پست های مشابه

madaran_sharif

#ح_فروتن (مامان #فاطمه ۳ساله و #زینب ۴ماهه) وقتی زینبو باردار بودم اطرافیان می‌گفتن: - چرا اینقدر زود؟!😕 - به فاطمه ظلم کردی! - بچه آسیب عاطفی می‌خوره. - فاطمه قراره خیلی حسادت کنه این ذات بچه‌ست. - مراقب باش یه وقت آسیبی به کوچیکه نزنه.😏 و... ولی من و همسرم می‌دونستیم به جای حل مسئله نباید صورت مسئله رو پاک کرد و شروع کردیم به تحقیق و مطالعه که این اتفاقا نیوفته. والان که زینب ۴ماهشه الحمدلله فاطمه براش خواهر خیلی خوبیه. ان‌شاءالله درآینده هم همینطور بمونن.🤗 چند ماه قبل از اینکه کوچیکه به دنیا بیاد کلی در مورد فواید داشتن خواهر یا برادر برای فاطمه در قالب داستان و بازی صحبت کردیم. مثلاً گفتیم: وای فاطمه می‌دونی خواهرت که بیاد و مراقبش باشی تا بزرگ بشه کلی می‌تونین با هم بازی کنین.🤩 چه خوب می‌شه دیگه تنها نیستی که حوصله‌ت سر بره.😍 از طرفی وقتی با فاطمه در مورد کوچیکه صحبت می‌کردیم، کوچیکه رو 'خواهرت' خطاب می‌کردیم نه بچه‌ی ما. مثلاً: فاطمه می‌دونی خواهرت که به دنیا بیاد دست و پاهاش خیلی کوچولوئن...یا فاطمه خواهرت اولین بار که تو رو ببینه چیکار می‌کنه؟! معلومه که خیلی دوستت داره...👶🏻 ⁦⁩⁦خلاصه کاری کردیم که دخترم لحظه شماری کنه برای اومدن خواهرش و کلی عاشقش بشه.🌷 به همهٔ اطرافیان سپردیم که اولین روزی که بچه رو از بیمارستان میاریم خونه هیچ عکس‌العملی به بچه نشون ندن انگار که نمی‌بیننش و بذارن تا فاطمه خودش بچه رو به همه نشون بده و مثلاً بگه مامان‌جون بیا خواهرمو ببین، اون موقع هم بیان ببینن و مثلا بگن وای چه نازه و تمام؛ یعنی نه خیلی قربون صدقش برن نه عکس العمل بد نشون بدن.😅 استفاده از جملات اه این نینی زشته تو خوشگلی و اینا رو هم گذاشتیم درِکوچه. 😁 تو این یکی دو ماه اول که طبیعتاً من خیلی درگیر بچه‌ی کوچیکم، همسرم جای خالی من رو برای فاطمه پر می‌کنه و سرگرمش می‌کنه ‌و محبتش رو چند برابر می‌کنه و البته من هم از هر فرصتی برای محبت کردن چه کلامی چه چشمی و چه عملی استفاده می‌کنم.😍 تو انجام کارهای زینب از فاطمه کمک می‌گیریم مثلاً میگیم فاطمه بیا شیرخشکشو تو درست کن یا کمک کن لباسشو با هم تنش کنیم یا تو حموم بیا تو رو پاهاش آب بریز. این کارها خیلی مؤثر بودن و تقریباً مسئله‌ی حسادت رو به صفر رسوندن. خداروشکر می‌کنم و ازش می‌خوام همیشه همینطور باشه رابطه‌شون.❤️ #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 آبان 1400 17:02:19

2 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی_وند (مامان #معصومه ۵ساله و #امیرحسن ۲.۵ماهه) . یادمه قدیما وقتی بچه‌ای به میز و فرش و... می‌خورد و دردش می‌گرفت، دور و بری‌ها چند تا ضربه به آلت جرم می‌زدند😁 و می‌گفتند: أه میز (فرش) بد! تا دل بچه خنک شه.😰 . اما یهو چند سال پیش همه‌ی کانال‌ها و پیچ‌ها پر شد که نهههه این کار باعث می‌شه بچه مسئولیت‌پذیر نشه و آسیب می‌رسونه. . یکی نبود بگه ما که با اون سیستم بزرگ شدیم، مسئولیت کارای نکرده‌مون هم به عهده گرفتیم و هیچی‌مون هم نشده.😅 . خلاصه چند باری که معصوم زمین خورد، قیافه‌ی مادر همه چیز دون به خودم می‌گرفتم و می‌گفتم: تقصیر خودت بود مامان، بیشتر دقت کن.🤨 . گذشت و یه روز یه اتفاق مشابه برام افتاد و وسط درد و آخ، معصوم اومد کنارم و گفت: تقصیر خودت بود. و من تازه دوزاری‌م افتاد که چقدر تو اون موقعیت‌ها جمله‌م اشتباه بوده و چقدر شنیدن این حرف درد داره.🤦🏻‍♀️😥 . و از اون موقع تا چیزیش می‌شد از تکنیک هم‌دلی استفاده می‌کردم و خودمو جای اون می‌ذاشتم و می‌خواستم ببینم اون الان به شنیدن چه کلماتی نیاز داره و وقتی دردش می‌گرفت، سریع می‌رفتم کنارش و می‌گفتم: آخی خوبی مامان؟🤗 و نگم براتون که توی ویار و بدحالی‌م وقتی می‌اومد کنارم و می‌پرسید: بهتری مامان؟ چقققدر حالم بهشت می‌شد.😍 . . از اون موقع به بار کلماتم بیشتر دقت می‌کنم که ببینم با هر کلمه‌م چه پیامی دارم به کودکم می‌دم، چون بچه‌ها حواس جمع‌تر از چیزی هستند که ما فکرشو می‌کنیم.😉 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

01 خرداد 1400 17:17:44

1 بازدید

madaran_sharif

. زهرا تو محل اسکانمون پیش باباش موند و من بعد از مدت‌ها بدون دغدغه‌ی بچه به قصد زیارت، به سمت #باب_الجواد روونه شدم😊 . حالا که زهرا پیشم نبود و خیالم ازش راحت بود، چشمام یه برقی زدن که به‌به چه مغازه‌های رنگارنگی داره این مسیر🤩💸 . اما زود نظرم عوض شد که ببین معلوم نیست دوباره کی #فرصت زیارت درست و درمون پیدا کنی، بیا و طبق باب #آداب_الزیاره "وقت رفتن به روضه‌ی مقدسه گام‌ها را کوتاه بردار و سر به زیر انداخته و بدون التفات به بالا و اطراف" 😌😅 در راه حرم علی‌ابن‌موسی‌الرضا "زبان را به ذکر تکبیر و تحمید و تسبیح و صلوات مطهر نما"📿 که در زیارات بعدی باید شلنگ تخته بیندازی و بچه رو از زیر دست و پای جماعت زائرا بیرون بکشی و زبان رو به ذکر ⁦تو رو خدا بیا بشین توی کالسکه‌ت😩 الهی قربون قدم‌های کوچولوت بشه مادر 🥰 مطهر کنی. (یه نمونه از این زیارت‌ها رو توی فیلم می‌بینین😅) . این‌جوری شد که با یه حال نسبتا معنوی، خودم رو به حرم #امام_رئوف رسوندم و الحمدلله زیارتی کردم بهتر از همیشه.⁦⁦🙏🏻⁩😇 . اون لحظه‌ای که تصمیم گرفتم بی‌خیال مغازه و خرید بشم، یه جرقه‌ای افتاد به جونم،⚡ اگه مامان نبودم (که وجود بچه محدودیت‌هایی رو برام داشته باشه)، انقدر فرصت رو برای یه زیارت خوب #غنیمت می‌دونستم؟ قبل از زهرا هیچ‌وقت لحظه‌ها برام انقدر #ارزشمند نبودن! . دیدین اینایی که تو یه اتفاقی یه جورایی مرگ رو تجربه می‌کنن؟! سریالای ماه رمضونیش زیاد ساخته شده، بعد از این تجربه بدو بدو دنبال #توشه جمع کردن و رتق و فتق امورشون می‌افتن🏃🏻‍♂ ‌. جرقهه از این جنس بود! به دنیا اومدن زهرا نابودی من نبوده! 👶🏻💕 دقیقا از جنس همون تولد دوباره بوده که منو به بدو بدو و بهترین استفاده رو از لحظه‌های عمر بردن، دعوت کرده! . وقتی خوابه بیدار باشم و کتاب بخونم، وقتی بیداره از وجودش لذت ببرم، وقتی کار خونه می‌کنم صوت گوش بدم، وقتی.. وقتی.. و وقتی فرصت زیارت پیش میاد بخوام که بهترین زیارت رو داشته باشم. . خلاصه که نایب‌الزیاره همه‌ی مامان‌ها بودم🌹 . تو راه برگشت آقای همسر زنگ زدن که بچه به هر پیر و جوونی میگه مامان، زود باش بیا که دلتنگه، سریع رفتم و از فروشگاه آستان برای زهرا چند تا #کتاب خریدم که توی عکس می‌بینید📚 کتاب‌های انتشارات #به_نشر و #جمکران عموما در عین اینکه محتوای بومی سازی شده خوبی دارن، مستقیم و تصنعی هم معارف رو به بچه انتقال نمی‌دن.👌🏻 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #تولد_دوباره #‌اعمل_لدنياك_كأنك_تعيش_أبدا #اعمل_لاخرتك_كأنك_تموت_غدا #امیرالمومنین #علی_بن_موسی_الرضا #مادران_شریف

17 بهمن 1398 16:18:01

0 بازدید

madaran_sharif

. بعد از به دنیا اومدن روح‌الله، درس‌های مشکاتم سبک‌تر از قبل شد، ولی دو تا کار دیگه رو به صورت جدی‌تر شروع کردم. . ⁦👈🏻⁩ یکیش کار پژوهشی و مطالعاتی تو حوزه دانشجویی شریف بود📕 ⁦👈🏻⁩ یکیم، یه کار مطالعاتی تاریخی با یه استادی، که می‌رفتیم خونه‌شون📚 . این کارم حجم مطالعاتی زیادی داشت. یعنی حدودا هفته‌ای ۱۵ یا ۲٠ ساعت مطالعه داشتیم📚 . مطالعه‌هامونو تو خونه می‌کردیم📖 و هفته‌ای حدودا ۲ ساعت تو خونه‌ی استاد، کار تاریخی ادبیاتی همراهشون انجام می‌دادیم👓 . بچه‌ها رو هم با خودم می‌بردم. اونا بازی می‌کردن⚽🧩 تلویزیون می‌دیدن📺 گاهی دعوا می‌کردن😁 و خوراکی‌هایی که استاد می‌دادن یا خودم می‌بردمو می‌خوردن🍞🍎🍌🥞 و ما توی کلاس شرکت می‌کردیم...⁦👩🏻‍🏫⁩ . این کارمو خداروشکر، تا الان هم ادامه دادم☺️ . . اون موقع یه اتفاق دیگه‌ای هم افتاد که شرایط روحی من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد... . . من توی تهران بودم و داشتم زندگی خودم و خانوادمو جلو می‌بردم، ولی یه نگرانی بزرگ، آرامش رو از من گرفته بود😣😥 مادرم چند سالی بود مریضی سختی داشتن و در بستر بیماری افتاده بودن...😢😢 . من دور از مادرم بودم و اصلا قرار و آرامش نداشتم😥 اما وجود داداش‌ها و خواهر و خاله‌ها و دایی‌هام، که شب و روز پیش مامانم بودن، قدری خیالمو راحت می‌کرد.💖 . با اینکه فکر و ذکرم پیش مادرم بود، ولی می‌دونستم که مادرم تنها نیست...💚 . داداش‌هام، دکترش رو می‌بردن⁦👩🏻‍⚕️⁩ و خواهرم و خاله‌هام، مراقبت‌هاش رو انجام می‌دادن...⁦🧕🏻⁩ . و این قوت قلب من بود...❣️ یکی از دلایلی که من تونستم تو تهران خودم و خانوادم⁦🧔🏻⁩⁦👦🏻⁩⁦👶🏻⁩ رو حفظ کنم، و حتی درسمو ادامه بدم، وجود اون‌ها در تبریز، پیش مامانم بود... . . ولی متاسفانه مادرم، کسی که در کل زندگیم یاور و پشتیبانم بود، در مهر سال ۹۶، داغ فراقشون رو بر دل ما گذاشتن...😭 . . بعد مادرم، وجود خواهرم، مایه تسکین قلبم بود💗 وابستگی عاطفی و روحی بینمون خیلی زیاد شد.💜 سعی کردیم جای مادر رو برای هم پر کنیم.💟 واقعا دلگرمی زندگیم شد. . همیشه بهش می‌گم خدا بیامرزه مادرمون رو، که تو رو برای ما آورد.⁦🤲🏻⁩ . . #پ_ت #قسمت_ششم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

27 اردیبهشت 1399 16:31:58

0 بازدید

madaran_sharif

. ئه! خوش به حالتون چه حیاط باصفایی دارید😍 کاش ما هم داشتیم... . معمولا اولین واکنش افراد وقتی حیاط مارو می‌بینن (چه حضوری چه توی فضای مجازی) همینه😅 . منم جوابم اینه که قابل نداره😆 مال خودمون نیست... ان‌شالله قسمت شما و ما بشه خونه حیاط‌دار بخریم😅 . . خونه‌ی ما الحمدلله حیاط داره و مخصوصا الان که فاطمه هم راه افتاده و آب و هوا خوبه، خیلی به دردمون میخوره حیاط⁦👌🏻⁩ چون بچه‌ها دوتایی می‌رن توی حیاط بازی می‌کنن، خاک بازی بدو بدو⁦🏃🏻‍♀️⁩ توپ بازی🥎 سه چرخه بازی ذغال بازی و هر بازی ممکن دیگه‌ای😂 . . البته اینا همه‌ش نیمه‌ی پر لیوانه😁 چیزی که معمولا توی نگاه اول، همه به چشمشون میاد همین نیمه‌ی پره😉 . اما نیمه‌ی خالی لیوان! مهم‌ترینش اینه که خونه مال خودمون نیست... مال پدرشوهرمه و لطف کردن اجازه دادن ما یه مدت اینجا زندگی کنیم بدون اجاره😅 یعنی در حال حاضر ما پس‌اندازی واسه رهن خونه یا خرید خونه و... نداریم😆 . اما درباره‌ی خود خونه، قدیمی سازه. یعنی خونه‌ایه که سه نسل (پدرشوهرم. شوهرم و بچه هامون) توش به دنیا اومدن😁 حموم و سرویس بهداشتی توی حیاطه و استفاده ازش توی فصل‌های سرد واسه بچه‌ها مخصوصا تو دوره نوزادیشون خیلی سخته😢😢 مثلا چون نوزادی عباس توی پاییز و زمستون بود، با تشت توی اتاق حمومش می‌کردیم با اعمال شاقه😐😐 . اتاق‌ها هم به سبک قدیمی اندرونی و بیرونیه😆 یعنی هالمون کوچیکه و به جاش اتاق پشتیمون بزرگتره، اینم گاهی واسه مهمون‌داری کارو سخت می‌کنه😅 . کلا هم چون در و پنجره‌ها زیادن و خونه ویلاییه، تو فصل سرد خیلی سرد می‌شه و یخ می‌زنیم با وجود دوتا بخاری😂 . . البته الحمدلله من خیلی راضیم⁦⁦🙏🏻⁩ و برای پدرشوهرم اینا هم همیشه دعا می‌کنم😇 . ولی شاید اگر افرادی که تو نگاه اول می‌گن خوش به حالتون حیاط دارید، این بخشای خالی لیوان رو هم بدونن کمتر دلشون بخواد چنین خونه‌ای رو😁 . . زندگی‌های همه‌ی ما، پر از همین نیمه‌های پر و خالیه، معمولا دیگرانی که از بیرون نگاه می‌کنن، قشنگی‌های زندگیمون رو می‌بینن و می‌گن خوش به حالتون😀 و خودمون هم معمولا همه‌ش سختیا رو می‌بینیم و غصه می‌خوریم و از قشنگیای زندگیمون لذت نمی‌بریم.😢 . تا حالا به نیمه‌ی پر زندگیمون چقدر فکر کردیم؟ چیزایی که مختص زندگی خود ماست و فرصت‌هایی برامون فراهم می‌کنه که شاید دیگران آرزوش رو داشته باشن... . اگر دوست داشتید درباره‌ی نیمه‌های پر و خالی لیوان زندگیتون تون باهامون صحبت کنید😊 . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

18 اردیبهشت 1399 16:44:54

0 بازدید

madaran_sharif

. خونه‌سازی🏠 جز بازی‌هاییه که محمد و علی هنوز نمی‌تونن هم‌زمان مشغولش بشن‌. چون علی فقط خرابکاری می‌کنه و محمد هم شاکی می‌شه😁 . محمد می‌ره تو اتاق و درو می‌بنده، من باید علی رو تنهایی سرگرم کنم تا محمد از خونه بازی سیر بشه😋 بعضاً تا یک ساعت طول می‌کشه😵 و تو این مدت من به فواید محمد بیشتر پی می‌برم😆 . چند روز پیش علی بی‌خیال داداش نشد و رفت نشست پشت در و گریه‌ی اساسی😭😭😭 نه محمد راضی می‌شد که علی رو راه بده، و نه علی با چیز دیگه‌ای گول می‌خورد!😕 . منم که دیدم تلاشم بی‌فایده‌ست، بی‌خیال شدم تا خودشون‌ خسته بشن! . فقط گوشی📱 رو برداشتم تا عکس و فیلم بگیرم و سندی باشه برای سختی‌هایی که می‌کشم😅😅😆 . یه مدت گذشت که دیدم علی شیشه‌شو برداشته و می‌زنه به در و داداش رو صدا می‌کنه. فهمیدم می‌خواد با شیشه داداشو راضی کنه و بره تو.😎 راهکارش جواب داد،⁦👌🏻⁩ محمد شاد و راضی شیشه رو گرفت و علی رو به بازیش راه داد.😆😍😄😀 . از تدبیر علی به وجد اومدم، داشتم از داشتن دو👬 تا وروجک که دارن با هم بزرگ می‌شن و تعامل با هم رو به خوبی یاد می‌گیرن، لذت می‌بردم... که شیشه‌ی محمد تموم شد😐 -ماااااماااان😠 بیاااا علی رو ببررررررر بییییییرووون😤 . من😕😩😶 . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

17 اردیبهشت 1399 16:26:09

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_اول . #م_کلاته (مامان #مرتضی ۵ سال و ۸ ماهه، #فاطمه ۳ سال و ۹ ماهه و #مجتبی ۱۱ ماهه) . سال ۷۵ در شهر تهران چشم به جهان گشودم.😉 اما ساکن شهر مقدس قم شدیم. رشته‌ی دبیرستانم معارف اسلامی بود.😍 سوم دبیرستان هم درسم خوب بود هم یه پام تو فعالیت‌های فرهنگی بود. دوست داشتم زودتر ازدواج کنم. الحمدلله همون سال شرایطش پیش اومد.☺️  . ازدواج و خواستگاریمون کاملا سنتی بود. . فردای عقدمون، امتحان نهایی تاریخ داشتم.🤦🏻‍♀ به قول آقای همسر، امتحان تاریخی تاریخ...😅 بعد از مراسم عقد، نشستم سر کتاب و چند تا درس خوندم. فقط خدا کمک کرد که تونستم امتحانم رو خوب بدم. با همین وضعیت، باقی امتحان‌های نهایی رو هم دادم و تو آزمون ورودی حوزه شرکت کردم. . سال ۹۲ سطح ۲ حوزه رو شروع کردم درحالی‌که ۱۷ ساله‌ بودم. درس‌ها سخت بود.😄 اما چون همسرم هم طلبه بودن تو درس‌ها کمکم می‌کردن. . سال اول رو که تموم کردم، رفتیم سر خونه و زندگی خودمون.👰🏻🤵🏻 اما یه شهر دیگه، تهران! . به حوزه تهران انتقالی گرفتم و حسابی مشغول درس خوندن بودم. . اقوام فکر می‌کردند از بس که من سرم تو درس و کتابه نتونم به زندگیم برسم. . اوایل خیلی حرفه‌ای😜 آشپزی می‌کردم و با اعتماد به نفس فراوون☺️ مهمون هم دعوت می‌کردم.😂 از برنج بدون روغن و ماش‌های نپخته براتون بگم تا گوشت‌های سوخته.😂 . ولی دوری از خانواده به استقلالم خیلی کمک کرد. استقلالی که اگر در شهر مادر و پدرم زندگی می‌کردم ، شاید دیرتر حاصل میشد.🧐 . از بچگی عاشق بچه بودم.👶🏻 با دیدن بچه، دست‌ها و پاهام شل میشد و بغلشون می‌کردم. البته داداشم رو هم خودم بزرگ کردم. ۱۱ سال اختلاف سنی داشتیم و عاشقش بودم.😍 . از همون بعد از عروسی دوست داشتیم خیلی زود یه عضو جدید رو به خونمون دعوت کنیم. تا اینکه یک ماه بعد، خدا یه نی‌نی کوچولو بهمون داد. حالا باردار هم بودم.🤰🏻 . یعنی هم باید به خودم می‌رسیدم، هم به کارهای خونه و هم به درس‌های حوزه. . مسیر حوزه طوری بود که باید با اتوبوس می‌رفتم و می‌اومدم و این شرایط رو سخت‌تر می‌کرد. همسرم تصمیم گرفت صبح‌ها یه جوری از کوچه پس کوچه‌ها من رو برسونه که هم یه مقدار برای من راحت‌تر باشه و هم تو طرح ترافیک نریم. . به شدت ویار داشتم. سر کلاس‌ها حالم بد میشد و به سمت سرویس بهداشتی می‌دویدم.🤮 سرویس بهداشتی طبقه بالا بود اما به جای آسانسور پله‌ها رو دو تا یکی می‌کردم. . وقتی درس می‌خوندم، حالم بهتر میشد. شب‌ها که خوابم نمی‌برد یا از حال بد بیدار می‌شدم، درس می‌خوندم.😍 عاشق درسام بودم و هستم... . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_اول . #م_کلاته (مامان #مرتضی ۵ سال و ۸ ماهه، #فاطمه ۳ سال و ۹ ماهه و #مجتبی ۱۱ ماهه) . سال ۷۵ در شهر تهران چشم به جهان گشودم.😉 اما ساکن شهر مقدس قم شدیم. رشته‌ی دبیرستانم معارف اسلامی بود.😍 سوم دبیرستان هم درسم خوب بود هم یه پام تو فعالیت‌های فرهنگی بود. دوست داشتم زودتر ازدواج کنم. الحمدلله همون سال شرایطش پیش اومد.☺️  . ازدواج و خواستگاریمون کاملا سنتی بود. . فردای عقدمون، امتحان نهایی تاریخ داشتم.🤦🏻‍♀ به قول آقای همسر، امتحان تاریخی تاریخ...😅 بعد از مراسم عقد، نشستم سر کتاب و چند تا درس خوندم. فقط خدا کمک کرد که تونستم امتحانم رو خوب بدم. با همین وضعیت، باقی امتحان‌های نهایی رو هم دادم و تو آزمون ورودی حوزه شرکت کردم. . سال ۹۲ سطح ۲ حوزه رو شروع کردم درحالی‌که ۱۷ ساله‌ بودم. درس‌ها سخت بود.😄 اما چون همسرم هم طلبه بودن تو درس‌ها کمکم می‌کردن. . سال اول رو که تموم کردم، رفتیم سر خونه و زندگی خودمون.👰🏻🤵🏻 اما یه شهر دیگه، تهران! . به حوزه تهران انتقالی گرفتم و حسابی مشغول درس خوندن بودم. . اقوام فکر می‌کردند از بس که من سرم تو درس و کتابه نتونم به زندگیم برسم. . اوایل خیلی حرفه‌ای😜 آشپزی می‌کردم و با اعتماد به نفس فراوون☺️ مهمون هم دعوت می‌کردم.😂 از برنج بدون روغن و ماش‌های نپخته براتون بگم تا گوشت‌های سوخته.😂 . ولی دوری از خانواده به استقلالم خیلی کمک کرد. استقلالی که اگر در شهر مادر و پدرم زندگی می‌کردم ، شاید دیرتر حاصل میشد.🧐 . از بچگی عاشق بچه بودم.👶🏻 با دیدن بچه، دست‌ها و پاهام شل میشد و بغلشون می‌کردم. البته داداشم رو هم خودم بزرگ کردم. ۱۱ سال اختلاف سنی داشتیم و عاشقش بودم.😍 . از همون بعد از عروسی دوست داشتیم خیلی زود یه عضو جدید رو به خونمون دعوت کنیم. تا اینکه یک ماه بعد، خدا یه نی‌نی کوچولو بهمون داد. حالا باردار هم بودم.🤰🏻 . یعنی هم باید به خودم می‌رسیدم، هم به کارهای خونه و هم به درس‌های حوزه. . مسیر حوزه طوری بود که باید با اتوبوس می‌رفتم و می‌اومدم و این شرایط رو سخت‌تر می‌کرد. همسرم تصمیم گرفت صبح‌ها یه جوری از کوچه پس کوچه‌ها من رو برسونه که هم یه مقدار برای من راحت‌تر باشه و هم تو طرح ترافیک نریم. . به شدت ویار داشتم. سر کلاس‌ها حالم بد میشد و به سمت سرویس بهداشتی می‌دویدم.🤮 سرویس بهداشتی طبقه بالا بود اما به جای آسانسور پله‌ها رو دو تا یکی می‌کردم. . وقتی درس می‌خوندم، حالم بهتر میشد. شب‌ها که خوابم نمی‌برد یا از حال بد بیدار می‌شدم، درس می‌خوندم.😍 عاشق درسام بودم و هستم... . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن