونه‌مون مهد کودک بود. می‌بردمش اونجا می‌نشستم تا با بچه‌ها بازی کنه. یک ساله بود که کنکور ارشد دادم و تو رشتهٔ علوم تربیتی قبول شدم. این موقعیت رو مادرم فراهم کرد که توی کلاس‌های ارشد که آخر هفته‌ها بود حضور پیدا کنم. یعنی در طول هفته مدرسه می‌رفتم و آخر هفته هم دانشگاه.😎 سال دوم دورهٔ ارشد حس کردیم که علیرضا دیگه داره بزرگ‌ می‌شه و از اونجا که به اختلاف سنی کم بین بچه‌ها اعتقاد شدیدی داشتم، با علم به داشتن مشکلات در دوران بارداری و تکرار اون شرایط و شاغل بودن و دانشگاه و پایان‌نامه و... خداوند لطف کرد و فرزند دوم رو به ما عطا کرد. ترم سوم ارشدم تموم شده بود و فقط پایان‌نامه مونده بود و چند واحد پیش نیاز به خاطر تغییر رشته. این بار دوران بارداری روی سخت‌تری بهم نشون داد😢 (تهدید به سقط و استراحت مطلق و آزمایش غربالگری با تشخیص احتمال مشکل و تجویز هر روز سرم و هر هفته سونو و حساسیت به هورمون‌های بارداری و...)🤦🏻‍♀️ تو این مدت با هزار رنج و زحمت به صورت درازکش😉 کارای پایان‌نامه‌م رو تکمیل کردم و ۱۷ روز قبل از تولد زهرا با انژیوکتی که برای سرم‌ تو دستم بود رفتم‌دانشگاه و دفاع کردم. تا اینکه زهرا خانم رو هم تو همون ۳۷ هفته یعنی اواخر شهریور ۹۴ به دنیاش آوردن.😁 با اینکه احتمال داشت زهرا مشکل جسمانی داشته باشه، اما وقتی به دنیا اومد دکترم که ظاهر مذهبی نداشت، بابت سالم بودنش خداروشکر کرد و گفت به پدرت بگو برای من دعا کنه. و من مطمئن بودم که پدرم مثل همیشه هوامو داشته.🥺🧡 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

13 شهریور 1401 17:00:35

4 بازدید

madaran_sharif

. در ماه، ۶-۷ بار، کشیک شب داشتم. . مهد بیمارستان فقط تا بعد از ظهر باز بود و نمی‌تونستم دخترم رو شب‌ها، تو بیمارستان نگه دارم. تا عصر اونجا بود و غروب باباش میومد و می‌برد خونه💔 . خیلی سخت بود😫 حس نبودن یک بخش از وجود💔 . البته گاهی اونقدر شدید مشغول کار بیمارها می‌شدم، که کلا یادم می‌رفت. . تو بخش اطفال، خیلی سخت‌تر می‌گذشت؛🥺 دیدن بچه‌هایی اندازه بچه خودت، که باید بستری‌شون کنی و نگاه‌های دردناکشونو ببینی😟 . تو بخش زنان هم، وقتی که نوزادی متولد می‌شد، دلم غنج می‌رفت و حسابی تنگ می‌شد برای دخترم!💕 . تو کشیک‌ها بعضی شب‌ها، پدرش برای شیر خوردن، می‌آوردش بیمارستان، و بعد برمی‌گردوند🧔🏻👶🏻🚙 . اما بیشتر شب‌ها، خودم، در زمان مخصوص استراحت، (که آف بودیم و بقیه همکارام صاف میرفتن تو تختخواب، 🛌 تا خستگی چند ساعت کار رو بیرون کنن)، می‌اومدم خونه. یه ساعتی پیشش بودم💕 و شیر می‌دادم و بوس😚 و نوازش و دوباره برمی‌گشتم.🚙🌃 . خونمون به لحاظ جغرافیایی به بیمارستان‌ها اصلا نزدیک نبود، ولی خوش مسیر بود😃 . خودم باورم نمي‌شد که تا چه حد این خونه، به سه چهار تا بیمارستان، چه این سر شهر، و چه اون سر شهر نزدیکه!😍 حس معجزه داشتم😄 مخصوصا که با خلوتی نصف شب خیابونا، سریع می‌رسیدم خونه پیش دخترم،🤗 و برعکس بیمارستان، سرکارم.😊 . عوض این همه سختی، برخلاف درسای مهندسی، تکلیف و پروژه نداشتیم، و البته باید خودمون حسابی می‌خوندیم و درسامونو مرور می‌کردیم📚 . برا همین، مشغولیتم تو خونه، خوندن رفرنس و جزوه و هندبوک‌ها بود.📖 که البته اکثر مواقع، تو بیمارستان، تو ساعتهایی که وقتم خالی بود، یا زمان‌های استراحتم، می‌خوندم.😌 . گاهی هم تو خونه، با سختی زیاد، و در حالی‌که بچه داره پاره و مچاله‌اش می‌کنه😅 . دوره‌ی اینترنی، و درواقع پزشکی عمومی م که تموم شد، طرحم توی مناطق محروم شروع شد.⛺ . به مدت۹ ماه، با دختر دوساله‌م، و در حالی‌که طبق برنامه خودم، بعدی رو باردار بودم، در یکی از روستاهای جنوب کشور.👩‍⚕️ . بدون همسرم😣 تنهای تنها.... روستایی که گاز که نداشت، حتی آب لوله‌کشی هم نداشت.😲 و تا هکتارها اطراف پانسیونم، مزرعه بود و مزرعه... 🌱🌱😩 . داستان اون روزها مفصله. تصمیم دارم ان‌شاء‌الله در صفحه شخصی خودم، به مرور، داستان اون روزها رو بذارم...✍️ . گذشت و دختر دومم هم، به دنیا اومد.💖 . الحمدلله ۹ ماه مرخصی زایمان داشتم و رفتم خونه.🏡 بعدش چیز زیادی از طرحم نموند و به خوبی و سلامت (و البته سختی خاص خودش😅) تمام شد... . #هجرت #پزشکی۸۶ #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

19 اسفند 1398 17:27:54

0 بازدید

madaran_sharif

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ ساله، ۴ ساله و ۶ ماهه) . من قبلا تو زندگیم به چند ویژگی شناخته می‌شدم . اینکه آدم خیلی صبوری نیستم، سخت کوش، مقاوم، پرفعالیت و سرشلوغم. ولی بعد از اون سال، من چند تا از ویژگی‌های مثبتم رو از دست دادم. . با اینکه با بچه‌ها بودم، ولی هیچ اجباری توی هیچ چارچوب خاصی نداشتم! از طرفی تنها بودم(چون از خانواده‌ام دور بودم) و این هم باعث شد که کمی دچار روزمرگی بشم.😬 . درسام تموم شده بود و کار جدی و پیوسته‌ای نمی‌کردم. زندگی راحتی داشتم ولی از خودم راضی نبودم. یکم که این‌طوری گذشت، آخرای اون سال، به این نتیجه رسیدم که فقط مادر بودن، اون چیزی نیست که من می‌خوام. من می‌خواستم مادری باشم که سرزنده است، فعاله، آرمان‌های خودشو داره و با اون انگیزه، برای بچه‌هاش تلاش می‌کنه. . برای همین باید با یه بدنه‌ی اجتماعی، که آدم‌های پویا و دغدغه‌مندی داره، ارتباط جدی پیدا می‌کردم و وظایفی رو که در راستای آرمان‌هام باشه، با یه نظمی به عهده می‌گرفتم. باید برای زندگیم برنامه‌ریزی جدی می‌کردم. مخصوصا که دو تا بچه داشتم و به بچه‌های بعدی هم فکر می‌کردم.😇 . . گاهی با همسرم تو کارهای جهادی فعالیت می‌کردم، ولی کم بود و بیشتر تو خونه بودم. . شاید یه سالی طول کشید تا مطمئن بشم چی می‌خوام و تصمیم درست چیه.🤔 . چند تا فعالیت رو امتحان کردم. تو یه کاری، باید بچه‌ها رو مهد می‌ذاشتم. با اینکه ساعت‌های زیادی نبود ولی همون بازه‌ی کوتاهی که می‌خواستم مهد بذارم، متوجه شدم که مهدکودکی که کنارم نباشه، یه دغدغه و فشاری برای من داره و باعث میشه ایده‌آل‌های مادریم، رعایت نشه و این‌جوری، من به اهدافم نزدیک نشدم که هیچ، دورترم شدم. تو ایده‌آل‌های من، خانواده مقدم بر فعالیت‌های اجتماعی بود. . به این خاطر، اون کار رو که از نظر رشد علمی و اقتصادی در آینده جایگاه خوبی می‌تونست داشته باشه، کنار گذاشتم. هر چند شاید اگه بچه‌هام بزگتر بودن یا مادرم نزدیکم بود این کار رو نمی‌کردم. . هدفم از کار، رشد خودم و انجام وظایف اجتماعی بود و البته سرزندگی، سخت‌کوشی و نظمی که اون فعالیت، برام ایجاد می‌کرد. برام مهم بود که بعد از نماز صبح نخوابم یا شب‌ها زود بخوابیم. ولی وقتی فقط خونه‌دار بودم، کم‌کم تو زندگیم، تقیداتم از بین می‌رفت، لزوما منظم رفتار نمی‌کردم، سخت‌کوش نبودم و حتی بهره‌وریم پایین میومد. . بعد از اون، دعا می‌کردم چنین فتح بابی برای من ایجاد بشه.🙏 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

13 مهر 1399 18:09:04

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی عید امسال یه بره برای بچه‌ها گرفتیم با پول عیدی‌هاشون. یکی از همسایه‌ها جایی برای نگه‌داشتنشون داشتند و بره‌ی ما هم مهمان اونها شد. (مستحضرید که ما تو روستا زندگی می‌کنیم؟!😉) هر روز بچه‌ها می‌رفتن پیش ببعی‌شون و مدتی اون‌جا بازی می‌کردن. از قضا همین چند روز پیش آقا دزده بره‌مون رو برد.😢 ولی اتفاق خوبی این مدت برامون افتاد که حتی اگه پیدا نشه بازم به هزینه‌ای که کردیم می‌ارزید. اون اتفاق، اصلاح سبک دورریز خونه‌‌ی خودمون و خانواده‌هامون بود.🥰 حجم زباله‌مون به شدت کم شد. چون بخش زیادی از دورریز خونه، پوست میوه‌ها و سبزیجات بود که خوراک ببعی‌ها می‌شد.😬 صبح به صبح همسر و بچه‌ها سبدی پر از پوست خیار و خربزه و آشغال سبزی و... رو می‌بردند برای بره‌ها‌.🤭 دیدن این فرآیند خیلی تکان‌دهنده بود! با چشم خودمون دیدیم که چقدر مواد غذایی مفید رو دور می‌ریزیم.🥺 همین غذایی که ببع‌ها با اشتها می‌خورند و گوشت تحویلمون می‌دن وقتی با بقیه‌ی زباله‌ها می‌رن به محل دفن، تولید شیرآبه می‌کنند و کلی آلودگی برای محیط زیست ایجاد می‌کنند.⁦🤷🏻‍♀️⁩ از طرفی تو شرایطی که دامدارهای خرد برای تهیه‌ی غذای دام دچار مشکل هستند و گاهی بره‌هاشون رو ذبح می‌کنند به خاطر کمبود غذا، همین دورریز خونه‌های ما می‌تونه حداقل یک بره رو سیر کنه!😊 خلاصه که نمی‌شد بیخیالش شد. خانواده‌هامون هم تشویق کردیم که تا جایی‌ که می‌شه زباله‌های تر رو تو خونه خشک کنند و برسونن به گوسفندها.⁦👏🏻⁩ هرکسی یک بار این‌ کار رو تجربه می‌کرد دیگه نمی‌تونست به راحتی پوست میوه و سبزی رو بریزه تو سطل زباله! سینی یا سبد مخصوص خشک کردن زباله پای ثابت آشپزخونه‌هامون شد و بچه‌ها هم کم‌کم یاد گرفتند که چه چیزی زباله نیست و باید بریزند تو سبد ببعی‌ها. راستی به این زباله‌های خشک شده که خوراک دام هستند می‌گن خشکاله.🙂 پ.ن۱: برای یادگیری روش خشک کردن و همین‌طور اطلاع از محل تحویل خشکاله در شهرهای مختلف، صفحه‌ی خانم حمداوی رو دنبال کنید .روی تصویر تگ شده. پ.ن۲: من قبلاً هم یک بار سعی کرده‌بودم که بدون زباله باشم ولی کم‌کم میون دغدغه‌های دیگه‌ام کم‌رنگ شد. پیشنهادم برای ادامه‌دار بودن ماجرا اینه که کار رو سبک کنید برای خودتون که خسته نشید. یک دفعه تصمیم نگیرید همه‌ی زباله‌هاتونو خشک کنید و دورریزتون رو صفر کنید. با یه سبد کوچیک شروع کنید و راحت‌ترین روش رو متناسب با شرایط زندگی خودتون انتخاب کنید. #خشکاله #بره #ببعی #گوسفند #مادران_شریف_ایران_زمین

15 شهریور 1400 17:27:45

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_دوم دوران دانشجویی بسیار فعال بودم. فعالیت‌ صنفی و تشکیلاتی داشتم و دوران پرثمری بود. در انجمن علمی هم با دوستانم همایش‌های علمی برگزار می‌کردیم.👌🏻 فعالیت‌هایی که دوران دانشجویی داشتم در ضمن این که مسیر زندگی من را مشخص‌تر کرد، توانایی و مهارتهام رو خیلی افزایش داد.😊 خودمون مدیر اجرایی خیلی از برنامه‌ها بودیم. بچه‌ها را می‌بردیم اردو و اونجا فعالیت‌های مهمی انجام می‌دادیم. با همسرم هم در خلال همین فعالیت‌ها آشنا شدم. ایشون دانشجوی رشته‌ی الکترونیک دانشگاه گیلان و یک سال از من بزرگ‌تر بودند. یک روز همسرم برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی اومده بودند دانشگاه و از قضا من هم برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی دوستم رفته بودم که خیلی ناگهانی دیداری داشتیم و ایشون همون موقع به نظرشون اومده بود که برای ازدواج، بین من و ایشون تناسبی برقراره.😉 و جالب بود که قبل از اون دیدار، هیچ کدوم اصلا به این مسئله فکر نکرده بودیم! خلاصه خواستگاری توسط واسطه‌ای از دوستانمون مطرح شد. صحبت کردیم و نوع نگاه ایشون به زندگی من رو بسیار به این ازدواج مایل کرد.😁 سال ۸۰ عقد کردیم و سال ۸۱ عروسی. نه یه عروسی پرتکلف و تشریفات! یه مراسم ساده و معمولی.👌🏻 بعد از ازدواجم هنوز دانشجو بودم. یه ذره از درسم مونده بود ولی ایشون همون سال فارغ‌التحصیل شدند. از اونجا که کارشناسی رتبه‌ی اول کلاس بودم و معدل خوبی داشتم، انتظار و توقع از من بود که بلافاصله ارشد بخونم اما ادامه ندادم و خواستم یه مدت کار تو حوزه‌ی فرهنگی رو تجربه کنم.👌🏻 روز خواستگاری گفته بودند که تصمیم دارن حوزه برن و بلافاصله بعد از عقدمون هم شروع کردن به درس خوندن و یکی دو سال طول کشید تا رسماً وارد حوزه بشن و پس از ازدواج راهی قم شدیم. چون محیط زندگی‌م به شدت تغییر کرده بود، یه سال اول بیشتر در حال سازگار شدن با محیط جدید بودم.😅 همسرم منو با یه مجموعه‌ای آشنا کردن که به عنوان ارزیاب کلاس‌های مرکز معارف می‌رفتم به دانشگاه‌های مختلف و استاد رو ارزیابی می‌کردم. صرفاً برای اینکه با مجموعه‌هایی که توی قم هستند آشنا بشم که یه محیط جدید رو برای کار پیدا کنم. یه مدت هم با جامعة المصطفی همکاری کردم. ولی اون هم چیزی که دنبالش بودم نبود. کم‌کم همسرم وارد تبلیغ در حوزه‌ی دانشجویی شدن. مثل سفر با دانشجوها و تبیین فرهنگی، سیاسی و... برای اون‌ها. من هم با ایشون می‌رفتم و این خیلی راضیم می‌کرد.🤩 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_دوم دوران دانشجویی بسیار فعال بودم. فعالیت‌ صنفی و تشکیلاتی داشتم و دوران پرثمری بود. در انجمن علمی هم با دوستانم همایش‌های علمی برگزار می‌کردیم.👌🏻 فعالیت‌هایی که دوران دانشجویی داشتم در ضمن این که مسیر زندگی من را مشخص‌تر کرد، توانایی و مهارتهام رو خیلی افزایش داد.😊 خودمون مدیر اجرایی خیلی از برنامه‌ها بودیم. بچه‌ها را می‌بردیم اردو و اونجا فعالیت‌های مهمی انجام می‌دادیم. با همسرم هم در خلال همین فعالیت‌ها آشنا شدم. ایشون دانشجوی رشته‌ی الکترونیک دانشگاه گیلان و یک سال از من بزرگ‌تر بودند. یک روز همسرم برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی اومده بودند دانشگاه و از قضا من هم برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی دوستم رفته بودم که خیلی ناگهانی دیداری داشتیم و ایشون همون موقع به نظرشون اومده بود که برای ازدواج، بین من و ایشون تناسبی برقراره.😉 و جالب بود که قبل از اون دیدار، هیچ کدوم اصلا به این مسئله فکر نکرده بودیم! خلاصه خواستگاری توسط واسطه‌ای از دوستانمون مطرح شد. صحبت کردیم و نوع نگاه ایشون به زندگی من رو بسیار به این ازدواج مایل کرد.😁 سال ۸۰ عقد کردیم و سال ۸۱ عروسی. نه یه عروسی پرتکلف و تشریفات! یه مراسم ساده و معمولی.👌🏻 بعد از ازدواجم هنوز دانشجو بودم. یه ذره از درسم مونده بود ولی ایشون همون سال فارغ‌التحصیل شدند. از اونجا که کارشناسی رتبه‌ی اول کلاس بودم و معدل خوبی داشتم، انتظار و توقع از من بود که بلافاصله ارشد بخونم اما ادامه ندادم و خواستم یه مدت کار تو حوزه‌ی فرهنگی رو تجربه کنم.👌🏻 روز خواستگاری گفته بودند که تصمیم دارن حوزه برن و بلافاصله بعد از عقدمون هم شروع کردن به درس خوندن و یکی دو سال طول کشید تا رسماً وارد حوزه بشن و پس از ازدواج راهی قم شدیم. چون محیط زندگی‌م به شدت تغییر کرده بود، یه سال اول بیشتر در حال سازگار شدن با محیط جدید بودم.😅 همسرم منو با یه مجموعه‌ای آشنا کردن که به عنوان ارزیاب کلاس‌های مرکز معارف می‌رفتم به دانشگاه‌های مختلف و استاد رو ارزیابی می‌کردم. صرفاً برای اینکه با مجموعه‌هایی که توی قم هستند آشنا بشم که یه محیط جدید رو برای کار پیدا کنم. یه مدت هم با جامعة المصطفی همکاری کردم. ولی اون هم چیزی که دنبالش بودم نبود. کم‌کم همسرم وارد تبلیغ در حوزه‌ی دانشجویی شدن. مثل سفر با دانشجوها و تبیین فرهنگی، سیاسی و... برای اون‌ها. من هم با ایشون می‌رفتم و این خیلی راضیم می‌کرد.🤩 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن