پست های مشابه
madaran_sharif
. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومهزهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_دوم روزها میگذشت و من همچنان گرم درس بودم. همسرم هم تشویقم میکردن و میگفتن نباید با ازدواج محدودیتی برای درس خوندنت ایجاد بشه.👌🏻 ترم آخر کارشناسی بودم و چون نمرهی الف و شاگرد اول شدم، امتیاز ورود به ارشد، بدون کنکور رو به دست آوردم.🤩 بازم همونطور که حدس زدید همون رشتهی ادبیات فارسی و همون دانشگاه فردوسی.😁 تیر ۹۳، با یه سفر حج و یه مهمونی کوچیک، زندگی مشترکمون رو تو یه خونهی اجارهای، شروع کردیم.❤️ همون اوایل، متوجه شدیم یکی از دوستان همسرم که تقریبا همزمان با ما ازدواج کرده بودن، خونهای دارن که میخوان بفروشن و خونهی بهتری بخرن. خونه کوچیک بود و دور، ولی قیمت کمی داشت. ما به این فکر افتادیم که این خونه رو بخریم. یه جورایی جزء ارزونترین خونههایی بود که میشد پیدا کرد. اما پول کافی نداشتیم. خونه ۷۰ میلیون هزینه میخواست و ما فقط ۳۰ میلیون پول داشتیم. یکی دوماه از عروسیمون گذشته بود که من به لطف خدا باردار شدم. به فاصلهی چند ماه از من، خانم اون دوست همسرم هم باردار شد.😍 و به فاصلهی کمی از اون، روزی این دو تا کوچولو رسید.🤩 به لطف خدا وامی با مبلغ حدود ۴۰ میلیونی از محل کار همسرم بهشون تعلق گرفت و ما تونستیم خونهی اونها رو بخریم. اونها هم خونهی بهتری خریدن.🙂 ما هم خونهای رو که خریده بودیم، اجاره دادیم. (و خودمون همون خونهای که اجاره کرده بودیم، موندیم) آخرین روزهای فروردین ۹۴، وقتی که ترم دوم ارشد بودم فاطمه خانم تشریف آورد و خونهمون رو گرمتر کرد.💛 اون زمان، بیشتر وقتها خونهی مامانم بودیم. (تو یه اتاق از خونهشون) همسرم هم شبها از سرکار میاومدن اونجا و چون نامحرم هم نداشتن راحت بودن. از طرفی خونهی مامانم اینا به دانشگاهمون نزدیک بود و برای وقتهایی که میخواستم برم دانشگاه راحتتر بودم. از اولین روزهای به دنیا اومدن دخترم، مادرم تو نگهداریش کمکم میکردن. ایشون همیشه میگفتن چون خودشون نتونستن بچهی زیادی داشته باشن، بهم کمک میکنن هرچند تا بچه که دوست دارم، داشته باشم.☺️ دخترم تا ۳ ماه شبها بیقراری میکرد و ما از پسش بر نمیاومدیم. آخر سر مامانم میاومدن اتاق ما و بچه رو آروم میکردن. همهش میگفتم خب آخه چرا خودم بلد نیستم؟! حالا یا واقعا خود بچه بدقلقتر بود یا من بیتجربه بودم. شما میگید گزینهی ۲؟😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 خرداد 1401 16:42:43
23 بازدید
madaran_sharif
. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_هشتم وقتی حسنا کوچولو بود، مثل همهی مامانا ذوق داشتم که براش لباس بیرونیهای دخترونهی خوشگل بخرم. توی بارداری دوقلوها با خودم فکر میکردم حالا با زیاد شدن بچهها بعیده دیگه بتونم لباس خوب و مناسب برای همهشون بخرم. از این بابت کمی ناراحت بودم.😔 بعد تولد پسرها خداروشکر هیچ وقت حس نکردم که نمیتونیم براشون لباس بیرونی مناسب بخریم. البته زیادهروی هم نمیکردیم و به مقدار نیاز لباس میگرفتیم. ولی بازم تصورم این بود که پول کم بیاریم که خداروشکر اینطور نشد و بچهها با خودشون برکت آورده بودن به زندگی مون.😍 لباسهای خوب و تمیزی که از کوچولویی حسنا مونده بود رو خوب نگه داشتم و الان تن دختر کوچیکم میکنیم و اینجوری واسهی زینب کوچولو کمتر لباس میگیریم.👌 پسرا هم وقتی بچه بودن، دور از چشم دیگرون گاهی لباسهای بچگی خواهرشون رو میپوشیدن.😜 البته خیلی هم معلوم نبود دخترونه ست! چیزی که درخصوص خرج کردن سعی کردیم حواسمون باشه اینه که سریع همهچیز براشون نمیگیریم! اول مباحثه و مذاکره بعد معامله😁 (آخرشم مصادره😂) درواقع باید بینیم وقتش هست؟ نیاز دارن؟ مثلا پسرا پذیرفتن که ۵ساله بشن میتونن دوچرخه داشته باشن. حسنا برای کارهای مدرسهش از گوشی خودم استفاده میکنه. با اینکه یه موبایل بیکار توی خونه داریم، که میتونستم بدم واسه خودش. اما چون توی این سن نیاز به گوشی مستقل نداشت، این کارو نکردیم. خداروشکر اینطور هم نیست که مدام سرش توی گوشی باشه. بیشتر با همدیگه بازی میکنن.👌 یه بار پیش اومد که صاحبخونه مون اجاره رو بالا برد و به همین خاطر مجبور شدیم یه خونهی کوچیکتر اجاره کنیم. اما آسمون به زمین نیومد! 😁وخودمون رو با شرایط وفق دادیم. چند باری هم در مواقع بحرانی که پول لازم داشتیم که وام گرفتیم یا طلا فروختیم. سعی میکنم ماهانه از مبلغی که همسرم برای خرجهای خونه و خودم، بهم میدن، کمی پس انداز کنم. همین مقدار ذخیرهی کم در مواقع حساس به دردمون خورده و میخوره.☺️ وقتی هم که حسنا به سن مدرسه رسید، تصمیم گرفتیم بذاریمش مدرسهی دولتی. حس میکردم شهریههای غیر انتفاعیها الکی اینقدر گرونه و دوست هم نداشتیم بچه توی محیط ایزوله و غیرواقعی و متفاوت با مردم عادی بزرگ بشه.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
28 آذر 1400 18:39:41
1 بازدید
madaran_sharif
#قسمت_هشتم #م_ک (مامان چهار پسر ده ساله، هشت ساله، شش ساله و سه ساله) تو همون دورانِ کتابخونهی خونگی وقتی هادی کلاس اولش تموم شد، به فکر چهارمی بودیم.👶🏻 سه تا سزارین داشتم، خطر زایمان چهارم بالا بود و تو قم بیشتر دکترها قبول نمیکردن.😣 پرسوجو کردم تا بالاخره یه دکتر خوب پیدا کردم👌🏻 همون اوایل بارداری چهارم به لطف خدا سومی رو از پوشک گرفتم. بالاخره بهمن ۹۷ در حالیکه هادی کلاس دوم بود، علیاکبر بدنیا اومد. دو روز به خاطر زردی تو بیمارستان تامین اجتماعی قم بستری شد و من همراهش بودم. اون دو روز خیلی بهم خوش گذشت😅 من و نینی، تنها بدور از دغدغهی بقیهی بچهها، غذا آماده و... یه فرصت بازیابی بود برام😄 مامانم از تهران چند روزی اومدهبودن و کمک حالم بودن❤️ خواهرمم که همسایهمون بود.😍 از همون موقع، درس همسرم به سطحی رسید که برای تبلیغ، هفتهای یکی دو روز میرفتن تهران. ایام خاص مثل محرم و فاطمیه، سفرهای تبلیغی شون طولانیتر میشد و از حضور و کمک ایشون بیبهره میشدم، اما خدا به زمان و توانم برکت میداد.🌺 هادی هم خودش کارای درس و مدرسهشو انجام میداد. بجز اون پسرا عاشق کشتی با پدرشون هستن❗ در نبودشون این مدل بازیا هم از دست من برنمیاومد😅 تجربه به من ثابت کرده، حکمت خدا جوریه که معمولا مسائل یک روند تدریجی رو طی میکنن. و این کار ما رو راحتتر میکنه.😉 مثلا اول بارداری یهو سنگین نمیشی و از پا نمیافتی، نهایتا یه ویار رو مدیریت میکنی. بعد بهتر میشی و آرومآروم با شرایط جدید کنار میآی.😊 آخرای بارداری به دلایل مختلف ممکنه نتونی راحت بخوابی و این حکمت خداست که برای شب بیداری نوزاد آماده بشی. اواخر بارداری که سنگین میشی، اگر بخوای هم نمیتونی بچهی کوچیک رو بغل کنی و این باعث میشه وابستگیاش بهت کمتر بشه و قبل از حضور نوزاد مستقل بشه. حتی اگه حواست به اینا نباشه، چون تغییرات تدریجی رخ میده، راحت میتونی مدیریتشون کنی👌🏻 در مورد روابط بچهها هم همینطوره. موقع تولد چهارمی پسر سومم ۳ سال و نیم بود. اگه نینی از اول شروع به حرفزدن و شیرینزبونی و جلب توجه میکرد، سومی خیلی اذیت میشد. #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی
20 تیر 1400 16:58:17
2 بازدید
madaran_sharif
. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . سال ۶۵ در تهران و در خانوادهای مذهبی متولد شدم. اون ایام، مادرم دانشجوی دندانپزشکی بودن. پدرم، هم #دانشجو بودن، هم #شاغل و هم تو #جبهه حضور داشتن. . به خاطر مشغلههای پدر و مادرم، تقریبا تمام هفت سال قبل از دبستانم رو پیش مادربزرگم میموندم. گاهی وقتها شبها هم اونجا میخوابیدم! . مادربزرگم #مادر_شهید بودن و خونشون همیشه شلوغ بود. فقط سواد قرآنی داشتن، ولی همیشه جلسه قرآن و وعظ تو خونهشون برپا بود. همیشه نمازهاشونو تو مسجد میخوندن و ما رو هم با خودشون میبردن.😊 کارهایی مثل خیاطی و چهلتکه دوزی و درست کردن رب و ترشی و مربا هم، انجام میدادن.😋 یادش بخیر که چقدر چیز ازشون یاد گرفتم. همبازیهای من در اون ایام خالهام و بچههای داییام بودند.😍 . با همه خوشیهای اون ایام، یک مشکلی وجود داشت❗️ مادربزرگم وسواس شدید داشتند و متاسفانه این موضوع در زندگی مادرم و بعدها خود من تسری پیدا کرد. خدا رحمتشون کنه، این هم بالاخره دست خودشون نبوده. ولی برای یه بچهی کوچیک زیر هفت سال یه همچین فشاری میتونه تبعات جبرانناپذیری داشته باشه. . من دختری بسیار حساس، #درونگرا، #زودرنج و عاطفی بودم و به خاطر دوری زیاد از مادرم و نداشتن یه خواهر احساس تنهایی زیادی میکردم. راستش به همین خاطر بعدها هم خیلی با مادرم احساس نزدیکی نکردیم.😔 . دو سال بعد از من، برادرم به دنیا اومد.😍 در کنار این موضوع، شرایط زندگی کمی پیچیدهتر شد و پدرم #فوق_لیسانس #دانشگاه_شریف رو نیمه تمام رها کردند و کارشونو جدیتر دنبال کردند. هفت ساله بودم که خدا یه داداش دیگه بهم داد.😍 . بالأخره بچه مدرسهای شدم.🤓 مدرسهای که میرفتم، با اینکه سطح علمی بالایی نداشت، ولی از نظر فرهنگی خیلی غنی بود. به مناسبتهای ملی و مذهبی خیلی اهمیت میداد و ما تو هر مناسبتی، جشن داشتیم😍، و من هم تو گروه #تواشیح بودم. . مدرسه، هر سال، روی یه رشتهی ورزشی خاص تمرکز داشت تا حتما بچهها اونو یاد بگیرن. یادمه تو مدرسه سبزیکاری داشتیم و زنگ نمازمون خیلی باشکوه بود. همه اینا باعث شد، خاطرات خوبی از دوران دبستانم در ذهنم بمونه. سال سوم رو به اصرار خانواده، #جهشی خوندم. چیزی که در اون زمانها رایج بود! اما برای من خوشایند نبود و باعث شد از دوستام جدا بشم و سال چهارم، مثل یک کلاس اولی دوباره دنبال دوست صمیمی باشم! . دوران راهنمایی خیلی احساس تنهایی میکردم. بیشتر وقتم رو روی درس میذاشتم. کم کم درسم خوب شد و شاگرد اول مدرسه شدم.🤓 . #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین
14 آبان 1399 16:24:09
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_دوم گفتگو با سرکار خانم حائری شیرازی💐 قریب دو ساعت نشستیم پای صحبت های ایشون و واقعا لذت بردیم.😍 مادری با چهار فرزند،جامعه شناسی خونده ،و در اندیشه علوم انسانی اسلامی👌 اینکه چطور در دل سختی های زندگی به آرامش رسیدن قله بحث بود حقیقتا. دیدن این قسمت رو از دست ندید.👌 #مادران_شریف_ایران_زمین #حائری_شیرازی #لایو
11 تیر 1401 21:07:17
5 بازدید
madaran_sharif
. ده روزی هست که خانوادگی درگیر یه ویروس #آنفولانزا هستیم.😢 . چند روز بیماری عباس شدید بود و بردیمش دکتر. بعدش چند شب نوبت فاطمه شد. شبا با گریه بیدار میشد و مدت زیادی گریه و سرفه میکرد.😕 . خودم هم بعد چند روز #ویروس مذکور رو گرفتم و فهمیدم واقعا #بیماری سختیه.😂 . برای من سختترین و تلخترین بخش بچه داری، همین مریض شدن بچههاست. #مریضی و ضعف و مظلوم شدنشون به کنار، اینکه مجبوری به زور و با وجود گریه زاری بهشون دارو بدی خیلی طاقت فرساست.😡 . قدیما برام سوال بود چرا آدم باید مریض بشه و اینقدر رنج و سختی بشه؟! چرا گاهی #بدشانسی میاریم و از قضا تو اتوبوس یا مهمونی کسی کنارمون میشینه که مریضه و به ماهم منتقل میکنه ویروس رو.😨 . اولین بار جواب این سوال رو از یکی از بهترین اساتید معارف شریف شنیدم.😍 . بیماری نه تنها بد شانسی نیست، بلکه یه بخش کاملا حساب شده از نعمتهای خداست! که حتی جا داره آدم به خاطرش خدا رو شکر کنه! . دعای ۱۵ صحیفهی امام جانمون حضرت #سجاد علیه السلام.😍 یادمه اوایل بعد خوندن این دعا هی دوست داشتم مریض بشم و برم این دعا رو بخونم و #ذوق_مرگ بشم.😆 . بیماری باعث بخشش گناهان و پاک شدن آدم میشه و فرصت #تفکر و #توبه رو در اختیار فرد میذاره. جدای از اینها، بخش جذابش اونجاست که میگن: حین بیماری فرشتهها کارهای خیلی خوبی رو مینویسن توی نامه اعمال که اصلا به فکر و ذهن فرد هم خطور نکرده و هیچ زحمتی هم براش نکشیده.😇 . درباره مریضی بچهها هم که واقعا سختتر از اینه که آدم خودش مریض بشه.😢 . چند وقت پیش توی کتابی میخوندم یه حدیث به نقل از حضرت امیر علیهالسلام که بیماری بچهها باعث بخشش گناهان والدین میشه.😇 . کلا انگار همهی سختیهای این دنیا وسیلهای هست که خدا از من انسان امتحان بگیره و به خاطرش #جوایز _نفیس دنیوی و اخروی بهم بده.❤ . بعد این حدیث تحمل بیماری بچهها هم برام راحتتر از قبل شده خداروشکر.✋ و اصلا نگاهم به مقولهی بیماری تغییر کرده... . ان شاءالله خدا بهمون کمک کنه واقعیت و باطن اتفاقات این دنیا رو بهتر درک کنیم و از هر اتفاقی بهترین بهره برداری رو بکنیم برای آخرتمون.👐 . . پ.ن۱: برای همهی مریضها مخصوصا بچهها دعا کنیم و #حمد_شفا بخونیم. . پ.ن۲: توی عکسها دعای امام سجاد علیهالسلام رو حتما بخونید و لذتش رو ببرید.😍 و حدیث حضرت امیر(ع) : فِي اَلْمَرَضِ يُصِيبُ اَلصَّبِيَّ إِنَّهُ كَفَّارَةٌ لِوَالِدَيْهِ. (کتاب من لا يحضره الفقيه.جلد ۳.صفحه ۴۸۲) . پ.ن۳: عکس فاطمه در اوج مریضی.😯 . #مادران_شریف #پ_شکوری #شیمی91 #روزنوشت_های_مادری
27 بهمن 1398 16:36:47
1 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳.۵ساله و #حسین ۱۰ماهه) حدود یه ماه پیش بود. داشتم پستهای خانم روح نواز رو آماده میکردم. بچهها مصاحبهها رو گرفته بودن و صوتها رو پیاده کرده بودن و من باید اونا رو چکشکاری میکردم و ده دوازده قسمتی ازشون پست در میآوردم.📝 ایشون مادر ۴ تا پسر بودن و داشتن تو مقطع دکترا تحصیل میکردن. تو پستهای مادران شریف معمولاً تجربیات همه جور مامانی دیده میشه. مامانهایی که ممکنه شرایط خیلی متفاوتی با من داشته باشن. اما میشه با دقت تو تجربهشون یه اصولی رو فهمید یا یه ایدههایی گرفت و روشهای جدید پیدا کرد.💡🤓 مثلاً خانم روح نواز گفته بودن یه پرستاری دارن که تو کارهای خونه کمکشون میکنن. تو نظر اول به نظر خیلیا میرسه خوب این که به درد ما نمیخوره.🤭 ما که نمیتونیم پرستار بیاریم خونه و ... ولی تو نظر بعدی افرادی مثل من رو از قالب بستهی ذهنی بیرون میاره.✨ من همیشه تو مرتب کردن خونه درگیر بودم و معمولاً نمیرسیدم درست و حسابی خونه رو مرتب کنم.😵 همین که یه غذایی بپزم🥣 و بخورونم😩 و ظرف بشورم🧽 و ریخت و پاشهای اسباببازیها و کفگیر قابلمههای کابینت👶🏻 رو جمع کنم، دیگه روزم به آخر میرسید. به ذهنم رسید چه اشکالی داره هر از گاهی از نیروی خدماتی کمک بخوام.😉 و خلاصه با ۳ ساعت کار خونهمون بعد مدتها روی تمیزی به خودش دید.😄 و دیدم اشکالی نداره آدم هر چند هفته یه بار به اندازهی پول یه بسته پوشک🤦🏻♀️ برای این کار هم هزینه کنه. به آسودگی و آرامش روانی بعدش میارزه.🥴 یه جای دیگه صحبتهای خانم روح نواز هم خیلی به دردم خورد.✨ اونجایی که گفته بودن تلاش میکردن همیشه با وجود هر چند تا بچه که داشته باشن، هیئتها رو برن. چون تو هیئتها و مسجد هم خودمون ساخته میشیم و هم بچهها و این شاید بهترین راه تربیت بچهها باشه... یه نگاهی به خودم کردم.😶 دیدم مدتهاست هیچ هیئتی نرفتم... شاید به خاطر سختی رفت و آمد و نگهداری بچهها. شایدم به خاطر اینکه استفاده زیادی نمیبردم...😢 به لطف خدا با این صحبت ایشون قسمت شد دو شب از مراسم آخر صفر رو با بچهها برم.😇 درسته که همهش در حال جمع کردن حسین از اینور اونور بودیم،😅 ولی امید دارم خود بودن تو اون فضا تاثیراتشو روی ما و بچهها بذاره... حتی اگه نتونیم مثل زمان مجردی، استفاده ببریم...❤️ ❇️ تا حالا برای شما هم پیش اومده یه جمله از قصهی زندگی بقیه تو ذهنتون مونده باشه و تو زندگیتون اثر خوب یا بد گذاشته باشه؟ برامون بنویسید.👌🏻😃 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین