پست های مشابه

madaran_sharif

. #ط_اکبری . چه روزهایی بود... 📽بعد ازدواج،❤️ از محله شلوغ پدری، رفته بودم #خوابگاه شهرک #دانشگاه_شریف، یه محله ساکت به تمام معنا😱 محکوم به استراحت مطلق!🤰🏻اما مجبور به خانه‌داری!😮 و خودآموزی درس‌های دانشگاه🤓 . #توقع داشتم خواهرام بهم سر بزنن! #توقع داشتم مادرم یه تعارفی بهم بزنه🙈 #توقع داشتم همسرم چند روزی مرخصی بگیره😢 و... شرح حال اون روزهای من: 🤕😥 . 📽پسرم زودتر از موعد به دنیا اومد،👼🏻 زردی، کولیک، رفلاکس نی نی و نابلدی من مامان اولی اضافه شد!😫 #توقع داشتم خواهرام... #توقع داشتم همسرم... و من:😥 . 📽دومی رو باردار بودم🤰🏻 اثاث‌کشی یهویی هم اضافه شد😱 . #توقع داشتم... . جدا از اینکه چقدر از این #توقع مرتفع می‌شد،☺️ شرح حال من اون روزها:😥 و حتی گاهی:😭 . همون ایام، دوستی که اصلا ازش #توقع نداشتم، اومد به دیدنم💝😃 البته دوستان دیگه هم قبلش لطف کردن و به دیدنم اومدن.☺️ ولی این یکی رو خیلی خوشحال شدم!😃 کلللی ازش تشکر کردم.😍 . با خودم گفتم: الان این دوستم اگه به من سر نمی‌زد، ازش ناراحت نبودم.🙂 حالا که اومده دیدنم غرق محبتش کردم!♥️ چرا؟ چون ازش #توقع نداشتم.😊 . با خودم جلسه گذاشتم!😁 ✅خب حالا چی میشه از هیچ‌کس توقع نداشته باشی؟!🤔 🚫آدم از بعضیا توقع داره خب! فرق دارن آخه! ✅فرقشون به تو ربطی نداره پاشو خودتو جمع کن😁 صحبت‌های استاد درس حقوق، یادته؟⚖ فرق بنیادین رساله حقوق امام سجاد و منشور حقوق بشر در اینه که تو اولی مثلا گفته شده: ای مادر! حق فرزند به گردن تو... ای فرزند! حق مادر به گردن تو.... ✅یعنی #وظیفه‌شناس باش👌🏼 اما در دومی گفته شده ای مادر! حق تو به گردن فرزندت اینه... یعنی #توقع داشته باش😠👊🏻 چیه آخه همه‌ش شرح حالت اینطوریه:😢 . ماحصل جلسه این شد که یه مدت کلا اینطور شدم😍😚 البته کمی تصنعی بود🤭 چون درونم همچنان اینجوری بود:😒 . چیزی نگذشت که دیدم واقعا اینجوریم:😍 . دوباره استراحت مطلق، دوباره تولد زود هنگام، دوباره زردی و کولیک، دوتا فسقلی و درس و پروژه دانشگاه، غیبت‌های دوهفته در ماه همسر، و... اگه لطفی می‌رسید: 😃😘 نمی رسید: 😍😊 راستی چه رنگ و لعابی داره این زندگی بدون غبار #توقع😊 چقدر همه دوست‌داشتنی هستن❤️ . پ.ن۱: این روزها بازم اثاث‌کشی داشتیم تک و تنها ولی اینجوری:😄😍 . پ.ن۲: حرف از رساله حقوق شد‌. ذکر این بند، خالی از لطف نیست!☺️👇🏻 «حق کسی که چیزی از او خواسته شده این است که اگر داد از او با سپاس و قدردانی از فضل او پذیری و اگر نداد عذر او را قبول کنی» . . #روزنوشت_های_مادری #توقع #مادران_شریف_ایران_زمین

31 تیر 1399 15:25:53

0 بازدید

madaran_sharif

. تازه از خواب بیدار شده بودیم که یکی از دوستام تلفن زد. بعد از احوالپرسی‌های معمول گفت: صبح برفیت بخیر😊 و من از همه‌جا بی‌خبر گفتم اع مگه داره برف میاد؟😅 . عباس با شنیدن کلمه #برف گوشاش تیز شد❄️ بهش گفتم مامان بدو بیا از پشت پرده نگاه کنیم برف داره میاد😇 چشمامون از تعجب و خوشحالی گرد شد😆 . ته دلم می‌ترسیدم الان عباس بگه بریم بیرون تو برفا😂 ولی بعد کمی فکر به این نتیجه رسیدم بهتره قبل از اینکه بخواد بگه، خودم پیشنهاد این کار جذاب رو بهش بدم. . قرار شد بعد صبحونه بریم تو حیاط برفا رو ببینیم. اما تا لباسای بچه ها رو تنشون کردم، برف قطع شد😂 و وقتی پامون به حیاط رسید؛ عباس گفت : برف چرا نیست؟😢 . یه خورده تو حیاط چرخیدیم بدون برف😆 و تصمیم گرفتم حالا که برف نیست، ببرمش تو کوچه #کالسکه_سواری 😀 . دوباره برگشتیم خونه تا مفصل‌تر لباس بپوشیم. بعد از چند دقیقه #کوچه_گردی ، برف دوباره شروع شد، حتی شدیدتر از قبل😄 و عباس دیگه فکر کنم در پوست خودش نمی گنجید🤩 هم به خاطر کالسکه‌سواری تو کوچه و هم دیدن برف‌ها😇 فاطمه هم با وجود اینکه موقع لباس پوشیدن، تا میذاشتمش زمین، کلی غرغر و گریه می‌کرد، به محض ورود به کالسکه، آروم شد😃 و فکر کنم همون دقایق اول و قبل دیدن برفا به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت😴 و حتی یه ساعت بعد برگشت هم خوابید😂 . پ.ن 1: . جالبه همه توی مسیر چپ چپ منو نگاه میکردن😂 حتی وقتی داشتم انار و سیب زمینی (مواد لازم برای میان وعده های مورد علاقه عباس😂) میخریدم، آقای میوه فروش گفت گناه دارن این بچه ها آخه. چرا آوردی‌شون بیرون تو هوا؟! بنده خدا نمی‌دونست اتفاقا دقیقا به خاطر خوشحال کردن همین بچه ها، با این سختی تو این هوا اومدم بیرون😂 حکایتم هم شده بود حکایت حسنی و مکتب و جمعه😆 روزای عادی بیرون نمیرفتیم؛ حالا دقیقا روز برفی سرد پاشدیم اومدیم گردش😂😂 . . پ.ن 2: . دیروزش داشتیم با همسرم صحبت میکردیم چیکار کنیم بچه هامون خونه خودمون و ما رو به بقیه مکان ها و افراد ترجیح بدن. و هی نخوان برن پیش دیگران برای اینکه بهشون خوش بگذره😉 (به اصطلاج #خانواده_محور بشن) . نتیجه کارشناسی حرفامون😎 این بود که براشون غذاهای خوشمزه درست کنیم(سیب زمینی آتیشی و سرخ شده! ذرت بوداده! کیک و ...) باهاشون بیشتر بازی کنیم. بازی های جذاب و هیجان انگیز و جدید😊 و بیشتر از قبل ببریمشون بیرون و به اصطلاح #ددر . و این تصمیم متهورانه من برای گردش در برف ، حاصل همون صحبتامون بود😂 . . #پ_شکوری #شیمی91 #روز_نوشت #کودک_خانواده_محور #مادران_شریف

10 آذر 1398 15:33:44

0 بازدید

madaran_sharif

. دوری از همسر😟 و ناراحتی از دست دادن😫 بچه و هم‌زمان با این‌ها تمام شدن موعد خونه😓 شرایط سختی رو رقم زده بود. . اما وقتی یقین داشته باشی خدا رو کنارت داری💖 و خیلی نعمت‌های دیگه، این چیزها خیلی به نظر نمیاد و می‌گذرن☺️ . دوره‌ی آموزشی همسر تموم شد و خونه رو عوض کردیم و زندگی از نو شروع شد😊 . به خاطر از دست دادن بچه و خونه نشینی بعد از اون دوران پرشور کار و درس و ورزش، کمی دچار افسردگی شدم.😟 مدام خودم رو برای انتخاب رشته غلط سرزنش می‌کردم😞 . تا اینکه🤗 . یک سال بعد خدا فرزند دیگه‌ای به ما عطا کرد.🤰🏻 . البته من در طول این یک سال، تلاش می‌کردم📚 در یک رشته مرتبط، ارشد قبول شم. گاهیم تدریس خصوصی👩🏻‍🏫 توی خونه داشتم و طراحی🖋 میکردم دلم نمی‌اومد کلا از رشته‌م دست بکشم و مسیر تحصیلیم رو عوض کنم.🥺 . مدام تو همون فضا دست و پا می‌زدم، تا اینکه تصمیم گرفتم برم دنبال علاقه‌م🤔 و وارد حوزه بشم. . قبول شدن در حوزه هم‌زمان بود با ماه سوم بارداری و مادری که به شدت ویار داشت.😫 . ساختمان مدرسه قدیمی بود و بوی خاصی می‌داد🤧 و وارد شدن به کلاس همانا و بدحال شدن من همانا⁦🤷🏻‍♀️⁩ . انقدر حالم بد می‌شد که مدیر حوزه خودشون درخواست کردن برم خونه و فعلا حضوری نرم... . ۹ ماه سپری شد. بچه بریچ بود و یه خورده هم برای اومدن عجله کرد، تا اینکه دکتر درهفته ۳۸ تصمیم به سزارین گرفت😟 اما وجود یه پسر کوچولوی شیرین⁦👶🏻⁩ سختی‌های سزارین رو کم‌رنگ کرد😍 . زندگیمون شکل تازه‌ای گرفت.😄 باوجود یه پسر تپل بازیگوش، روزهای سخت، آسون به چشم می‌اومد.🤗 . از اونجایی که همسرم خیلی به تمیزی خونه اهمیت می‌دادن، بعد زایمانم هم تلاشم رو می‌کردم که اسباب رضایت همسر رو فراهم کنم و همین، سبب خیر شد که یادم بره افسردگی بعد از زایمان بگیرم😅 . از اول زندگی خودکفا و مستقل بودم و در مادری هم انگار، ۴۰ سال مادری کردم و کاملا آشنا به امور بودم.😏 از اول تمام کارهای بچه رو خودم انجام می‌دادم. . یادم میاد بچه ده روزه بود، شربتی که می‌دادم، پرید توی گلوش و نتونست قورت بده😵 رنگ صورتش کبود شد و بی‌حال افتاد😱 . یه لحظه نفس عمیق کشیدم و دستمو کردم تو حلقش... که باعث سرفه کردن و باز شدن راه گلوش شد.⁦🤲🏻⁩ نمیدونم کارم چقدر علمی بود، ولی بعدا دکتر گفت کار به موقعی کردی⁦👌🏻⁩ . . پسرم بزرگ می‌شد💗 . همسرم کار و ماموریت⁦🧔🏻⁩ و من خونه‌داری و بچه‌داری👶🏻⁩ و تک‌وتوک تدریس خونگی📖 . زندگی راه خودش رو می‌رفت تا اینکه باخبر شدیم پای یه کوچولوی دیگه درمیونه...💖 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_سوم #مادران_شریف_ایران_زمین

11 تیر 1399 17:20:10

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_اول سال ۷۲ به دنیا اومدم.😌 کجا؟ مشهدالرضا.❤️ پدرم پرستار و مادرم ماما هستند و فقط یه برادر دارم، که سه سال از من کوچیکترن. رابطه‌م با برادرم خوب بود. گاهی دعواهای اساسی با هم داشتیم ولی خیلی زود با هم خیلی رفیق می‌شدیم. هر چند فکر می‌کنم اگه خواهر داشتم رابطه‌م باهاش خیلی بهتر بود.😉 با مادرم خیلی صمیمی بودم. هر اتفاقی که برام تو مدرسه یا بعدها تو دانشگاه می افتاد، براشون تعریف می‌کردم. رفتارشون طوری بود که خیلی باهاشون راحت بودم.💚 این یه ویژگی خاص و بعضاً نجات‌دهنده‌ی مامان گلم بود. چون ممکن بود یه جاهایی در آستانه‌ی خطا قرار بگیرم. از بچگی عاشق ادبیات بودم؛ عاشق خوندن کتاب‌های شعر و داستان و نوشتن. دبیرستان رو مدرسه‌ی نمونه دولتی فرهنگ قبول شدم که خاصّ رشته انسانی بود.👌🏻 احساس می‌کردم با چیزی محشورم که عاشقشم.😍 دوست داشتم توی دانشگاه هم ادبیات بخونم و همیشه می‌گفتم حتی اگه رتبه یک کنکور هم بشم انتخاب من ادبیاته! سال سوم دبیرستان تو المپیاد ادبیات شرکت کردم و الحمدالله مدال طلای کشوری رو کسب کردم. حالا می‌تونستم بدون کنکور وارد دانشگاه بشم. همونطور که حدس زدید رشته‌ی ادبیات فارسی؛ دانشگاه شهر خودمون، فردوسی مشهد.😊 سال ۸۹ دانشجویی من شروع شد. ۱۷ ساله بودم. (تابستان همون سالی که المپیاد مدال آوردم، پیش دانشگاهی رو جهشی خوندم.) دانشگاه هم این امکان رو داشتم که دو رشته رو با هم بخونم. رشته‌ی دوم رو زبان و ادبیات فرانسه انتخاب کردم. از قبل، خیلی اوقات رمان‌های ترجمه شده از فرانسه رو می‌خوندم و نویسنده‌هاشون رو دوست داشتم.😊 به خاطر دو رشته‌ای بودن، هر ترم حدود ۳۰ واحد درس داشتم و کلا تو کتاب و دفتر بودم. برای همین فعالیتی جز درس خوندن نداشتم. فقط هرازگاهی برای نشریه‌ی دانشگاه مطلبی می‌نوشتم. کارشناسی رو ۷ ترمه تموم کردم و اواخر تابستان سال ۹۲ که آخرین سال کارشناسیم بود، ازدواج کردم.❤️ آشنایی ما از طریق معرفی یکی از آشنایان بود. همسرم وقتی به خواستگاری من اومدن، تازه استخدام شده بودن و شرایط مالی خیلی خوبی نداشتن. ولی ما چندان نگران نبودیم. با یه جشن عقد ساده، ۹ ماه دوران عقدمون شروع شد. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 خرداد 1401 16:22:40

8 بازدید

madaran_sharif

. از اونجایی که پسر⁦👦🏻⁩ جون، عاشق بیرون رفتنه، یکی از معضلات ما، وقتیه که بابایی می‌ره سر کار💼 . گاهی بابا قبل بیدار شدن محمد می‌ره، که اون روزا خوب و ایده‌آله☺️ اما خیلی وقتا بیدار می‌شه و باید یه جوری بگذرونیم😕 . یه بار، وقتی که داشتیم با همدیگه صبحونه🍞🍳 می‌خوردیم، تلویزیون📺 رو روشن کرده بودیم و دسته جمعی کارتون🐑🦄 می‌دیدیم. وسطش دیدیم محمد خیلی حواسش پرت کارتونه😺 همسرم یواشکی وسایلشو برداشت و رفت.💼 هرچند که باز از صدای در، متوجه شد، ولی بازم به احترام کارتون، با یه خداحافظی شیرین اجازه داد بابا بره.😄 . البته خیلی وقتا اینجور نیست و معمولا یه گریه‌ای اول صبح داریم.😭 فکر کنم همسایه از گریه محمد می‌فهمه، باباش کی می‌ره سر کار.😥 . خیلی وقتا بابا برمی‌گرده، و محمد رو می‌بره یه دور تو پارک🌳 می‌گردونه و می‌ذاره خونه و بعد می‌ره. و البته محمد معمولا قانع نمی‌شه😫 و گاهی خودم هم برای اینکه آروم بشه می‌گم بیا دوباره بریم پارک🌳🌲 و بعد صبحونه، تو داغی آفتاب☀، می‌ریم که پارک رو، وجب کنیم. . نیم ساعت بعد: - خوب مامانی برگردیم؟ +نععع🥴 . بیست دقیقه‌ای تاب بازی می‌کنیم و آخر سر با یه ترفندی، مثل اینکه بریم بستنی🍨، یا سیب🍏 بخریم، برمی‌گردیم. . یه بار تو همین پارک رفتنا، یه پسر ۹ ساله👦🏻 هم بود و هم بازی محمد شد😃 و من نشستم رو نیمکت😎، زیر سایه درخت🌳، و فقط تماشا کردم😊 . با خودم فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگه هر روز همچین کسی بود😍 می‌تونستم محمد و بسپرم دستش، و خودم بشینم اونجا و کتاب بخونم🤗 . البته گاهی هم، این عشق به بیرون رفتن، نجات جان ما هم می‌شه، وقتایی که محمد خوااابه و هیییچ تلاشی بیدارش نمیکنه، از جمله طلایی «بریم بیرون؟»😃 استفاده می‌کنیم و در کمتر از یه دقیقه 😜 (البته فقط وقتایی اینو میگیم که واقعا بعدش می‌خوایم بریم بیرون. مثلا از تره‌بار یه کیلو گوجه بخریم بیایم😎) . . پ.ن: واقعا زندگی تو آپارتمان‌های کوچیک، حوصله‌ی بچه‌ها رو سر می‌بره.😒 . یادش بخیر وقتی که رفته بودیم شهرستان منزل پدری🙂، ابدا همچین معضل بیرون رفتنی نداشتیم. چون یه حیاط بزززززرگ داشتن با درخت🌳 و باغچه🌱 و شیر آب💧 و شلنگ💦، که محمد وقتی می‌رفت دیگه عین خیالش نبود کی می‌ره و کی میاد.😁 . و البته خونه هم اونقد بزرگ بود و پرجمعیت، که فهمیده نمی‌شد کی الان کجاست و کجا می‌ره.😉 . . واقعا که از خوشبختی هر آدمی، داشتن یه خونه‌ی بزرگه. ولی فعلا که باید یه جوری با پارک و اینا، برا پسری جبران کنیم.😅 انشالله که اونم روزی‌مون بشه😊⁦🤲🏻⁩ . . #ه_محمدی #روزنوشت #مادران_شریف_ایران_زمین

23 تیر 1399 17:54:33

0 بازدید

madaran_sharif

#م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ ساله، #سیده_ساره ۱۲ ساله، #سید_علی ۸ ساله و #سید_مهدی ۵ ساله) #قسمت_چهاردهم فاطمه که کلاس اولی شد، براش مدرسه دولتی رو انتخاب کردیم، کلاس اول که تموم شد، نقل مکان کردیم به یه شهرک تو قم، یه مدرسه بسیار عالی و غیر دولتی ولی شبه دولتی داشت، با هزینه کم و جمعیت زیاد و برنامه آموزشی تربیتی خوب و تا اون سال، تنها مدرسه شهرک بود. برای فاطمه روزهای بسیار به یادماندنی در اون چند سال رقم خورد. ولی وقتی از اون شهرک خارج شدیم احساس کردیم که بچمون خیلی ایزوله بزرگ شده.😐نمی‌تونه دنیای واقعی رو راحت هضم کنه! مثلا دیدن آدم‌های بدحجاب اصلا براش قابل درک نبود و فکر می‌کرد بدیهیه که همه باید حجاب رو دستور خدا بدونن و رعایت کنن! ماجرا با حرف زدن و مشاوره هم حل نشد. با مشورت، تصمیم گرفتیم که ادامه‌ی تحصیل دخترم تو یه دبیرستان دولتی پایین شهر باشه. تصمیم ساده‌ای نبود، خیلی برام سخت بود، و از من سخت تر برای دخترم بود.😞 دو ماه اول خیلی اذیت شد و من باهاش همراه بودم و حرفاشو می‌شنیدم و کمکش می‌کردم که بتونه با موقعیت جدید خودشو وفق بده و فاطمه تونست آرام آرام ارتباط بگیره.😊 تونست آدمای مختلف با عقاید مختلف رو درک کنه و باهاشون زندگی کنه.☺️ دو سال بعد هم اومدیم تهران، و الان تو یه مدرسه دولتی ولی با یه محیط خوب داره ادامه‌ تحصیل میده.👌 ساره سادات هم از کلاس دوم تا الان مدرسه دولتی بوده، اما الان به خاطر شرایط خاص دوران نوجوونی و تفاوت‌های زیادش با فاطمه سادات، به نظر میاد اگه بشه یه محیط مناسبی از گروه همسالان رو پیدا کنیم خیلی اولویت داره.👌 و در حال تحقیق برای انتخاب مدرسه در متوسطه اول هستیم. چون احساس می‌کنم برای طی کردن دوران شیرین نوجوونیش به کمک نیاز دارم.🙈 دنبال این هستیم که مربی های پرورشی خوبی داشته باشه که نوجوانی ساره سادات انشاءالله با موفقیت بگذره.🤲 چون چیزی که تو مدرسه دولتی‌ش تجربه کردیم این بوده که برای فوق برنامه‌هایی حتی مثل نماز که زمان نماز رو توی مدرسه هستن، تشویق و برنامه ویژه‌ای وجود نداشته و دختر ما تو این برهه از زندگیش به این تشویق‌ها از طرف محیط آموزشی نیاز داره. پسرم هم یه مدرسه دولتی معمولی درس می‌خونه و الحمدلله راضی هستم.😊 با اینکه کلاسشون ۴۰ نفر دانش آموز داره ولی آموزش رو جدی گرفتن.👌 بچه هم سال‌های ابتدایی به لحاظ تربیتی تحت تاثیر خانواده‌ست و انشاءالله جای نگرانی نیست.😊🤲 در مجموع یکی از ملاک‌های ما برای انتخاب مدرسه دولتی یا غیردولتی شرایط بچه‌ها هم بوده. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 اسفند 1400 15:57:25

3 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ز_ح (مامان #حسنا خانوم ۱۳ ساله و آقا #محسن ۹دساله) . یه طناب بسیار محکم... یه رشته از جنس مهربانی... یه رابطه عاشقانه به رنگ خدا... این‌ها و صدها تعریف زیبای دیگه در تعریف رابطه‌ی مادر و فرزند در ذهن من از کودکی می‌چرخید.👩🏻👶🏻 . اما تقدیر این بود که از نزدیک این رابطه زیبا و غیرقابل جایگزین رو درک نکنم و از دو سالگی از این نعمت بزرگ محروم موندم.😞 . به خاطر نداشتن این نعمت بزرگ، توفیق دادن کادوی روز مادر رو هم نداشتم.😢 دائم فکر می‌کردم بچه‌ها چطور به ماماناشون ابراز عشق می‌کنن، می‌پرن بغلشون، می‌بوسنش، براش نقاشی می‌کشن یا با یه سنجاق سر منجق‌دوزی شده موهای مامانشونو خوشگل‌تر می‌کنن؟! . اینا همه موند تا خدا دختر قشنگمو بهم داد و بعد خیلی زود، پسر شیطونمو( هر دو هم در اوج درس و کارای شرکت!) 😍😍 . و من یه مامان اولی متعجب بودم و بی‌تجربه‌گی‌هایی که منو به قول ننه‌جون‌ها، دنیادیده کرد. . حالا که هر سال این فرشته‌ها، من رو با یه نوآوری در هدیه خوشحال می‌کنند، از خدا ممنونم که نه تنها طعم تلخ روزهای بی مادری رو دیگه هر سال تجربه نمی‌کنم بلکه اونقدر شیرینی روزهای مادری زیادن که گاهی رودل می‌کنم!😳😜 . و با افتخار منتظر تولد فرزندان بعدیم هستم تا این شیرینی‌ها رو صدچندان کنم😋 و طعم ناب این رابطه رو به کام فرزندانم بچشونم و انشاءالله این طعم شیرین نسل به نسل حس بشه... . پ.ن: کارتی که بیشترین جینگیلی‌جات رو داره حاصل دست دخترکمونه و اونی که فنی ساخته شده و قفل داره حاصل دست آقا پسرمون😍❤️ . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ز_ح (مامان #حسنا خانوم ۱۳ ساله و آقا #محسن ۹دساله) . یه طناب بسیار محکم... یه رشته از جنس مهربانی... یه رابطه عاشقانه به رنگ خدا... این‌ها و صدها تعریف زیبای دیگه در تعریف رابطه‌ی مادر و فرزند در ذهن من از کودکی می‌چرخید.👩🏻👶🏻 . اما تقدیر این بود که از نزدیک این رابطه زیبا و غیرقابل جایگزین رو درک نکنم و از دو سالگی از این نعمت بزرگ محروم موندم.😞 . به خاطر نداشتن این نعمت بزرگ، توفیق دادن کادوی روز مادر رو هم نداشتم.😢 دائم فکر می‌کردم بچه‌ها چطور به ماماناشون ابراز عشق می‌کنن، می‌پرن بغلشون، می‌بوسنش، براش نقاشی می‌کشن یا با یه سنجاق سر منجق‌دوزی شده موهای مامانشونو خوشگل‌تر می‌کنن؟! . اینا همه موند تا خدا دختر قشنگمو بهم داد و بعد خیلی زود، پسر شیطونمو( هر دو هم در اوج درس و کارای شرکت!) 😍😍 . و من یه مامان اولی متعجب بودم و بی‌تجربه‌گی‌هایی که منو به قول ننه‌جون‌ها، دنیادیده کرد. . حالا که هر سال این فرشته‌ها، من رو با یه نوآوری در هدیه خوشحال می‌کنند، از خدا ممنونم که نه تنها طعم تلخ روزهای بی مادری رو دیگه هر سال تجربه نمی‌کنم بلکه اونقدر شیرینی روزهای مادری زیادن که گاهی رودل می‌کنم!😳😜 . و با افتخار منتظر تولد فرزندان بعدیم هستم تا این شیرینی‌ها رو صدچندان کنم😋 و طعم ناب این رابطه رو به کام فرزندانم بچشونم و انشاءالله این طعم شیرین نسل به نسل حس بشه... . پ.ن: کارتی که بیشترین جینگیلی‌جات رو داره حاصل دست دخترکمونه و اونی که فنی ساخته شده و قفل داره حاصل دست آقا پسرمون😍❤️ . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن