پست های مشابه
ghatre_group
کاردستی روز مادر 🌸🌸🌸🌸 #کاردستی #ولادت_حضرت_زهرا دخترخانوما و آقا پسرای گل دست به کارشین برای مامانای مهربونتون این هدیه رو درست کنید و دست و روی ماهشونو ببوسین بهشون هدیه بدین💕 #هیئت_کودکانه_قطره #کاردستی_آسان
02 بهمن 1400 19:13:56
2 بازدید
ghatre_group
روز هفتم: حضرت علی اصغر علیه السلام🏴 #داستان_محرم #حضرت_علی_اصغر
14 مرداد 1401 07:30:31
78 بازدید
ghatre_group
*نامه های ماریه* قسمت هشتم ▪️ماریه توی این نامه خیلی خسته و تشنهست، برای همین چشماش دیگه رمق نداره،اون میگه: اینجا هیچ کس دلش نمیاد از آبی که تو خیمهها باقی مونده آب بخوره چون همه آب رو برای علی اصغر کوچولو نگه داشتیم. #نامه_های_ماریه #کلاس_مجازی #کربلا #بچه_مسلمان #بچه_شیعه #تربیت_نسل_مهدوی #تربیت_نسل_مهدوی #کربلای_معلی #قصه_کودکانه
15 مرداد 1401 16:22:41
85 بازدید
ghatre_group
#داستان_محرم داستانی بسیار عالی و مناسب برای کودکان بالای ۶ سال نویسنده: منصوره مصطفی زاده بخش اول
17 مرداد 1401 10:17:15
19 بازدید
ghatre_group
#داستان_کودکانه #ولادت_امام_حسین_علیه_السلام 🌸🎊 داستان کودکانه ویژه ولادت امام حسین علیه السلام🎊🌸 #هیئت_کودکانه_قطره
15 اسفند 1400 14:13:59
0 بازدید
ghatre_group
سلام من به بچه های شیعه که دنبال حقیقتن همیشه میخوام بگم یه قصه من براتون یه کم عوض بشه حال و هواتون یه قصه از یه روز خیلی مهم نگی یه وقت نگفتی اینو بهم یه شهری بود به اسم شهر نجران مسیحی بودن همه ،نه مسلمان یه روز پیامبر خدا محمد یه نامه داد براشون از محبت دعوت بشن به دین خوب اسلام به دین مهر و دین عشق و اکرام ولی قبول نکردن و با اصرار اسلام و دین مارو کردن انکار خدابگفت به حضرت محمد مباهله بکن با اون جماعت یعنی که مردمان شهر نجران بیان و با پیامبر و عزیزان دعا کنن خدا عذاب کنه اون کسی رو که نبوده حق باهاشون روز مباهله رسید و نجران دیدن پیامبر اومده چه خندان دست امام حسن رو توی دستاش امام حسین رو هم اورده همراش حضرت زهرا و علی رو هم با خودش اورده بود به همراه مسیحی ها وقتی دیدن که احمد رسید با خانواده اش به مقصد ترسیدن و گفتن باهم که حتما حق با پیامبر خداست و قطعا باید به هر چی او بگفت کنیم گوش این روز رو هرگز نکنیم فراموش شاعر : علیرضا قاسمی #روز_مباهله #هیئت_قطره
01 مرداد 1401 16:24:34
2 بازدید
هیئت کودکانه قطره
0
0
*«بچه ها و روضه»*
#داستان_صوتی «بسم الله الرحمن الرحیم» *«بچه ها و روضه»* شب اول محرم بود. سیّد علی بعد از بازی با دوستاش به خونه برگشت. برادرش داشت پرچم های عزا رو بالای در خونه نصب میکرد. مامان گفت: پسرم لباس مشکیت رو که پوشیدی، با داداش برید فضای سبز کنار خونه رو هم پرچم بزنید. سیّدعلی با تعجب گفت: اونجا رو چرا؟ مامان گفت: یادت رفته؟! میخوایم مثل سال گذشته که به خاطر این بیماری (کرونا) مجبور شدیم روضه رو توی فضای باز برگزار کنیم ان شالله امسال هم دهه محرم اونجا روضه بگیریم. عزیزِ مامان، یادت باشه، هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه ما رو از روضه جدا کنه. سیّدعلی گفت: آهااااان، یادم اومد. آخرِ روضه هم من مداحی کردم و همه سینه زدن، وای که چقدر دوست داشتم. سید علی گفت: مامان! به نظرت وقتی من روضه میخونم ، امام حسین (ع) هم گوش میدن؟ مامان بغض کرد. اشک از چشمانش جاری شد. سیّدعلی رو در آغوش گرفت و گفت: حتما پسرم. امام حسین(ع) خیلی بچه ها رو دوست دارن. 🖌 نویسنده: سمیرا مهرآور کانون نویسندگان هیئت کودکانه قطره #داستان_کودکانه #داستان_محرمی #محرم_کودکانه #محرم #هیئت_قطره