پست های مشابه

ghatre_group

روز هشتم : حضرت علی اکبر علیه السلام🏴🌱 #داستان_محرم

15 مرداد 1401 12:02:51

50 بازدید

ghatre_group

#داستان_صوتی #ماه_رمضان #هیئت_کودکانه_قطره برای شنیدن داستانهای صوتی دیگری از گروه نویسندگان هیئت کودکانه قطره به پادکستهای ما در کست باکس مراجعه بفرمایید. (لینک در بیو) #داستان_کودکانه

07 اردیبهشت 1401 08:27:00

43 بازدید

ghatre_group

این کلیپ رو اول خودت ببین! اگر اطراف شما صدای پدافند زیاد هست🚀 یا فرزندت دچار ترس و اضطراب شده😰 میتونی قبل از خواب براش بذاری و در موردش با هم صحبت کنین #نشر_دهید

30 خرداد 1404 07:07:20

12 بازدید

ghatre_group

#داستان_محرم داستانی بسیار عالی و مناسب برای کودکان بالای ۶ سال نویسنده: منصوره مصطفی زاده بخش اول

17 مرداد 1401 10:17:15

19 بازدید

ghatre_group

#داستان_محرم *مشک قلقلکی* 🌱 نویسنده : خانم سمیرا گوهری تهیه شده در گروه داستان نویسی هیئت کودکانه قطره مناسبت: شهادت حضرت عباس علیه‌السلام 🏴 #داستان_محرمی #داستان_محرم_کودکان #داستان_کودکانه #محرم

17 مرداد 1401 12:17:01

57 بازدید

ghatre_group

توضیحات در کپشن 👇🏻 📚📚📚📚📚📚📚📚 معرفی کتاب : نام کتاب : خواهر اضافی نویسنده : کلر ژوبرت تصویرگر : کلر ژوبرت ناشر : انتشارات سروش 🧕🏻🧕🏻🧕🏻🧕🏻🧕🏻🧕🏻🧕🏻🧕🏻 درباره نویسنده : کلر ژوبرت متولد 1961میلادی در پاریس(1340 خورشیدی)است . نکته جالب توجه در شروع نویسندگی ایشان مادرشدن بوده است . وی در خاطرات خود بیان می کند زمانی که می خواستند کودکان خود را به کتاب علاقه مند کنند و درخواستهای مکرر فرزندانشان ایشان را به نویسندگی ترغیب کرده بود . شاید یکی دیگر از جلوه های قدرت مادری است که درخانم ژوبرت با تبدیل ایشان به یک نویسنده توانا و ارزشمند قدرت نمایی کرده است . 📜📜📜📜📜📜📜📜 پوپو کانگورو🦘 سرش رو از توی کیسه ای که به شکم مامانش وصل بود بیرون اورد . با دقت👀 همه چیز و همه جا را نگاه کرد . او یک تصمیم عجیب 🧐 گرفته بود که خیلی هم جالب نبود .☹️ بله متاسفانه تصمیم خوبی نداشت . آخه می خواست خواهر کوچولوی خودش را که تازه به دنیا آمده بود به کسی ببخشد.🙄 فکر می کنید چرا پوپو این تصمیم را گرفته بود؟ پس حتما کتاب را بخوانید تا علت کار او را متوجه شوید. #معرفی_کتاب #کتاب#کتاب_خوب #کتاب_کودک_نوجوان #کتاب_کودک_و_نوجوان #کتابخوانی #معرفی_کتاب_کودک #معرفی_کتاب_هیئت_قطره

28 خرداد 1401 05:24:04

0 بازدید

هیئت کودکانه قطره‌

0

0

*«بچه ها و روضه»*

#داستان_صوتی «بسم الله الرحمن الرحیم» *«بچه ها و روضه»* شب اول محرم بود. سیّد علی بعد از بازی با دوستاش به خونه برگشت. برادرش داشت پرچم های عزا رو بالای در خونه نصب میکرد. مامان گفت‌: پسرم لباس مشکیت رو که پوشیدی، با داداش برید فضای سبز کنار خونه رو هم پرچم بزنید. سیّدعلی با تعجب گفت: اونجا رو چرا؟ مامان گفت: یادت رفته؟! میخوایم مثل سال گذشته که به خاطر این بیماری (کرونا) مجبور شدیم روضه رو توی فضای باز برگزار کنیم ان شالله امسال هم دهه محرم اونجا روضه بگیریم. عزیزِ مامان، یادت باشه، هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه ما رو از روضه جدا کنه. سیّدعلی گفت: آهااااان، یادم اومد. آخرِ روضه هم من مداحی کردم و همه سینه زدن، وای که چقدر دوست داشتم. سید علی گفت: مامان! به نظرت وقتی من روضه میخونم ، امام حسین (ع) هم گوش میدن؟ مامان بغض کرد. اشک از چشمانش جاری شد. سیّدعلی رو در آغوش گرفت و گفت: حتما پسرم. امام حسین(ع) خیلی بچه ها رو دوست دارن. 🖌 نویسنده: سمیرا مهرآور کانون نویسندگان هیئت کودکانه قطره #داستان_کودکانه #داستان_محرمی #محرم_کودکانه #محرم #هیئت_قطره

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

ghatre_group

هیئت کودکانه قطره‌

0

0

#داستان_صوتی «بسم الله الرحمن الرحیم» *«بچه ها و روضه»* شب اول محرم بود. سیّد علی بعد از بازی با دوستاش به خونه برگشت. برادرش داشت پرچم های عزا رو بالای در خونه نصب میکرد. مامان گفت‌: پسرم لباس مشکیت رو که پوشیدی، با داداش برید فضای سبز کنار خونه رو هم پرچم بزنید. سیّدعلی با تعجب گفت: اونجا رو چرا؟ مامان گفت: یادت رفته؟! میخوایم مثل سال گذشته که به خاطر این بیماری (کرونا) مجبور شدیم روضه رو توی فضای باز برگزار کنیم ان شالله امسال هم دهه محرم اونجا روضه بگیریم. عزیزِ مامان، یادت باشه، هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه ما رو از روضه جدا کنه. سیّدعلی گفت: آهااااان، یادم اومد. آخرِ روضه هم من مداحی کردم و همه سینه زدن، وای که چقدر دوست داشتم. سید علی گفت: مامان! به نظرت وقتی من روضه میخونم ، امام حسین (ع) هم گوش میدن؟ مامان بغض کرد. اشک از چشمانش جاری شد. سیّدعلی رو در آغوش گرفت و گفت: حتما پسرم. امام حسین(ع) خیلی بچه ها رو دوست دارن. 🖌 نویسنده: سمیرا مهرآور کانون نویسندگان هیئت کودکانه قطره #داستان_کودکانه #داستان_محرمی #محرم_کودکانه #محرم #هیئت_قطره

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن