پست های مشابه
madaran_sharif
. #ز_منظمی (مامان علی آقا سه سال و ده ماهه و فاطمه خانوم دوسال و هشت ماهه) فکر کنم برای همهی مادرها زیاد پیش اومده که آشنایی را بعد از مدتها ببینند و بشنوند که وای کوچولوت چقدر بزرگ شده!🥰 بزرگ شدنی که معمولاً به چشم بقیه بیشتر میاد تا مادری که روزانه کنار بچههاست. ولی تا حالا خودتون هم حس کردید که بچتون چقدر بزرگ شده؟ مدتیه حس میکنم بچهها یکدفعه بزرگ شدند. مخصوصاً که فاطمه بانو خیلی عوض شده.🤯 ویژگیهای شخصیتیاش بیشتر داره خودش رو نشون میده. و مهمترین ویژگی دختری نه! گفتن شده😑 این که دوست داره تمام کارها را خودش تنهایی انجام بده. از تنها دستشویی رفتن تا قاچ کردن میوه و پوشیدن لباسهاش، حتی پختن غذای خودش😭 تکیه کلامش هم شده (لودم)، یعنی خودم انجام بدم. همهی بچهها تو یه سنی این ویژگی رو دارن ولی تو دختر ما خیلی شدیدتره. اینقدری که اطرافیان میگن تا حالا بچه اینطوری ندیدیم.😬 اوایل که این مدل رفتار شروع شدهبود نمیتونستم باهاش کنار بیام روزی چند بار چالش داشتیم. من میخواستم کمکش کنم و اون نمیخواست کسی کمکش کنه.🤷🏻♀️ درنتیجه کارها خیلی بیشتر طول میکشید. بعد مدتی دیدم توی این چالشها یا دختری برنده میشه و اعصاب من خورد یا به ناراحتی و گریهی طولانی فاطمه خانم ختم میشه. برای همین سعی کردم کلید جادویی🤩 خودم رو استفاده کنم . پذیرش تصمیم گرفتم بپذیرم روحیهی دخترم همینه، قصدش آزار من نیست. 👌🏻 البته که اطرافیان بهم یادآوری کردن، این دقیقاً مدل بچگیهای خودته. خودت هم وقتی بچه بودی بهت میگفتیم خانمِ نه🙄 و باز مثل همیشه پذیرش سخت ولی شدنیه... بعد پذیرش تونستم ببینم این ویژگی چه فواید جالبی داره!🤭 اینکه با تقویتش چقدر در کارهای خونه بیشتر کمک میکنه. (از خورد کردن خیار و میوه با چاقوی کند تا جمع کردن و چیدن سفره البته وقتی حال داره😜) اینکه چقدر از همسنوسالهاش تو انجام کارهای فردی جلوتره حتی از داداشش.( موقع بیرون رفتن تقریبا تمام لباس هاشو خودش میپوشه. ) اینکه چقدر بااراده است و چقدر سریع یاد میگیره. (جدیدا داره تا کردن لباس رو یاد میگیره🤩.) خلاصه که هرروز چالش داریم مخصوصاً وقتی عجله داریم. 🥴🙁 اما مدام به خودم یادآوری میکنم که هر ویژگیای که خدا داده حتی اگر در ظاهر سختی یا آزاردهنده باشه حتما فواید و جنبههای مثبت بزرگی داره. شما بگید تحمل کدوم ویژگی ذاتی بچهها براتون سخته؟ و بیاید فکر کنیم توی هر کدوم چه فواید و نکات مثبتی میتونیم پیدا کنیم ؟🤔 #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری
08 شهریور 1400 16:03:22
0 بازدید
madaran_sharif
#ط_اکبری . باید #مسئله چی بپزم، چی بخورونم، چی بپوشونم، کی رو کی کجا ببرم روبرای همیشه حل کنم!👌🏻 . از اونجا که مغز ما بسیار تنبل تشریف داره (بیشینه😮 مصرف انرژی، کمینه😇 تمایل به بازدهی!)، نوشتن #برنامه بلندمدت، میان مدت و کوتاه مدت، فراغت قابل توجهی برای مغز میاره و شدیداً خرسند میشه!😉 . ضمن اینکه یه سری کارها در برنامه کوتاه مدت روزانه وجود دارند که دائمی هستند، ولی هر روز مغز ما رو به کار میگیرن که یه وقت فراموش نشن!🤔 «یادم نره امروز سه شیره بدم بروبچ؟!؟» امروز چی بپزم؟! و.. اینجوری وقتی برای کارهای مهم دیگه میری سراغ جناب مغز، گوشهی چشم👀 باریک میکنه میگه اینهمه کار دارم بعدشم خستهام!😅 . نوشتن این مدل کارها ضمن اینکه فراغت برای ذهنمون میاره، بعد مدت کوتاهی، اونها رو تبدیل به «عادت» میکنه و #عادت هم یعنی تعطیلات آخر هفتهی مغز😎 . حالا وقتی بگم: «مغز جان! میخوام به خودشکوفایی بپردازم»😉 میگه: «در خدمتم سرورم!»💪🏻 . نکات مهم: ۱. در تصویر نمونهای از #دفتر_برنامه آورده شده، ابتدای هرماه کارهای مهم ماه رو لیست کنید. 👈🏻مثلا تبریک تولد دخترخالم، واکسن محمد و... ابتدای هر هفته هم کارهایی که تو اون هفته باید انجام بدید لیست کنید. 👈🏻مثلا خانه تکانی🏡، مطالعهی ۲۰۰ صفحه از فلان کتاب و... و هر شب جزییات برنامهی فردا رو بنویسید. دقت کنید که برنامهی ماه و هفته رو نباید جزیی بنویسید.🙅🏻♀️ 👈🏻مثلا اینکه هر روز صدقه بدهید رو تو برنامه ماه ننویسید، ولی میتونید یه مدت تو برنامه روزانه بنویسید تا تبدیل به عادت بشه. . ۲. برنامه رو یه جور بنویسیم تا ضمن اینکه دچار استرس😖 و بعدش، ناامیدی😞 نشیم، اندک فشاری برای رشدمون داشته باشه.☺️ دقت داشته باشید که برنامه ریزی باید توان شما رو مضاعف کنه، پس اگر خود برنامه ریزی داره انرژی زیادی میگیره ازتون، یه جای کار میلنگه.😕 . ۳. در ابتدا حتما یک کار زماندار تعیین کنیم.⏱️ 👈🏻مثال تلفن☎️ به مامانی راس ساعت ۹ صبح و به مرور برنامههای زمان دار را زیاد کنیم. . ۴. در برنامه کارها طبق #اولویت مرتب میشن که اگه به یه کاری نرسیدیم، اون کاری باشه که درجهی اهمیتشم کمتره. . ۵. تعیین برنامهی غذایی🍛 روزهای ماه، ضمن اینکه کمک میکنه نوع و میزان مواد غذایی مورد نیاز خانواده رو مدیریت کنیم، باعث میشه از ابتدای هفته یا از روز قبل، آمادگی لازم برای تهیه مواد لازم خوراک روز رو داشته باشیم و مثلاً نگیم: ای وای برای آش امروز حبوبات نخیسوندم! . #هوافضا۹۰ #روزنوشت_های_مادری #دفتر_برنامه #مادران_شریف
22 بهمن 1398 16:33:21
12 بازدید
madaran_sharif
. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_اول گیلانی هستم. سال ۱۳۵۸ در یکی از روستاهای شهر رشت متولد شدم. چهار خواهر و دو برادر دارم که بعد از من به دنیا اومدن. اونم تو فاصلهی ۱۰ سال.😊 یعنی خواهر کوچیکم سال ۶۸ به دنیا اومد. وقتی که مامانم فقط ۲۸ سالشون بود. مهمترین تاثیری که از رابطهی پدر و مادرم با هم گرفتم، ادب و احترام در همهی موقعیتها بود.👌🏻 پدرم کشاورز بودند و در عین حال در کارخانهای آهنگر بودند. سبک زندگی متوسطی داشتیم در روستا زندگی میکردیم و در محیطی بسیار سرسبز و فکر میکنم زندگی که ما داشتیم برای بچههای الان رویایی باشه. من با طبیعت بزرگ شدم. داشتن سگ و گربه بدیهیات زندگی ما بود. سگی داشتیم که نگهبان خونه بود و خیلی به ما احترام میذاشت و دوستمون داشت. تو حیاط زندگی میکرد. وظیفهاش نگهبانی کردن از ما بود نه اینکه ما ازش نگهبانی کنیم. گربه هم داشتیم که وظیفهاش این بود که مراقب باشه موش داخل خونه نیاد.😁 ما بهش غذا می دادیم و دوستش داشتیم ولی اجازه نداشت داخل خونه بیاد. انواع و اقسام پرندگان و دام و طیور و سایر جنبندگان رو داشتیم.😂 باغ، شالیزار و هوای خوب. از صبح که چشم باز میکردیم با خواهر برادرها توی حیاط بودیم و شب بیهوش میافتادیم و در طول روز خونه کثیف کردنی نداشتیم. دوره مدرسه مدارس عادی درس میخوندم و همکلاسیها و معلمها تاثیرات عمیق و بلند مدت روی ما نداشتن و مهمترین چیزی که توی رشد و شخصیت من تأثیر گذاشت خانواده بود وگرنه تو محیط مدرسه انواع و اقسام بچهها رو داشتیم و من با بچهها رفیق بودم خیلی دیوارکشی خاصی نداشتم ولی متاثر نبودم البته اون زمان شخصیت خیلی تاثیرگذار جدی هم نداشتم.😅 سال ۷۷ رشتهی روانشناسی دانشگاه گیلان قبول شدم. بعد از ورود به دانشگاه با بچههای فعال مذهبی آشنا شدم که خیلی مقید بودن کنار درس دانشگاه، فعالیت فرهنگی داشته باشن. اعتقاد به تکلیف، اعتقاد به جبهه حق و باطل داشتن... و آشنا شدن با اونها مسیر زندگیم و نگاهم به زندگی رو عمیقا تغییر داد و مسیر جدید و روشنی برای من شکل گرفت.☺️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
25 بهمن 1400 17:40:53
2 بازدید
madaran_sharif
. حالا چهجوری با بچهها تو خونه درس میخوندم؟🤔 . یک نکته طلایی💡 این بود که سعی میکردم از وقتهای کمم استفاده کنم👌🏻 . این رو یکی از استادهام بهم یاد داد✨ عمل کردن بهش سخته اما اگه اتفاق بیفته خیلیه👌🏻 . مثلا قاشق آشپزی🥄 توی دستم بود، و هندزفری تو گوشم و محمدتقی داشت بازی میکرد🧩⚽ وقتهایی که حواسش نبود، پنج دقیقه صوت گوش میدادم. واقعا پنج دقیقه!😳 . بعضی وقتها نیمساعت هم میشد، یا محمدتقی رو که میخوابوندم😴 یکی دوساعت گوش میدادم🎵 ولی اون پنج دقیقهها⌚ تاثیرش بالا بود. . تمرکز روی اون پنج دقیقهها، وسط کارها و با بچه هم، مهارتی بود که به مرور کسب میشد.👌🏻 . خیلی از درسهای مشکاتم رو، همین جوری خوندم😀 حتی به همین روش، دورههای جدی تفسیر، تربیت کودک و... رو صوتی گوش دادم!💪🏻 . . قبل از بچهدار شدن، هیچ صوت یا کتابی نمیخوندم، مگر اینکه حتما نت بر بردارم،📝 ولی الان میبینم اگه بخوام این ایدهآلگراییم رو حفظ کنم، هیچ کار دیگهای نمیتونم بکنم🤷🏻♀️ و دارم تلاش میکنم که با شنیدن، دیگه یادم بمونه😌 . یه کاری هم که انجام میدادم و خیلی خوب بود،👌🏻 این بود که گاهی میرفتم خونهی دوستان بچهدار دیگهم👶🏻🧕 یا اونا میاومدن خونهی ما🏠 و در حالیکه بچهها با هم مشغول بودن🤸🏻♂️ ما با هم درس میخوندیم📖 . مشغول شدنشون خیلی ایدهآل نبود، یه ربع بازی میکردن🧸 و یک ساعت دعوا🤼 ولی از این حالت که نه مباحثهای داشته باشی و نه سر کلاس بری بهتر بود😃 . تجربهی خوبی هم بود🤗 برای دوستیمون😍 بحث کردنمون🗣 و تمرکز روی بحث، با بچهمون📗😌👶🏻 . البته این کار بیشتر از دو تا دوست، جواب نداد. . از دو سه ماهگی محمد تقی این کارو شروع کردم. چند ماه اولش که، رو زمین بود و کاری نمیکرد😴 بعدش، کمکم با بچهی دوستم مشغول شد👶🏻 خیلی ایدهآل نبود ولی بدم نبود. بعدتر که دیگه ۲ ۳ سالش شد، خیلی خوش میگذشت بهشون😍 . مخصوصا که پسرم همبازی دیگهای نداشت و عشقش این بود بریم خونهی دوست اصلیم🤩 اون موقع هنوز مهد و اینها هم نمیبردمش و وقتی میرفتیم خیلی خوشحال میشد😃 . برای خودم هم که فامیل دیگهای تو تهران نداشتم، رفتن پیش دوستانم یا اومدن اونها به خونهی ما خیلی حس خوبی داشت😏 . خونههامون نزدیک نبود و با ماشین حداقل یک ساعت تو راه بودیم🚗 ولی اینا رو دیگه هماهنگ میکردم و با همسرم میرفتیم😁 صبح ما رو میرسوندن و شب میاومدن دنبالمون🌃 بعدا که اسنپ راه افتاد، دیگه کارها خیلی راحتتر شد. . #پ_ت #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
28 اردیبهشت 1399 15:41:15
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_نهم (قسمت آخر) حدود یک سال از شروع #ایده_پردازی و طراحی گذشت و محصول در #فروش اولیه و نظرسنجیها موفق به نظر میرسید!💪🏻 کار خیلی سنگین شده بود!🤯 برای کاهش فشار و افزایش کیفیت کار، هرچی گشتیم نفرات دیگه هم به تیم اضافه کنیم موفق نشدیم؛ افراد کمی حاضرن تن به کار بدون حقوق مشخص و مکفی بدن!🙄 اونم با این شرایط! استارتاپ؟؟ محصول نو؟؟ همهش خرج و خستگی و بلاتکلیفیه.😒 . این مسائل رو باتجربهها بهمون گفته بودن و کم و بیش پیشبینی کرده بودم؛ من که برای رسیدن به اهدافم، همیشه به استقبال سختیها میرفتم! خصوصا که از دوران دبیرستان (#قسمت_اول) این تلاش و پذیرش سختیها، جهتگیری خوبی پیدا کرد.☺️ اما چه چیزی پذیرش این سختیها رو برام سخت کرد؟! باید برگردم ببینم🤔 جناب همسر کلافه به نظر میرسه!🙄 تو کار خونه و رسیدگی به همسر و بچهها توجهم رو بیشتر کردم، فشار کارم رو کمتر کردم، ولی...😔 پذیرش این سختیها تا کی و کجا درسته؟ تا جایی که اون دستِ حمایت رو که از سر رضایت روی شونههام بود، همچنان حس کنم... تلاشم بیشتر شد اما... از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی میفزود... انگار باید بشینم به دور از هیاهوی احساس و #جنگ_عقل_و_دل، دوباره اهداف و اولویتهام رو بررسی کنم... . مگه نمیخواستی #ارزش_افزوده تولید کنی؟تولید شد؟ بله کاری راه بندازی که کمک به #تولید_داخلی باشه و دست چند نفر رو بگیره، داره به این سمت میره؟ بله تلاشتو کردی مسائل رو برطرف کنی؟ بله شد؟ 😑 مگه اولویتت نشاط و رضایت خانوادهات نبود؟😢 بله بله ولی... نه دیگه ولی نیار! دوباره وقت عمل شد! پازل زندگیت رو ببین! با خودت روراست باش! این پازل زیبا اگه حتی یه تیکهش سرجاش نباشه زیبا نیست! . خیلی تصمیم سختی بود، درونم میدون جنگ بود.🤕 بالاخره با توکل بر خدا تونستم تصمیمم رو بگیرم و کار رو واگذار کنم! دو روز، به خاطر تیر و ترکشی که از اون جنگِ درونی نصیبم شده بود، به بیخیالی گذشت.😑 . ❗ ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #قسمت_آخر #ارزش_افزوده #فرهنگ_مقاومت
28 دی 1398 16:46:33
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_ششم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) ۲، ۳ سال گذشت و تو این مدت سرگرم علی بودم. گاهی به صورت پروژهای کار ترجمه انجام میدادم. درآمد چندانی نداشت بیشتر برای سرگرمی. . از همون اول ازدواج هم مرتب توی جلسات شعر شرکت میکردم و عضو حوزهی هنری و بعدتر شهرستان ادب شدم. . همون ایام (حدود ۳ سال بعد ازدواجمون) همسرم دکترا قبول شدن و راهی خوابگاه دانشگاه امام صادق شدیم. با یکی از دوستانمون که از قبل هم با هم ارتباط داشتیم، توی خوابگاه همسایه شدیم. ایشون توی خونسردی نقطهی مقابل من بود و خدا سر راهم قرارش داده بود.😇 . اونموقع دو تا پسر ۴.۵ و ۲ ساله داشت. بچهها رو تو محوطهی خوابگاه رها میکرد بازی کنن و کمترین نگرانیای از زمین خوردن و گریهشون نداشت و من بودم که دنبال بچههای اون هم میدویدم تا نجاتشون بدم!😅 اوایل اصلا روشش رو قبول نداشتم اما به مرور در ناخودآگاه من تاثیر زیادی گذاشته بود و بعدها متوجه تاثیرات این معاشرت توی روحیات خودم و علی هم شدم.👌🏻 . تو این مدت توی کلاسهایی که خوابگاه برگزار میکرد شرکت میکردم. مثلا تونستم ۵ جزء قرآن رو حفظ کنم. تا اینکه دخترم رو باردار شدم. فاطمه سال ۹۲ به دنیا اومد. چون اولی سزارین بود و فاصلهشون کم بود، خودبهخود بعدیها همشون سزارین شدن. با امکان ویبک هم سر زایمان چهارمم آشنا شدم و بهم گفتن چون چهارمیه دیگه خطرناکه😓 . اختلاف سنیشون با علی حدود ۴.۵ سال شد. این اختلاف سنی هم از بیتجربگیم بود که فکر میکردم هنوز کوچیکه و وقتش نیست تا با اومدن یه بچهی دیگه مراقبتها تقسیم بشه. . روزی که فاطمه به دنیا اومد، علی اومد بیمارستان و دیدم چقدر بزرگ شده و من چرا خیال میکردم بچه است و باهاش انقدر کودکانه رفتار میکردم و نمیذاشتم کاری رو مستقل انجام بده؟!🤔 . با دنیا اومدن فاطمه اولویت من از علی برداشته شد. معاشرت با دوستان و اومدن بچهی جدید کمک کرد تا به مرور تغییرات زیادی در من ایجاد بشه. نگرانی و حساسیتهام کمتر شد و کمکم داشتم میفهمیدم اون که نگهدار من و بچههامه من نیستم و من باید حد و حدود خودم رو بدونم.😇 . با دوستایی آشنا شده بودم که همزمان با بچه درس میخوندن. خیلی پرتلاش بودن و سرزنده به نظر میاومدن. من از دیدنشون حس خوبی داشتم. در اثر معاشرت با اونها و دیدن پرتلاشی همسرم که همزمان درس، کار، تدریس و خانواده رو پیش میبردن، من هم کمکم به چیزهای تازهای فکر کردم و تصمیمهای جدیدی گرفتم!👌🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
27 آذر 1399 17:24:01
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #پ_شکوری . چند روز پیش کلاس آنلاین داشتم و موفق نشده بودم بچهها رو قبل کلاس بخوابونم😑 . کلاسم داشت شروع میشد و قصد داشتم براشون یه سطل اسباببازی بیارم تا مثل جلسات قبل کلاسم باهم بازی کنن و منم با لپتاپ و تلوزیون برم سر کلاسم😄 . تا اینکه یهو عباس در خونه رو باز کرد و گفت بریم حیاط😉🤸🏻♂️ . - مامان من الان کلاس دارم. نمیتونم ببرمتون حیاط😦 بیا براتون اسباببازی بیارم😌 عباس چند لحظه فکر کرد و... -- به فاطمه بگو بیاد پیشم تو حیاط😀 - خودتون تنهایی میرید بازی کنید؟ من نمیتونم بیام ها مواظب فاطمه هستی؟ عباس که حس داداش بزرگی بهش دست داده بود گفت: -- آره. کفشاشو👟 پاش کن. بذارش تو حیاط پیشم. . . و این شد که برای اولین بار دوتایی و بدون من رفتن حیاط😍 حدود 1.5 ساعت کلاس داشتم و بچهها هم اکثرا تو حیاط بازی میکردن، گاهی هم میاومدن آب یا خوراکی میگرفتن، یا نگاه میکردن ببینن من چیکار میکنم😂 . . بقیهی اوقات هم اگر هر دوشون سیر باشن و خسته هم نباشن، معمولا با همدیگه مسالمت آمیز بازی میکنن و همدیگه رو سرگرم میکنن😍 گاهی هم از من میخوان برم توی بازیشون شرکت کنم😇 گاهی هم خودم برای ایجاد صلح و آشتی یا دفاع از مظلوم و جلوگیری از ضرب و جرح (گاز و کشتی گرفتن) وارد صحنه میشم و جداشون میکنم😂 . . این روزا با بزرگ شدن عباس با چالش #حسادت بچهی اول نسبت به دومی مواجهیم😬 البته چون میدونم تا حد زیادیش طبیعیه، خیلی به خودم و بچهها سخت نمیگیرم😇 . . وقتی وضعیت الآنمون رو با قبل از اومدن فاطمه مقایسه میکنم، خیلی راضیم خداروشکر🤲🏻 سختی مادری قطعا بیشتر شده👌🏻 ولی این سختی رو کمتر حس میکنم، به خاطر همبازی شدنشون🤸🏻 و اینکه بخشی از وقت همو پر میکنن و کمتر به من میچسبن😅 و کمتر هم حوصلهمون سر میره به خاطر تنوع بازیها و رفتارهای بچهها😆 . با همهی سختیها و چالشهاش راضیم از تصمیممون برای کم بودن اختلاف سنی بچهها😇 همین همبازی شدنشون باعث شده یه زمانهایی از روز وقتم آزاد بشه تا بتونم به درس و کارای دیگهم برسم. . . چند وقت پیش از یه استاد عزیزی (مادر ۵ فرزند با مدرک دکترا)، شنیدم برای مامانایی که دوست دارن درس و فعالیتهای اجتماعی داشته باشن، خوبه که بچههاشون رو دوتا دوتا با فاصلهی کوتاه به دنیا بیارن. تا هر بچه همبازی همسن و سال داشته باشه و وقت مادر آزاد بشه تا حدی👌🏻 . . پ.ن: از حسن تصادف امروز دقیقا #تولد یکسالگی فاطمهمونه😁 پیشاپیش از دعاهای خوبتون در حق بچهها و مادر بچهها ممنونم😉 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین