پست های مشابه
ghatre_group
توضیحات در کپشن 👇🏻 📚📚📚📚📚📚📚📚 معرفی کتاب : نام کتاب : باران پشمک نویسنده : کلر ژوبرت تصویرگر : کلر ژوبرت ناشر : انتشارات قم گروه سنی (ب) 📜📜📜📜📜📜📜📜 بچه ها شما باران💦 دوست دارید ؟ تاحالا به این فکر کردید که باران چه قدر مفید است ؟ می دونستید که اگر باران نمی بارید درختها🌳 و گل ها🌷 رشد نمی کردند ؟ پشمک کوچولو ما هم یک ابر☁️ کوچک بود ولی با کمی باران .😔 اما دلش می خواست با این باران کم کارهای بزرگی انجام دهد . به همین خاطر با دوستانش همراهی نکرد تا برکه را پر از اب کند یا روی مزرعه گندم ببارد . او درهمین فکر بود که باد 💨به سراغش امد . و ابر را با خود به یک جاده خاکی برد که پر بود از زائران امام حسین (ع) . حالا فکر می کنید باد چه طور آرزوی ابر کوچولو را براورده کرد ؟ سریع به سراغ کتاب برید تا از ماجرای ابر کوچولو آگاه بشوید. #معرفی_کتاب #کتاب#کتاب_خوب #کتاب_کودک_نوجوان #کتاب_کودک_و_نوجوان #کتابخوانی #معرفی_کتاب_کودک #معرفی_کتاب_هیئت_قطره
01 تیر 1401 08:12:13
0 بازدید
ghatre_group
#محرم#کاردستی_محرم#کاردستی_محرم_کودکانه#کاردستی_یاحسین#کاردستی_کودکانه#کودکانه#عزاداری#محرم_کودکانه#کاردستی_هیئت_قطره#کاردستی_مناسبتی#یا_ابا_عبدالله_الحسین
16 مرداد 1401 13:12:22
58 بازدید
ghatre_group
یک کتاب از طرف خدا جونم🍃 #هیئت_کودکانه_قطره #شب_قدر #قرآن_و_کودکان
31 فروردین 1401 17:43:46
0 بازدید
ghatre_group
#داستان_صوتی #حضرت_قاسم *پیراهن پر افتخار* نویسنده : ملیکا اصفهانی تهیه شده در گروه داستان نویسی هیئت کودکانه قطره مناسبت: شهادت حضرت قاسم 🏴 داستان پیراهن پر افتخار ماجرای پیراهنی شجاع و نترس است که به میدان جنگ می رود. او تنها و بدون هیچ زرهی همراه صاحبش راهی میدان می شود. بچه های عزیز اگر دوست دارید از ماجرای این داستان قشنگ خبر دار شوید به این قصه زیبا گوش کنید.🌱
13 مرداد 1401 08:42:05
68 بازدید
ghatre_group
🔸حالا من دعا کنم چجوری میخواد مستجاب بشه؟ #کلاس_شرح_زیارت_جامعه #مادرانه #مربیانه بیاموزیم و به کودکانمان، بچشانیم 💕 #استاد_مرتضی_خواه #السلام_علیک_یا_اهل_بیت_النبوه #هیئت_کودکانه_قطره
18 خرداد 1401 13:30:10
0 بازدید
ghatre_group
#معرفی_کتاب مرغ پرحنایی همراه جوجه هایش درحیاط خانه مشغول خوردن دانه بودند. جیک جیک می کردندو حسابی حیاط شلوغ شده بود. ام سلمه همسر پیامبر (ص)در حیاط راه می رفتند. ظرف غذای مرغ وخروسها را پر می کردند که صدایی در حیاط آمد. در را باز کردند، دیدن حسین (ع)جلوی در ایستاده است. خیلی دلش برای پدربزرگ تنگ شده بود. می خواست ایشان را ببینند. ام سلمه حسین(ع) را حسابی بوس کرد . بعد حسین(ع)رابه اتاق کناری که پیامبر (ص)خوابیده بودند، هدایت کرد. وگفت:((همین جا بمان تا پیامبر(ص) بیدارشوندمن هم می روم برایت خوراکی بیاورم. وقتی برگشت، دید حسین (ع) روی سینه ی پیامبر نشسته است. پیامبر(ص) هم خیلی خوشحال اندو با او بازی می کنند. ام سلمه سیب وکشمش را جلوی حسین(ع) گذاشت. این دفعه اورا محکم تر بوسید و گفت : ((آخ این پسر چه قدر خوشمزه است ❤️)) بعد پیامبر(ص) سیب را با حسین(ع) نصف کردندوحسابی خندیدند. #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #کتاب_محرم #معرفی_کتاب
17 مرداد 1401 12:26:32
21 بازدید
هیئت کودکانه قطره
0
1
قصه روز نهم:حضرت عباس علیه السلام
روز نهم: حضرت عباس علیه السلام🏴🌱 #داستان_محرم