پست های مشابه

madaran_sharif

. یکی از تفریحاتِ عباس اینه که لباسای تا شده‌ی توی کشوها رو خالی کنه رو زمین😱 و کشوها رو دربیاره باهاشون بازی کنه.😂 . . بیشتر هم وقتایی این کارو می‌کنه که روزِ قبلش مثلا من لباسا رو مرتب کرده باشم و چیده باشم تو کشوها😆😆 . . با همین چهار تا دونه کشو، خودش انواع بازیا رو هم ابداع می‌کنه! . ایده‌ی اخیرش ساختِ #استخر بود😂 و به منم گفت مامان برام آب بریز توش.😅 . باز خداروشکر جدیدا قوه‌ی تخیلش فعال شده و یه سری اشیاء و بازی‌ها رو به صورت #تخیلی هم قبول می‌کنه😉 . مثلا وقتی براش با دستم به صورت تخیلی آب می‌ریزم توی استخرش و صدای آب در میارم، راضی می‌شه و دیگه گیر نمی‌ده برو پارچ آبو بیار‌.😂 . . البته دوام بازی‌های تخیلیش خیلی کمه و فقط در لحظه قانعش می‌کنه و خوشحال می‌شه از اینکه به خواسته‌ش رسیده‌.😛 . این بار هم بعدِ چند دقیقه، آب تخیلی استخرش تبخیر شد و سراغ توپ‌های توی انباری رو گرفت.😂 . و وقتی حاصل ایده‌هاش و زحمت‌های خودش و من کامل شد، رفت نشست توش.😀 . بعدِ دو سه دقیقه انگار به یک خلاء و کمبودِ جدید پی برد.😐😮😯 . - مامان خواخرو بیذار پیشم تو توپا😇😇 . . و من 😍😍 فاطمه رو گذاشتم تو همون استخرِ کوچیک ۳۰ در ۳۰ سانتی متری و مدتی با هم توپ بازی کردن.😘😘👦👧 عمده‌ش به صورت #مسالمت_آمیز با کمی تا قسمتی چالشِ سطحی و نوازشِ محکم.😂😂 . . این وقایع تقریبا دو ساعت سرگرممون کرد.😍 و برای من همراه شدن با بازی‌ها و خنده‌هاشون و ورود به دنیای قشنگ #کودکانه‌شون مایه‌ی آرامش بود بین همه دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌ها و نگرانی‌های درسی و کاری.😘 . . پ.ن۱: از جذابیت‌های جدید زندگی‌مون هم‌بازی شدن بچه‌هاست. و #نظارت و #تسهیلِ بازی شون توسط من😍😍 فاطمه از دو سه ماهگی با دیدن بازی‌های #عباس سرگرم بود و عمده شادی‌ها و خنده‌هاش هم واسه وقتایی بود که عباس باهاش بازی می‌کرد.😋 عباس هم از وقتی #فاطمه تونسته سینه‌خیز بره و اسباب بازی‌ها رو بگیره دستش و بشینه، انگیزه‌ی بیشتری برای بازی کردن با فاطمه پیدا کرده.😀 . . پ.ن۲: چالش‌های خواهر و برادری که سرجاشه همیشه و همه تجربه‌ش می‌کنن کم و بیش، منتها چیزی که مهمه رفتارِ والدینه، باید خیلی عادی و منطقی بدونِ پرخاش و عصبانیت، چالش‌ها و تنش‌هاشون رو مدیریت کنیم.✋ این روزها دارم به صورت عملی چند واحد #مدیریت_بحران با #طعم_عسل پاس می‌کنم 😇😇 . . #پ_شکوری #شیمی91 #آزادی_کودک #خواهربرادری #همبازی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

08 دی 1398 16:16:35

1 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی . جناب افتاده بودن رو فاز #دعوا و #لجبازی. . با کوچک‌ترین حرکتی، برخلاف میل بزرگوار، چنان گریه‌ای می‌کرد که انگار علیه حکومتش، توطئه کردن.😭 . باید چه واکنشی نشون بدم؟! دعوا کردن و عصبانی شدن که به نظرم درست نمی‌اومد😟 یا باید محبت می‌کردم🤔 یا بی‌توجهی🙄 . گفتم پسرم دو سالشه و بذار محبتش کنم🙂 باهاش صحبت کردم، نازش کردم بوسش کردم...😊😚 بالاخره آروم شد😏 و بزی از کوه اومد پایین🐏⛰️ . به چند دقیقه نکشید که دوباره شروع شد😫 کوچک‌ترین بهونه‌ای پیدا کرده بود و قلوپ قلوپ اشکی که می‌ریخت زمین😭 صبر خودمم داشت تموم می‌شد آخه تقصیر منم نبود.😣 . این دفعه گفتم بذار بی‌توجهی کنم، شاید آدم (شما بخونید آروم) بشه😐 رفتم اتاق و سرم رو گذاشتم رو لحاف تشکای تو کمد دیواری و سعی کردم به گریه‌ها و جیغ‌های بنفشش بی‌توجه باشم😒 . یکی دو دقیقه‌ای گذشت و اصلا آروم نشد😥 برگشتم. فهمیدم براش، بی‌توجهی جواب نمی‌ده. . این دفعه من آدم شدم🙂😍 . بغلش کردم و سرش رو گذاشتم روی #قلبم..⁦🤱🏻 و صورت به صورتش.. و بوسه‌ای بی‌صدا و طولانی...💕💖 . قلبم آروم آروم شروع کرد براش حرف زدن💗 درد دل کردن... . و اونم با گریه گوش می‌داد💘 قلبم چی می‌گفت؟🤔 . نمی‌دونم... ولی خودمم عجیب #احساس_آرامش داشتم😊😄😍 . به دقیقه نکشید که #معجزه خودش رو نشون داد. خدایا تو این #قلب چی گذاشتی؟ . یه دفعه با خنده سرشو برداشت و گفت باشی... اودو...👼 یعنی سرمو گذاشته بودم اونجا👶 . باورم نمیشد😀 چه خنده‌ی دلربایی💘😍 . واقعا که #ناب‌ترین_شیرینی‌ها، از #دل_سختی‌ها به وجود میاد. . و این شد #رمز_طلایی بین من و محمد.🤩 . از اون موقع، هر وقت گریه می‌کنه، بلافاصله بغلش می‌کنم و می‌گم بیا سرتو بذار اینجا😉 و حداکثر تا چند ثانیه، آروم آروم می‌شه😄💪 . پ.ن۱: همون روز فهمیدم علت اصلی بداخلاقی و گریه‌های پسرم، #نیازهای_فیزیولوژیک بدنش بوده طفلک هم #گرسنه بوده و هم #خوابش می‌اومده و به خاطر این بهونه‌گیر شده بوده . بعد از آروم شدن تاریخیش، بهش به‌به دادم😋 و بعدش آرووووم خوابید😴🤫 . پ.ن۲: گاهی هم بچه‌ها از سر سیری لجبازی می‌کنن. یعنی گرسنه‌شون نیست، ولی باز مرغشون یه پا داره🐔 . مثل وقتی که محمد گیر داده بود خلال دندون بده بهم😑 دیدم اشکالی نداره و من کوتاه اومدم😊 یکم دیگه بازم خواست.😨 دیدم دیگه داره خلالامونو به فنا میده😅، با یه صدای #پرهیجان گفتم🤩 وای #مامانیی، دارم سیب زمینی رنده می‌کنم؛ بدو بیا نگاه کن🤩 و این چنین حواس جناب را پرت نموده و از این مرحله هم عبور می‌کنیم.😎 . . #برق۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

28 اسفند 1398 17:05:42

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۴ساله و #فاطمه ۲.۵ ساله) چند روز پیش، به خاطر بی‌خوابی‌های زیاد شبانه و روزانه توی ایام امتحانات، بعد از نماز صبح تا حدود ۱۱ خوابیدم. عباس و فاطمه ۹:۳۰ بیدار شدن و خودشون رفتن توی هال و مشغول بازی شدن. منم اونقدر خسته بودم که بیخیال همه‌ی خرابکاری‌های احتمالی‌شون، به خوابم ادامه دادم.😅 وقتی ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم، با یه صحنه ی جذاب مواجه شدم. دوتایی نشسته بودن سر سفره و داشتن صبحانه می‌خودن.😍 خودشون سفره پهن کرده بودن و نون و خامه شکلاتی و قاشق برداشته بودن و دوتایی می‌خوردن. به منم هیچی نگفتن که مامان بیدار شو، گشنه ایم و صبحانه می‌خوایم! خودشون دست به کار شدن و از پس رفع نیازشون بر اومدن. خیلی حس خوبی داشتم بعد از دیدن این استقلالشون. بیشتر به این خاطر که تلاش خاص و زیادی نکرده بودم واسه مستقل شدن‌شون.😬 توی این چند سال زیاد پیش می‌اومد که خودم براشون لقمه می‌گرفتم و می‌ذاشتم دهنشون.😎 گاهی که عجله داشتیم و باید زود غذا می‌خوردن؛ یا تازه لباس تمیز تنشون کرده بودم؛ یا غذا کم بود و اگر می‌خواستن خودشون بخورن و نصفش رو بریزن روی زمین، می‌دونستم که سیر نمی‌شن و غذا تموم می‌شه. یا به دلایل متعدد دیگه، خودم ترجیح می‌دادم بهشون غذا بدم و نمی‌ذاشتم خودشون بخورن و اونا هم اکثرا وقتی توضیح می‌دادم براشون می‌پذیرفتن.😁 البته ۵۰ یا ۶۰ درصد اوقات (شایدم بیشتر) سعی می‌کردم به خودشون آزادی بدم تا غذا بخورن و یاد بگیرن و با غذا بازی کنن. ولی اینطور نبوده که همیییشه و تمام و کمال این قضیه رو رعایت کنم. اما اون روز دیدم بالاخره خودشون یادگرفتن و مستقل شدن. در حالیکه که من فکر می‌کردم چون اصل آزادی کودک برای غذا خوردن رو کامل رعایت نکردم، بچه‌ها به این زودیا مستقل نمی‌شن.🙈 حالا نمی‌خوام بگم پس توجه به اصول تربیتی لازم نیست و چه رعایت کنیم چه نکنیم، بالاخره بچه‌ها رشد می‌کنن. می‌خوام بگم مهم اینه که سعی کنیم هرچقدر می‌تونیم و حوصله‌ش رو داریم، اصول تربیتی رو رعایت کنیم. اگرم گاهی حوصله نداشتیم یا شرایط طوری بود که لازم بود اون اصل رو زیر پا بذاریم، حس نکنیم وای دیگه الان تربیت بچه‌مون مشکل پیدا می‌کنه و من چه مادر بدی هستم و ... اصول تربیتی قراره بهمون کمک کنه مادر بهتری بشیم و حال‌ خوبی داشته باشیم، نه اینکه برامون وسواس فکری و عملی و عذاب وجدان‌های مادرانه درست کنه! یا باعث بشه زندگی رو به خودمون و خانواده و اطرافیان سخت بگیریم و همه‌ش ناراضی و ناراحت باشیم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

02 بهمن 1400 16:44:28

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۹ ماهه) . گریه می‌کنه😭 بغلش می‌کنم💕 راه می‌رم تو خونه⁦🤱🏻⁩ شروع می‌کنم به خوندن سوره انشراح، تو چشمام نگاه می‌کنه👀 اشک تو چشمای مشکی درشتش گم می‌شه... لبخند می‌زنم😍 می‌خنده😁 خوابش پریده، ساعت ۲ بامداد رو نشون می‌ده😱 داره دندون درمیاره😔 دست می‌زنم روی لثه‌ش، تیزی یه دندون فسقلی حس می‌شه... ذوق می‌کنم😍 بغلش می‌کنم و می‌گم مااااشااااالله مامانی... دندون نو مبارک🌹 می‌خنده... کیف می‌کنم، تا پنج صبح بازی می‌کنه⁦🤸🏻‍♂️⁩ از شدت خواب بیهوش می‌شم .. ولی نیاز دارم مثل کارتون تام و جری چوب کبریت بزارم لای پلک‌هام و چهار چشمی مراقب سینه خیز رفتنش باشم... به زور می‌خوابه😴 نماز می‌خونم... سوره‌ی انشراح... هنوز چشمام گرم نشده همسرم صدام می‌زنه: - خانوووم پا می‌شی با هم صبحونه بخوریم؟! چقدررررر امیر علی دیشب خوب خوابید😨 دلم می‌خواد از شدت خواب آلودگی و خستگی و اینکه اتفاقات دیشب رو حتی حس نکرده پاشم و یه کاری دستش بدم😝😆⁦👊🏻⁩ یهو ذهنم پر می‌کشه و می‌گم الم نشرح لک صدرک... پا می‌شم صبحونه حاضر می‌کنم. می‌گم دیشب نخوابیدم😕 می‌گه شرمنده خسته بودم نفهمیدم! پس برو بخواب با امیرعلی، ناهار هم نمی‌خواد درست کنی...یه چیزی مي‌خوريم. . . پ.ن: برای اینکه از نگرانی در بیاید باید بگم که بعد از صبحانه همراه با امیرعلی خان تا ۱۱ خوابیدیم.😴 . . #سبک_مادری #ان_مع_العسر_یسرا #مادران_شریف_ایران_زمین

13 مرداد 1399 15:23:57

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی . جناب افتاده بودن رو فاز #دعوا و #لجبازی. . با کوچک‌ترین حرکتی، برخلاف میل بزرگوار، چنان گریه‌ای می‌کرد که انگار علیه حکومتش، توطئه کردن.😭 . باید چه واکنشی نشون بدم؟! دعوا کردن و عصبانی شدن که به نظرم درست نمی‌اومد😟 یا باید محبت می‌کردم🤔 یا بی‌توجهی🙄 . گفتم پسرم دو سالشه و بذار محبتش کنم🙂 باهاش صحبت کردم، نازش کردم بوسش کردم...😊😚 بالاخره آروم شد😏 و بزی از کوه اومد پایین🐏⛰️ . به چند دقیقه نکشید که دوباره شروع شد😫 کوچک‌ترین بهونه‌ای پیدا کرده بود و قلوپ قلوپ اشکی که می‌ریخت زمین😭 صبر خودمم داشت تموم می‌شد آخه تقصیر منم نبود.😣 . این دفعه گفتم بذار بی‌توجهی کنم، شاید آدم (شما بخونید آروم) بشه😐 رفتم اتاق و سرم رو گذاشتم رو لحاف تشکای تو کمد دیواری و سعی کردم به گریه‌ها و جیغ‌های بنفشش بی‌توجه باشم😒 . یکی دو دقیقه‌ای گذشت و اصلا آروم نشد😥 برگشتم. فهمیدم براش، بی‌توجهی جواب نمی‌ده. . این دفعه من آدم شدم🙂😍 . بغلش کردم و سرش رو گذاشتم روی #قلبم..⁦🤱🏻 و صورت به صورتش.. و بوسه‌ای بی‌صدا و طولانی...💕💖 . قلبم آروم آروم شروع کرد براش حرف زدن💗 درد دل کردن... . و اونم با گریه گوش می‌داد💘 قلبم چی می‌گفت؟🤔 . نمی‌دونم... ولی خودمم عجیب #احساس_آرامش داشتم😊😄😍 . به دقیقه نکشید که #معجزه خودش رو نشون داد. خدایا تو این #قلب چی گذاشتی؟ . یه دفعه با خنده سرشو برداشت و گفت باشی... اودو...👼 یعنی سرمو گذاشته بودم اونجا👶 . باورم نمیشد😀 چه خنده‌ی دلربایی💘😍 . واقعا که #ناب‌ترین_شیرینی‌ها، از #دل_سختی‌ها به وجود میاد. . و این شد #رمز_طلایی بین من و محمد.🤩 . از اون موقع، هر وقت گریه می‌کنه، بلافاصله بغلش می‌کنم و می‌گم بیا سرتو بذار اینجا😉 و حداکثر تا چند ثانیه، آروم آروم می‌شه😄💪 . پ.ن۱: همون روز فهمیدم علت اصلی بداخلاقی و گریه‌های پسرم، #نیازهای_فیزیولوژیک بدنش بوده طفلک هم #گرسنه بوده و هم #خوابش می‌اومده و به خاطر این بهونه‌گیر شده بوده . بعد از آروم شدن تاریخیش، بهش به‌به دادم😋 و بعدش آرووووم خوابید😴🤫 . پ.ن۲: گاهی هم بچه‌ها از سر سیری لجبازی می‌کنن. یعنی گرسنه‌شون نیست، ولی باز مرغشون یه پا داره🐔 . مثل وقتی که محمد گیر داده بود خلال دندون بده بهم😑 دیدم اشکالی نداره و من کوتاه اومدم😊 یکم دیگه بازم خواست.😨 دیدم دیگه داره خلالامونو به فنا میده😅، با یه صدای #پرهیجان گفتم🤩 وای #مامانیی، دارم سیب زمینی رنده می‌کنم؛ بدو بیا نگاه کن🤩 و این چنین حواس جناب را پرت نموده و از این مرحله هم عبور می‌کنیم.😎 . . #برق۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

28 اسفند 1398 17:05:42

1 بازدید

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_اول سال ۷۲ به دنیا اومدم.😌 کجا؟ مشهدالرضا.❤️ پدرم پرستار و مادرم ماما هستند و فقط یه برادر دارم، که سه سال از من کوچیکترن. رابطه‌م با برادرم خوب بود. گاهی دعواهای اساسی با هم داشتیم ولی خیلی زود با هم خیلی رفیق می‌شدیم. هر چند فکر می‌کنم اگه خواهر داشتم رابطه‌م باهاش خیلی بهتر بود.😉 با مادرم خیلی صمیمی بودم. هر اتفاقی که برام تو مدرسه یا بعدها تو دانشگاه می افتاد، براشون تعریف می‌کردم. رفتارشون طوری بود که خیلی باهاشون راحت بودم.💚 این یه ویژگی خاص و بعضاً نجات‌دهنده‌ی مامان گلم بود. چون ممکن بود یه جاهایی در آستانه‌ی خطا قرار بگیرم. از بچگی عاشق ادبیات بودم؛ عاشق خوندن کتاب‌های شعر و داستان و نوشتن. دبیرستان رو مدرسه‌ی نمونه دولتی فرهنگ قبول شدم که خاصّ رشته انسانی بود.👌🏻 احساس می‌کردم با چیزی محشورم که عاشقشم.😍 دوست داشتم توی دانشگاه هم ادبیات بخونم و همیشه می‌گفتم حتی اگه رتبه یک کنکور هم بشم انتخاب من ادبیاته! سال سوم دبیرستان تو المپیاد ادبیات شرکت کردم و الحمدالله مدال طلای کشوری رو کسب کردم. حالا می‌تونستم بدون کنکور وارد دانشگاه بشم. همونطور که حدس زدید رشته‌ی ادبیات فارسی؛ دانشگاه شهر خودمون، فردوسی مشهد.😊 سال ۸۹ دانشجویی من شروع شد. ۱۷ ساله بودم. (تابستان همون سالی که المپیاد مدال آوردم، پیش دانشگاهی رو جهشی خوندم.) دانشگاه هم این امکان رو داشتم که دو رشته رو با هم بخونم. رشته‌ی دوم رو زبان و ادبیات فرانسه انتخاب کردم. از قبل، خیلی اوقات رمان‌های ترجمه شده از فرانسه رو می‌خوندم و نویسنده‌هاشون رو دوست داشتم.😊 به خاطر دو رشته‌ای بودن، هر ترم حدود ۳۰ واحد درس داشتم و کلا تو کتاب و دفتر بودم. برای همین فعالیتی جز درس خوندن نداشتم. فقط هرازگاهی برای نشریه‌ی دانشگاه مطلبی می‌نوشتم. کارشناسی رو ۷ ترمه تموم کردم و اواخر تابستان سال ۹۲ که آخرین سال کارشناسیم بود، ازدواج کردم.❤️ آشنایی ما از طریق معرفی یکی از آشنایان بود. همسرم وقتی به خواستگاری من اومدن، تازه استخدام شده بودن و شرایط مالی خیلی خوبی نداشتن. ولی ما چندان نگران نبودیم. با یه جشن عقد ساده، ۹ ماه دوران عقدمون شروع شد. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 خرداد 1401 16:22:40

8 بازدید

مادران شريف

0

0

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن