پست های مشابه

chamran_kids

🌼 زمین ستاره بارون/لبای غنچه خندون تو خونه ی محمد/میخواد بیاد یه مهمون غافلگیری دخترهای چمرانی برای مامان های چمرانی... ‌‌ #روز_مادر #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

06 اسفند 1397 09:28:54

0 بازدید

chamran_kids

🤝 دوباره دور هم جمع شدیم برای مرور خاطرات سال گذشته، آشنایی با دوستان جدید و قول و قرارهای چمرانی در یک تابستانه ی چمرانی... ‌ #پیش_دبستانی_ها #شش_ساله_ها #دوستی #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران

17 تیر 1398 05:28:29

0 بازدید

chamran_kids

🇮🇷 امید داریم که آب بازی در جوی کوچه های جماران، سر زدن به خونه ی امام جون، دیدن عکس های امام، هدیه گرفتن، و درست کردن دفتر خاطرات از اردوی جماران، همه و همه می تواند حس خوبی را در ذهن دختران چمرانی تداعی کند.... ‌ حسی که سال ها بعد، با مرور آن لبخندی روی لبانشان بنشاند و همین کافیست... #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #حمزه_دوران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

17 بهمن 1397 09:28:20

0 بازدید

chamran_kids

🤹 کودک هفت سال بازی می‌کند و هفت سال خواندن و نوشتن می‌آموزد و هفت سال مقررات زندگی حلال و حرام را یاد می‌گیرد. ‌ (اصول کافی ج. ۶ ص. ۴۷ و ۴۶) بر اساس این حدیث و تجربیاتی که داشتیم، سعی کردیم بچه ها از هفت سال اول زندگی شان نهایت استفاده را داشته باشند. ما بچه ها را هفت سال تمام، برای کلاس اول پذیرش می کنیم. ‌ چرا؟ چون معتقدیم کودک باید هفت سال بازی کند و در گیر آموزش های مستقیم و آداب دانی نشود. وقتی نیاز کودک به بازی در هفت سال اول، به خوبی پاسخ داده نشود، در هفت سال دوم به جای علاقه به یادگیری و آداب دانی، به دنبال بازی خواهد رفت و گاها از درس و یادگیری زده خواهد شد. ‌ شما با کدام مدل موافق تر هستین؟ ‌‌ #هفت_سال_اول #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران #چمرانی_ها

19 خرداد 1398 07:53:39

0 بازدید

chamran_kids

🇮🇷 همیشه وقتی تجربه های خوب، تو مناسبت های مختلف اتفاق بیفته، حس و خاطره اش تا سال ها تو ذهن آدم می مونه. قبول دارین؟ مثلا پیتزا و پیتزا درست کردن برای بچه ها جذابه. ماهم تصمیم گرفتیم به مناسبت جشن تولد انقلاب، با همکاری خود بچه ها، پیتزا درست کنیم. ‌ شما جشن انقلاب و راهپیمایی با چی براتون تداعی میشه؟ ‌‌ #باغ_آرزوها_را_برای_فرزندانمان_بسازیم #امید_هویت_می_دهد #باغ_آرزوها_را_برای_فرزندانمان_بسازیم #والعاقبه_للمتقین #اندکی_صبر_سحر_نزدیک_است #ایران #هویت_ملی #من_یار_انقلابم #امید #غرور_ملی #چمرانی_ها

23 بهمن 1398 18:11:34

0 بازدید

chamran_kids

📣 🛍 بازارچه چمرانی ‌ 🎈با اسباب بازی و کتاب های هاچین 🌿 محصولات ارگانیک و مواد غذایی غاچ 🍪 و کلی شیرینی و خوراکی خونگی ‌ 📆 پنج شنبه ۲۷ تیر ⏰ ساعت ۹/۳۰ تا ۱۲/۳۰ ‌ 📍 مکان: میدان خراسان. جنب پاساژ خراسان. پ ۳۱. ادبستان پسرانه حمزه دوران ‌ #بازارچه #بازارچه_چمرانی

23 تیر 1398 04:58:51

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن