پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم #ف_جباری (مامان زهرا ۲.۵ ساله و هدی ۳ماهه) . یه مدت کوتاه با اون تک جدول جلو رفتم تا دیدم کارهای دیگه‌ای در طول روز پیش میاد که خارج از جدوله و عدم مدیریتشون آرامشم رو به هم می‌زنه، مثلا فراموششون می‌کنم و انجام نمی‌شن و... کارهایی مثل پیام واجبی به کسی، پیگیری کاری از کسی، انجام یه کار اینترنتی و... خلاصه این یه حس شکست بود، اما راه حل داشت!😍 وقتش بود برنامه ریزیم رو به‌روز‌رسانی کنم و برای این کارها یه ابزار مدیریتی ایجاد کنم؛ چک لیست روزانه! همین دو تا جیبی که بالای آبسردکن می‌بینید که با جعبه‌ی شکلات درست شدن!😄 . گاهی اول صبح، اگر نشد همون ساعات اولیه روز، همه کارهایی که به ذهنم می‌رسه رو توی این برگه‌های کوچیک لیست می‌کنم، این کارها اولا بر اساس همون جدول ترمی هست که قسمت قبل توضیح دادم، یعنی مثلا امروز عصر توی جدولم به حل تمرین اختصاص داره، توی لیستم می‌نویسمش، ثانیا هر کار دیگه‌ای که یادم میاد که اون روز یا نهایتا تا چند روز آینده باید انجام بشه رو میارم توی لیست.👌🏻 این چک لیست ذهن رو از درگیری خالی می‌کنه و تمرکز رو زیاد می‌کنه، مثلا من چند دقیقه به غذایی که برای شام می‌خوام درست کنم فکر می‌کنم و می‌نویسم توی اون کاغذ تا حین کارهای دیگه‌م دغدغه‌ی شام چی بپزم نداشته باشم، یا خرید‌هایی که برای خونه در طول روز یادم میاد رو سریع انتقال می‌دم به کاغذم.👌🏻 این کاغذ چندین بار در طول روز چک می‌شه و تیک می‌خوره یا چیزی بهش اضافه می‌شه البته همین چک‌لیست هم بعد از مدتی به نظرم اومد که ایرداتی داره؛ . ❌ مثلا هی کاغذ پر می‌شد و تعداد زیادی از کارهاش خط نخورده باقی می‌موند. به نظرم اومد که بهتره کارها رو بر اساس معیار اهمیت و فوریت تقسیم‌بندی کنم و هر کدوم رو توی کاغذ مخصوص خودشون بنویسم! یعنی الان دو دسته کاغذ دارم؛ کاغذ کارهای فوری کاغذ کارهای غیر فوری . ❌ مشکل بزرگ دیگه این بود که کارهایی که توی این لیست‌ها می‌اومد مهمان‌های ناخوانده‌ای بودن که انجام برنامه‌های ثابت منو با اخلال مواجه می‌کردن. چون زمانی رو توی جدول هفتگیم برای انجام این کارها در نظر نگرفته بودم. پس من توی برنامه‌ی مربوط به زمان خواب زهرا حدود یک ربع رو برای انجام یکی دو تا از این کارها گذاشتم و بقیه‌شون رو توی بیداری بچه‌ها انجام می‌دم. الان برنامه‌م چند بخش دیگه هم داره که به مرور اضافه شده؛ . ❗ادامه مطلب رو در اولین کامنت دنبال کنید.❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین

12 فروردین 1400 17:02:03

2 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_سوم . #ام‌البنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . به غیر از چند تا از دوستان، کسی رو‌ تو قم نداشتیم. بچه‌ی اول هم بود و خیلی ناشی بودیم.🙈 مثلا خیلی شیر می‌خورد و من فکر می‌کردم وقتی شیر می‌دم نباید کار دیگه‌ای بکنم و اگه می‌دیدم غذام داره می‌سوزه، دلم نمی‌اومد اونو از شیر بگیرم و برم غذامو خاموش کنم.😅 . البته بعدها سر بچه‌های دوم و سوم، توانمندی‌هام خیلی بیشتر شد. طوری که هم‌زمان یه بچه رو شیر می‌دادم، سوال اون یکی بچه رو جواب می‌دادم، آشپزی هم می‌کردم.😁 . آدم گاهی فکر می‌کنه که نمی‌تونه! ولی بعدا متوجه توانمندی‌هاش می‌شه... توانمندی‌های یه خانم خیلی فراتر از این چیزهاست.👌🏻 . . گل پسر شش ماهه بود که احساس کردم بدنم کاملا خالی شده.😵 وقتی می‌خواستم چیزی خرد کنم، دستم بی‌حس می‌شد و گزگز می‌کرد. تازه متوجه شدم که از بعد زایمان خیلی کم به خودم رسیدم. شروع کردم به خوردن قرص‌های مکمل و حالم بهتر شد.🙂 . . بعد یه ترم مرخصی، درس‌های جامعه‌الزهرا رو دوباره ادامه دادم. خودِ همین درس خوندن، بهم روحیه می‌داد.🥰 . درسامون غیرحضوری بود. یعنی حتی مجازی هم نبود که یه استادی درس بده. فقط عنوان درس رو انتخاب می‌کردیم و خودمون از رو کتاب می‌خوندیم و آخر ترم امتحانشو می‌دادیم. هر چند بعضی درسامون CD داشتن، ولی من خیلی استفاده نمی‌کردم. از شریف عادت داشتم خودم درسو بخونم.😄 . آخه اونجا هم استادا می‌اومدن یه ربع حرف می‌زدن، بعد می‌گفتن خوب بچه‌ها، تا صفحه‌ی ۷۰ جزوه‌ی انگلیسی رو گفتم😲😂 و ما مجبور بودیم خودمون بخونیم! . البته خداروشکر من یه جوری بودم که خیلی برای درس خوندن انرژی نمی‌ذاشتم و با مطالعه‌ی کم، به نتیجه می‌رسیدم؛ هم تو شریف هم حوزه. . موقع امتحاناتم که می‌شد، مامانم از تبریز می‌اومدن پیشم و بچه رو نگه می‌داشتن تا من هم درس بخونم هم برم سر امتحان...🙇🏻‍♀️ . به جز زمان امتحانات، بقیه اوقات فقط تو زمان خواب گل‌پسرم درس می‌خوندم و وقتی بیدار بود، کامل برای اون وقت می‌ذاشتم. حس می‌کردم باید از نهایت مادریم، استفاده بکنم. . گل‌پسر بیرون رفتنو خیلی دوست داشت. دو تا مسجد، نزدیک خونمون داشتیم. یکی از اونا، دورتر بود و یه ربعی باهامون فاصله داشت. هر روز ظهر، با کالسکه می‌رفتیم اون مسجد دورتر، نماز می‌خوندیم و بعد برمی‌گشتیم. . هم یه جور پیاده‌روی برای خودم بود هم گل‌پسر هوا می‌خورد و سرگرم می‌شد.😉 . . گل‌پسر حدودا یه ساله بود که دوباره باردار شدم... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 فروردین 1400 14:45:35

0 بازدید

madaran_sharif

. فکر نمی‌کردم این ریزه آشغال‌های روی فرش این‌قدر بتونن حالمو بد کنن! . پریروز از اون روزا بود که دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.😕 هر چند دقیقه یک‌بار، یه ندای درونی بهم می‌گفت وای اصلا حوصله ندارم.😔 . می‌دونستم مشکل از چیه.🙄 هر وقت خونه نامرتب باشه، و من مرتب کردن اون رو در اولویت نذارم، بی حوصله می‌شم. مشکلم بی‌برنامگی بود.📝 کلی کار و فکر تو ذهنم تلنبار شده بود، وقتی هم به یکیشون مشغول می‌شدم، بقیه‌شون به ذهن خسته‌ی من حمله می‌کردن.😟 . با اکراه، و از روی عقل، شروع کردم به شستن ظرفا؛ اما حالم خوب نشد.😕 به صورت جدی #اراده نکرده بودم خونه رو مرتب کنم و تا تموم نشده نرم سراغ کار بعدی. ولم می‌کردی مثل آهن‌ربا جذب گوشی می‌شدم.😐 . تا شب هم حالم درست نشد. با اینکه برای اومدن همسرم، به حد نسبی خونه رو مرتب کردم، ولی این آشغال‌های ریز رو زمین، انگل جونم شده بود...😣 . . فردا صبحش، به لطف خدا، از نو شروع کردم.😃 (#کار_صبح هم برای خودش برکاتی داره ها😆) تصمیم گرفتم کارهامو اولویت‌بندی کنم و تا وقتی کار اولویت بالا، تموم نشده، سراغ کار بعد نرم.👌🏻 . البته گوشی بد شیطونی بود.👿 و خداروشکر پسرم محمد فرشته.👼🏻 دیدم ده دقیقه‌ست تو گوشی غرررقم، و ناخودآگاه، اعصابم داره از محمدی که مدام یه چیزی ازم می‌خواد بهم می‌ریزه.🤨 به خودم اومدم، و یادم اومد قرار بود تا کارهای خونه تموم نشده، نرم سراغ گوشی،😅 و خدا محمدو فرستاد تا نجاتم بده.😍😍 . . وسایل رو زمین رو برداشتم، و مشغول جارو کشیدن شدم. و طبق معمول محمدم سهم خودشو ادا کرد.🤗 . خیلی حس خوبی داشتم. . جارو کشیدن که تموم شد، دوباره خواستم ناخودآگاه برم یه سر به گوشی بزنم،📱 که گفتم #صبر_کن☝️🏻 #فکر_کن و #انتخاب_کن الان باید چه کاری انجام بدی؛ که پیروز انتخابات، شستن ظرفا بود. . وقتی رفتم آشپزخونه، محمدم اومد پیشم و اونجا مشغول کارهای خودش شد.👶🏻 (حداکثر فاصله‌ی من و محمد در طول روز، به ۲ متر می‌رسه.😁) پروژه‌ای که به تازگی به محمد سپرده شده، مرتب کردن لیوان‌هایی که اخیرا کشف شدن.😆 انگاری دیگه از کارش #اذیت نمی‌شدم🤔 همون کاری که دیروزش هم انجام می‌داد و من که حالم بد بود، با حال زار التماسش می‌کردم مامانی نکن، می‌شکنن... 😩😓 . حال خوبم، حوصله‌مو در مقابل کارهای محمدم بالا برده بود. . پ.ن۱: هرکدوم از ما، حالمون از یه چیزی خوب می‌شه.... . ادامه در بخش نظرات🙂🙂🙂 . #ه_محمدی #برق۹۱ #اراده #انتخاب #اولویت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

01 اسفند 1398 16:17:04

0 بازدید

madaran_sharif

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . همون موقعا، مادربزرگم که اصرار داشت دختر باید از هر انگشتش یه هنر بریزه👌🏻 #چهل_تکه_دوزی و #خیاطی و... رو به ما یاد داد. سیزده سالم بود که رفتم کلاس خیاطی و ضروریات رو یاد گرفتم و همون زمان به اندازه‌ی خودم لباسای خوبی دوختم. ولی خیلی ریزه‌کاری داشت.😤 علاقه نداشتم و این باعث شد بعدها هم نتونم برم سمتش به #والیبال علاقه داشتم و تابستونا تخصصی دنبالش می‌کردم. که بعدا به خاطر مشکلات کمردرد و زانودرد، نتونستم ادامه‌ش بدم. #زبان_انگلیسی رو هم دوست داشتم و تا سال‌ها کلاس می‌رفتم و تو دانشگاه برای مطالعه منابع به زبان اصلی خیلی به کارم اومد. . سال اول دبیرستانم خیلی خوب بود.😊 دوستان صمیمی‌ای پیدا کردم؛ خیلی مهربان و خدا‌دوست و هنوز که هنوزه باهاشون در ارتباطم. رشته تحصیلی‌مو، #ریاضی_فیزیک انتخاب کردم. ریاضیم خوب بود و بهش علاقه داشتم و البته شرایط کار سنگین مادرم (که دندانپزشک بودن) هم، بی‌تاثیر نبود. . از سال دوم، از دوستان صمیمی‌ام جدا شدم و دوباره تنها شدم و به درس چسبیدم و فعالیت دیگه‌ای نداشتم. درسم خوب بود و #المپیاد شرکت می‌کردم و در سطح منطقه و استان مقام می‌آوردم. . آرزوم بود که #مهندس_کامپیوتر بشم.🤓 مهندسی که ۲-۳ فرزند داره، زندگی خوبی داره، هم بچه‌هاشو اداره می‌کنه و هم تو شغلش موفقه.💪🏻 . گذشت و سال ۸۳ رشته مهندسی آی‌تی #دانشگاه_شریف قبول شدم. وقتی وارد دانشگاه شدم، هم دانشگاه از تصوری که داشتم دور بود، هم رشته.😬 به دلیل تأخیر در ثبت‌نام و ندیدن تبلیغات #اردو_ورودی‌ها و عدم استقبال خانواده، اردو رو شرکت نکردم❗️ همین باعث شد قبل از شروع کلاس‌ها با همکلاسی‌ها آشنا نشم. (آدم درونگرایی بودم و کلا سخت ارتباط می‌گرفتم.) فکر می‌کردم دانشگاه کشور اسلامی مثل مدرسه و خانواده منه😉 اما با ورود بهش و شرکت در جشن ورودی‌ها و دیدن روابط عادی دختر پسری خیلی تو ذوقم خورد.😐 در جمع ۵۰ نفری دخترا، فقط چند نفر هم‌تیپ من بودند. بر همین مبنا دوستی‌مون شکل گرفت. رشته آی_تی شریف، ملغمه‌ای بود از نرم‌افزار و سخت‌افزار و از آنچه شنیده بودم خیلی فاصله داشت.😕 به این ترتیب ترم یک به افسردگی گذشت... البته بصورت پشتیبان و معلم، با کنکوری‌های مدرسه‌مون ارتباط داشتم و با واحد دانشگاه‌های شورای نگهبان هم همکاری‌ام رو شروع کردم. در همین فضای تنهایی بودم که زمان اردوی جنوب شد❗️ . پ.ن: این عکس تابلوییه که خودم گلدوزی کردم و الان ساعت اتاق بچه‌هامه😍 . . #قسمت_دوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

15 آبان 1399 16:45:55

0 بازدید

madaran_sharif

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_دهم از اول ازدواجمون همیشه حواسم به اهمیت نقش همسری بوده و سعی می‌کردم خیلی به همسرم احترام بذارم و هواشون رو داشته باشم. این رفتار رو از بچگی توی رفتار مادرم با پدرم هم دیدم و یاد گرفتم.☺️ سعی می‌کنم کارهایی که ایشون رو خوشحال می‌کنه انجام بدم و خانواده‌مون رو گرم نگه دارم.❤️ اگه بحثی پیش بیاد، سعی می‌کنم کوتاه بیام‌. موقع عصبانیت سکوت می‌کنم و جواب نمی‌دم. طبق تجربه فهمیدم وقتی بعد از چند ساعت که همسرم آروم‌تر شدن، باهاشون در مورد اون قضیه صحبت می‌کنم، بهتر به نتیجه می‌رسم و ایشون هم پذیرش بیشتری دارن. ولی اگه بخوام تو اون تنش بحث رو ادامه بدم نتیجه‌ی خوبی نداره.😔 یه راهکار خوب هم برای حل و فصل مشاجره داریم: اینکه چند ساعت بعد توی پیام‌رسان‌ها با هم چت می‌کنیم.😁 اینطوری چون باید تایپ کنیم، سنجیده‌تر حرف می‌زنیم و حریم‌ها حفظ می‌شه و دکمه دیلیت خیلی به کار میاد.😅 یهویی حرفی نمی‌زنیم که پشیمون بشیم. بعد از زایمان اول و دومم، به خاطر شرایط بستری شدن بچه‌ها و استراحت مطلق و دوری از همدیگه، من و همسرم یه دوره‌ی بحرانی رو طی کردیم. همین مسئله و سختی‌های دوران نوزادی، تا چند وقت روی روابطمون تاثیر منفی می‌ذاشت.😞 ولی سعی می‌کردیم دوباره به حالت قبل برگردیم و زندگی رو بهتر و گرم‌تر کنیم.🥰 گاهی اوقات هم بچه‌ها کاری می‌کنن که پدرشون عصبانی می‌شن و دعواشون می‌کنن. اگه ببینم خودشون می‌تونن با معذرت خواهی حلش کنن، دخالتی نمی‌کنم. ولی گاهی که کار بیخ پیدا می‌کنه، وارد می‌شم و به پدرشون می‌گم من واسطه می‌شم، بچه‌ها معذرت می‌خوان و قول می‌دن تکرار نشه. اینطوری هم قضیه فیصله پیدا می‌کنه و احترام پدر حفظ می‌شه، هم از آسیب‌های تربیتی برای بچه‌ها جلوگیری می‌شه.☺️ گاهیم دور از چشم بچه‌ها، با پدرشون صحبت می‌کنم که مثلاً فلان موردی که بچه‌ها رو دعوا کردید، لازم نبود و بهتر بود مثلاً اینطوری بهشون می‌گفتید. معمولاً هم به توافق می‌رسیم چون در زمینه‌ی تربیت فرزند ایشون به من اعتماد دارن و می‌دونن طبق اصول تربیت اسلامی این حرفا رو می‌گم.😊 حواسم به این نکته هست که این همسرمه که تا آخر عمر باهام می‌مونه و نباید ارتباطمون خدشه‌دار بشه.👌🏻 اما بچه‌ها بزرگ می‌شن و می‌رن سر خونه و زندگی خودشون.❤️ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 آذر 1400 17:23:33

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم . من یه جدول هفتگی لازم داشتم برای یک ترم تحصیلیم. پس همه کارهای درسی و غیردرسی اون ترم که در طول هفته باید بهشون وقتی اختصاص می‌دادم رو لیست کردم؛ تمرین فلان درس، کلاس آنلاین، جلسه مجازی، پروژه، مطالعه آزاد کتاب و... تا جایی که میشد کامل و دقیق. . مرحله بعد زمان‌دهی به هر کار بود. اول کارهایی که حتما باید در زمان خواب بچه انجام بشه. از بین اون‌ها با کارهای زمان‌دار شروع کردم. مثلاً مباحثه فلان درس ۱ ساعت، فلان جلسه ۱.۵ ساعت. حتی برای مقرری هفتگی دوره مطالعاتیم هم سرعت مطالعه‌م رو اندازه گرفتم و تخمین زدم که چقدر زمان در هفته باید براش بذارم. اما بعضی کارها مثل پروژه یا یادگیری یه کار هنری ته ندارن و هرچی زمان بیشتر باشه بهتره. برای همین دیگه هر چی زمان از ۲۰ ساعتم باقی موند رو بین این‌ها تقسیم کردم. . مرحله بعد چیدن این کارها در جدول هفتگی‌ای بود که عکسشو می‌بینید، ساده و کار راه‌انداز! این جدول اجازه نمیده کاری جای کار دیگه رو بگیره و کاری روی زمین بمونه و به زمان‌های خالی نظم میده و ذهن رو از استرس این‌که حالا چی کار باید بکنم رها میکنه و... خلاصه خیلی به درد من می‌خوره. . جدول من همون‌طور که گفتم بر اساس زمان خواب بچه‌هاست. اینجا هم باز اول، کارهای زمان‌دار رو می‌ذارم تو جدول. مثلاً دوشنبه ساعت خواب بچه‌ها جلسه دارم یا شنبه مباحثه دارم. تو این مرحله شاید مجبور بشم یک روز در هفته ساعت خواب بچه‌ها رو تغییر بدم چون خواب بچه کمی منعطف‌تر از ساعت مثلاً جلسه کاری هست. اما معمولاً از دوستان و همکاران خواهش می‌کنم اونا اگه مشکلی ندارن برنامه‌شون رو با ساعت خواب بچه‌های من هماهنگ کنن. اگه هیچ‌کدوم نشد هم با روش‌هایی جلسه رو تو بیداری‌شون برگزار می‌کنم! . حالا نوبت کارهاییه که زمان ثابت ندارن ولی باید جای خاصی از جدول گذاشته بشن‌. مثلاً تحویل تمرین درسی موعد مشخص داره و باید حلش رو جایی از جدول بذارم که به موعدش برسه. این‌طوری میشه حتی با وجود تأهل و بچه داشتن نفر برتر دوره تحصیلی هم بشیم!😎 (جایزه‌م رو تو عکس دوم گذاشتم، خیلی کتاب ارزشمندیه) . حالا بقیه جاهای خالی جدول رو با کارهایی که موندن پر میکنم. مثلا یادگیری یه کار هنری برای من در طول هفته محدودیت زمانی نداره و هر جایی از روزای هفته می‌تونم بذارمش. . این‌ها نکاتیه که هرکس متناسب با کارهای خودش باید برنامه‌ش رو بالا و پایین کنه تا به حالت بهینه برسه. . ❗ ادامه مطلب رو در اولین کامنت دنبال کنید❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #مادران_شریف_ایران_زمین

11 فروردین 1400 16:35:51

2 بازدید

مادران شريف

0

0

. شهریور ۹۶ بود. قبل رفتن، یه سفر رفتیم #پابوس_امام_رضا و خاطرات جالب سفر هنوز همراهمه😌 . گاهی از محل اسکان تا حرم پیاده می‌رفتیم🚶🏻‍♀ با شرایط من نیم ساعت راه بود😉 ۷ ماهه بودم و راه رفتن سخت‌تر شده بود. مثل پنگوئن راه می‌رفتم🐧 گاهی هم از حال می‌رفتم.🤪 . مدت کوتاهی بعد از سفر مشهد، آقای همسر رفتنی شدن.😥 . من رو با اسباب و اثاثیه🧳رسوندن شهرستان و خودشون راهی بلاد فرنگ شدن.😒 . دوران فراق شروع شد...😢 هر چند کنار خانواده‌ی خودم بودم ولی شدیدا دلتنگ همسرم می‌شدم😭 . برای فرار از بیکاری و افسردگی، گاهی به خودم فشار می‌آوردم تا ذره‌ای خلاقیت ازم تراوش کنه🤪 از سبدبافی 🧺گرفته تا گل نمدی🏵 و... . هرچند آخرش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت هنرمند قابلی نمی‌شم😁 چون این کارها عطش روحیم رو رفع نمی‌کرد...😩 . کم‌کم پایان بارداری نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من خسته و خسته‌تر...😩 . یه روز وقتی که هنوز دو هفته تا تولدش باقی مونده بود، به گل پسر گفتم خسته شدم دیگه ... پاشو بیا ببینمت👶🏻 انگار فقط منتظر حرف من بود😅 خیلی حرف گوش کن بود👶🏻😂 . . گل پسرمون ۳ روزه بود، که گذاشتمش تو #کالسکه و با مامانم به هدف قدم زدن از خونه زدیم بیرون🌳🌴🌲 (کلا هیچ‌وقت آدم خونه‌نشینی نبودم و تو خونه بند نمی‌شدم.😁) . زندگی روی خوشش رو نشونمون داده بود، گل پسر دو ساعت کامل می‌خوابید، بیدار می‌شد شیر می‌خورد و دوباره می‌خوابید... 👼🏻🍼😴 . داشتم فکر می‌کردم بچه‌داری به همین شیرینیه که...!! برای چکاب هفته‌ی اول رفتیم مرکز بهداشت، و پزشک مرکز مشکوک به #تشنج شد😱 . حرکت‌های غیر عادی...😥 توی خواب، دو تا دست‌هاش هم‌زمان بالا می‌پرید😖 . خلاصه بگم که پسر نه روزه‌م مهمون بخش NICU شد🛏 . برای اطمینان و تشخیص منشا تشنج، یه سری آزمایشات 💉🧫🔬🦠🧬 رو باید می‌فرستادیم آلمان که اومدن جوابش هم دو ماه طول می‌کشید.😣 . لحظه‌ای که گل پسر بستری شد، هم‌زمان شد با #زلزله🏚 وحشتناک کرمانشاه... . شیرش🍼رو کامل قطع کردن... حال و روزمون دیدنی بود...😩 از شدت فشار عصبی، 😖 در عرض یک روز شیرم خشک شد. . توی شرایطی بودم که احتیاج به حضور همسرم داشتم... و از اون طرف هم، همسری که نگران بچشه... نگران خانواده‌ایه که تو شهرشون زلزله اومده... و نه کاری از دستش برمیاد و نه می‌تونه برگرده...😭😵 . توی این شرایط همه سعی می‌کردیم به هم امید بدیم و #حال_همدیگه_رو_خوب_کنیم😏 . و الحق که همسرم🧔🏻توی این #امتحان سربلندتر از من بود... . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. شهریور ۹۶ بود. قبل رفتن، یه سفر رفتیم #پابوس_امام_رضا و خاطرات جالب سفر هنوز همراهمه😌 . گاهی از محل اسکان تا حرم پیاده می‌رفتیم🚶🏻‍♀ با شرایط من نیم ساعت راه بود😉 ۷ ماهه بودم و راه رفتن سخت‌تر شده بود. مثل پنگوئن راه می‌رفتم🐧 گاهی هم از حال می‌رفتم.🤪 . مدت کوتاهی بعد از سفر مشهد، آقای همسر رفتنی شدن.😥 . من رو با اسباب و اثاثیه🧳رسوندن شهرستان و خودشون راهی بلاد فرنگ شدن.😒 . دوران فراق شروع شد...😢 هر چند کنار خانواده‌ی خودم بودم ولی شدیدا دلتنگ همسرم می‌شدم😭 . برای فرار از بیکاری و افسردگی، گاهی به خودم فشار می‌آوردم تا ذره‌ای خلاقیت ازم تراوش کنه🤪 از سبدبافی 🧺گرفته تا گل نمدی🏵 و... . هرچند آخرش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت هنرمند قابلی نمی‌شم😁 چون این کارها عطش روحیم رو رفع نمی‌کرد...😩 . کم‌کم پایان بارداری نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من خسته و خسته‌تر...😩 . یه روز وقتی که هنوز دو هفته تا تولدش باقی مونده بود، به گل پسر گفتم خسته شدم دیگه ... پاشو بیا ببینمت👶🏻 انگار فقط منتظر حرف من بود😅 خیلی حرف گوش کن بود👶🏻😂 . . گل پسرمون ۳ روزه بود، که گذاشتمش تو #کالسکه و با مامانم به هدف قدم زدن از خونه زدیم بیرون🌳🌴🌲 (کلا هیچ‌وقت آدم خونه‌نشینی نبودم و تو خونه بند نمی‌شدم.😁) . زندگی روی خوشش رو نشونمون داده بود، گل پسر دو ساعت کامل می‌خوابید، بیدار می‌شد شیر می‌خورد و دوباره می‌خوابید... 👼🏻🍼😴 . داشتم فکر می‌کردم بچه‌داری به همین شیرینیه که...!! برای چکاب هفته‌ی اول رفتیم مرکز بهداشت، و پزشک مرکز مشکوک به #تشنج شد😱 . حرکت‌های غیر عادی...😥 توی خواب، دو تا دست‌هاش هم‌زمان بالا می‌پرید😖 . خلاصه بگم که پسر نه روزه‌م مهمون بخش NICU شد🛏 . برای اطمینان و تشخیص منشا تشنج، یه سری آزمایشات 💉🧫🔬🦠🧬 رو باید می‌فرستادیم آلمان که اومدن جوابش هم دو ماه طول می‌کشید.😣 . لحظه‌ای که گل پسر بستری شد، هم‌زمان شد با #زلزله🏚 وحشتناک کرمانشاه... . شیرش🍼رو کامل قطع کردن... حال و روزمون دیدنی بود...😩 از شدت فشار عصبی، 😖 در عرض یک روز شیرم خشک شد. . توی شرایطی بودم که احتیاج به حضور همسرم داشتم... و از اون طرف هم، همسری که نگران بچشه... نگران خانواده‌ایه که تو شهرشون زلزله اومده... و نه کاری از دستش برمیاد و نه می‌تونه برگرده...😭😵 . توی این شرایط همه سعی می‌کردیم به هم امید بدیم و #حال_همدیگه_رو_خوب_کنیم😏 . و الحق که همسرم🧔🏻توی این #امتحان سربلندتر از من بود... . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن